سفر
راه دور است و کتلها به مقابل چه کنم
راه دور است و کتلها به مقابل چه کنم
ولایت ، ظهور توحید و ولی کامل خدا ، مظهر و آینه دار این وحدت است. کسی نمی تواند به توحید دست یابد مگر اینکه از «ولایت» کمک و استعانت بجوید. به تعبیر دیگر ، هرگز کسی نمی تواند به وحدت برسد ، مگر آنکه اقتدای به مظهر اسم «ولی» خداوند کرده باشد و چون اقتدای به اسم «ولی» حق ، کار چندان آسانی نیست ، فقط کسی می تواند به این اسم اقتدا کند و پیروی از آنرا گردن نهد که از مراتب و منازل بسیاری عبور کرده باشد.
کسانی که پیروی ولی خدا را پذیرفته اند ، حداقل به این درجه از فهم و تصدیق و عمل رسیده اند که کسی دیگر «اولای» از نفس آنان به همۀ جنبه های وجودی شان وجود دارد و کسی نمی تواند به این درجه از فهم و عمل دست یابد مگر اینکه از هر چیزی که به نوعی به او تعلق و انتساب دارد رها و تهی شده باشد ، اولاً : چیزی را به اسم خود ، ملک خود ، متعلق به خود نشناسد و اگر هم شناخت ، آنرا ایثار کند ، فدا کند.
ثانیاً : خودی نشناسد تا چیزی را متعلق به خود بداند تابعد نیز بخواهد آنرا ایثار کند.
بنابراین بنده در مقام بندگی حق و برای اقتدا به اسم «ولی» کسی دیگر را «اولای» به خود می داند و برای خویش هیچ ملکیتی ، شأنیتی و حیثیتی قائل نیست ، خود را نسبت به هر کمال و نعمتی مسکین بلکه مستکین می داند.
وقتی بنده مؤمن (حتی نه با درجه اطمینان) بلکه با ایمان ، نسبت به زندگی اش ، مرگش ، دنیایش ، آخرتش و ... هیچ ادعایی نداشت ، حال هرکسی اولای از او باشد ، فرقی ندارد. این ورود به دروازۀ «ولایت»است. تعلقات و اضافات که انسانها بخود انتساب می دهند ، همگی تخیل بلکه توهم است. یعنی نبوده را بوده و داشته می انگارند.
در جریان «غدیرخم» حضرت ختمی مرتبت - صلوات الله و سلامه علیه – فرمود: «الست اولی بکم من انفسکم؟» بدین خاطر بود که مخاطبان ، نفسی برای خویش قائل بودند اما نفس خویش را در اختیار دیگری قرار داده بودند و برای همین در پاسخ سؤال حضرت گفتند: «بلی». مخاطب برای خویش نفسی می شناخت ، تعینی را پذیرفته بود بنابراین گویا می گفت: یا رسول الله ، این تعینم ، داشته هایم ، نفسم فدای یک نگاه تو باد.
«اولی» همه کاره است. فروتر از اولی چیزی وجود ندارد. اینگونه نیست که کسی «ولی» باشد و دیگری «اولی». مانند «به» و «بهتر» نیست بلکه «اولی» مالکیت حقیقی دارد و صاحب تصرف حقیقی است. حال اگر کسی شخصی را مولای خویش بداند و «اولای» از خود بداند ، می شود «متولی» و این شخص اهل «ولایت» است.
از جمله مبانی فلسفی ملاصدرا علم واجب تعالی به وجود اشیاء در مرتبه ایجاد است. برهان صدرا بر این مطلب از عرشیات است.
مقصود از این علم، علم واجب تعالی به وجود اشیاء بعد از ایجاد است. این شیء از جهتی وجود عینی و خارجی است و از جهتی علم است. به تعبیر دیگر علم واجب تعالی به اشیاء صور زایل یا صور منطبعه و مانند آن نیست .
برهان عرشی ای که صدر التألهین بر این مطلب می آورد این است که علم واجب تعالی به نظر همه حکما یا اکثریت حکما از لوازم ذات واجب تعالی است .بدین خاطر که اگر علم واجب از لوازم ذات واجب تعالی نباشد لازم می آید که غیری وجود داشته باشد که در پیدایش و عروض این علم و صور علمی بر ذات خدا سمت علیت داشته باشد .به تعبیر دیگر اگر علم واجب از لوازم ذاتش نباشد باید عارضی باشد و هر امر عارضی ای علت می خواهد. علت آن یا باید ذات باشد و یا غیر ذات. اگر خود ذات باشد لازمه اش تقدم شیء علی نفسه است و لازمه این امر این است که معطی شیء فاقد شیء باشد و آن امری محال است. پس باید علت عروض صور علمی بر ذات واجب، غیر باشد واین هم باطل است. بدین خاطر که هرگاه غیر بر واجب تعالی تأثیر داشته باشد نشان این است که آنچه را واجب فرض کردیم واجب نباشد و ممکن باشد. چون تأثیر پذیری از صفات ممکن است.