عرفان نظرى بينش است و عرفان عملى كنش بر اساس آن بينش؛ عرفان نظرى نگاه به هستى است و عرفان عملى حركت بر اساس آن نگاه. سالك پس از فهم كردن هستى خويش، آن گاه مراتب هستى به طور مطلق و در پايان فهم كردن حقيقت هستى در حد توان، خود را در سير و سلوكى اضطرارى مى بيند؛ زيرا مى يابد كه در آغاز قوس صعود قرار گرفته است و بسا بى اختيار به سوى پايان قوس حركت مى كند و بخواهد يا نخواهد مسير بازگشت را طى مى كند و اگر به درون بينى بپردازد، دست كم طبع و نفس خويش را بلكه روح و قلب و سِرّ وجودى خويش را مى يابد كه مترنّم به «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحاً فملاقيه»است.
اين است كه با بهره بردن از اندوخته خود در شناخت خود و جهان و هدايت هاى درونى و بيرونى و سپردن خود به ظاهر و باطن شريعت و استمداد از اولياى خدا، مسير بازگشت به مقصد را كه «إن الى ربك الرجعي»است بدان گونه طى مى كند كه اولاً، نوع حركت او از بيشترين سرعت برخوردار باشد، ثانياً، از كوتاه ترين مسير باشد، ثالثاً، كمترين مانع و در نتيجه كمترين لغزش را در پيش رو داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:7  توسط حسین   |