تعریف علم و دین

علم؛ معرفت واقعي به مصنّف کتاب نظام هستي و کلمات وجودي آن به قدر طاقت بشري است. علم، وجود نوري و فعليّت مجرد از ماده است و انسان به يافتن فعليت‏هاي وجودي نوري استکمال مي‌يابد و ترقّي وجودي مي‌کند و فعليت بر فعليت مي‌افزايد و از نقص به کمال مي‌رود. به گفته شيوا و شيرين منوچهري دامغاني:

به کــردار چـــراغ نيــم‌مــرده   که هر ساعت فزون گرددش روغن

و چون علم و عمل دو جوهر انسان سازند و عالم و عامل را اتحاد وجودي بدانهاست، در حکمت الهي فرموده‌اند - و چه نيکو فرموده‌اند - که «انسان به فراگرفتن حکمت - که همان تحصيل علم و عمل است - عالم عقلي مشابه با عالم عيني مي‌گردد.» و چون علم، چشم ذات نفس ناطقه انساني مي‌شود و انسان به نور علم، حق را از باطل تميز مي‌دهد و مدينه فاضله به دست مي‌آورد و سعادت جاويداني خود را کسب مي‌کند، حضرت خاتم انبياء محمدمصطفي(ص) فرموده است: «العلم امام العمل».

و اما تعريف دين: دين عبارت از برنامه حقيقي و دستور واقعي نگاهدار حد انسان و تحصيل سعادت ابدي آن است. و همه آداب و متون آن محض علم و عين صواب است. لاجرم تدوين و تنظيم اين چنين برنامه از کسي جز آفريدگار انسان ساخته نيست يعني آن دست و قلمي که کتاب تکويني نظام هستي عالم و آدم را بدين زيبايي نگاشته است که زيباتر از آن تصوّر شدني نيست و هر يک از کلمات وجودي آنها را دين و آييني داده است که به قدر يک ميکرون اعوجاج و اختلاف و نارسايي و ناروايي در آنها راه ندارد، همان قلم براي جميع شئون اين صنع عظيمش به نام انسان دستوري که محض حکمت است، نهاده است تا اين دستور در متن آن چنان صنع پياده شود و او را به هدف نهايي و کمال غايي او برساند.

حضرت ذوالفنون علامه حسن زاده املي

نفس كل قوا است

براي هر بدني نفسي است واحد چنانچه خداي تبارك و تعالي مي فرمايد: ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه) و آنرا وحدتي است كه ظلي است از وحدت حقه حقيقه واجب تعالي و افعال و قوايش همگي در فعلش مطوي مي باشد. پس نفس ناطقه ، همان عاقله و متفكره و متخيله و حفظه و مصوره و منميه و جاذبه و دافعه و هاضمه و ماسكه و سامعه و باصره و صاعمه و مستنشفه و مدركه اين امور است. پس اختلاف اين قوا و اختلاف اسماء، چيزي نسيت كه زائد بر نفس ناطقه باشد؛ بلكه نفس ، عين هر صورتي است و اين عين ، عين العيون است. بنابراين، قواي نفس نه معلومات انند ، بلكه نفس را وحدت حقه ظليه است كه داراي شون و اسمائ و اطوار و اسماء و مظاهر مي باشد. پس نفس در عين دنو، عالي است و در عين عالي، دنو است. پس بخوان و بالا برو.

عين 17 از عيون مسائل نفس

آداب مريد نسبت به شيخ

این مجموعه مباحثی که خدمتتان تقدیم می دارم از کتاب کوی نیک نامان از جمله آثار با ارزشمند استاد شریف استادم حجت الاسلام دکتر حسینی شاهرودی می باشد .

وجود انبياء و اولياء و شاگردان آن ها براى همين است كه انسان را از گرايش به زمين و متعلقات آن باز دارند، به خوبى ها امر كنند و از بدى ها نهى نمايند. در صورت عدم حضور نبى و ولى، اين لطف به دست عالمان ربانى انجام مى پذيرد كه در وادى سلوك، بدان ها شيخ گويند. به خاطر اهميت كار شيخ و نقش منحصر به فرد او در تربيت و هدايت سالك، بايد آدابى را كه زمينه حداكثر برخوردارى از لطف و توجه او را فراهم سازد، مراعات نمود كه مهم ترين آن ها بدين قرار است.
1ـ اعتقاد به تفرّد شيخ
اعتقاد به تفرّد شيخ به تربيت و ارشاد و تأديب و تهذيب مريدان.
مريد بايد شيخ و مرشد خود را در امر تربيت و ارشاد خود از همه برتر و يگانه داند، زيرا اگر ديگرى را در مقابل او و برابر با او داند يا كامل تر از او داند، رابطه محبت و الفت ضعيف شود و سست گردد و بدين خاطر، اقوال و احوال شيخ در وى تأثير لازم را نداشته باشد، زيرا مهم ترين سبب تأثير و نفوذ اقوال و احوال شيخ در مريد، محبت به شيخ است.
هرچه محبت كامل تر باشد، استعداد مريد در پذيرش تربيت شيخ بيشتر مى شود و تأثير شيخ بر وى زيادتر گردد. تا محبت نباشد، متابعت نيست. از اين روست كه متابعت نشان محبت دانسته شده است، چنان كه حق تعالى فرمود: «قل إن كنتم تحبّون الله فاتبعوني».
بدون محبت، تبعيت ممكن نيست، مگر براى رسيدن به سودى يا پرهيز از زيانى باشد كه محبت به رسيدن به همان سود و پرهيز از زيان، عامل انجام كارى يا تبعيت از كسى است.
سر و رمز سخن اين است كه تا نفس آدمى با چيزى شباهت و همانندى نداشته باشد، بدان مايل نشود، زيرا غيريت، سبب دورى و نفرت است، همان گونه كه شباهت، سبب نزديكى و محبت است. نفس انسان به حكم حب ذاتى به خود، هرچه را مانند خويش بيند يا سبب و وسيله تكميل ذات و حب به ذات داند، مى طلبد و چون طلبيد، بدان نزديك شود و پيروى و اسباب دست يابى بدان را فراهم سازد.
پس تا محبت نباشد، پيروى نشايد؛ از اين رو محبت شيخ در اطاعت از گفته هاى او و همانندى به احوال و صفات او، عامل بى همتايى است، بدين خاطر «بايد كه او را نگرانى نباشد به شيخى ديگر تا اثر ولايت شيخ به اندرون او تواند رسيد و به يقين داند كه شيخ او يگانه و متفرّد است كه محبت و ارادت است كه واسطه تألّف شيخ است».
البته لازم به يادآورى نيست كه يگانه دانستن شيخ به معنى معصوم دانستن او نيست، بلكه از آن جا كه هيچ سخنى بى محبت مؤثر نباشد، شرط تأثير، محبت است و شرط محبت، كمال محبوب. اگر محب، محبوب را كامل نداند، بدو نگرود و از او تأثير نپذيرد و اين به عصمت شيخ ارتباطى ندارد. به همين خاطر است كه گفته اند: نبايد كه مريد اعتقاد دارد كه پيران معصوم باشند، بلكه واجب است كه ايشان را باز احوال ايشان گذارد و بديشان ظن نيكو برد.

این بحث ادامه دارد...

درك متعارف از انسان كامل  

  آن‌چه را كه ما ازخاندان پيامبر مي‌بينيم، مرتبه نازله وجود مبارك آن‌ها است. ظهور مرتبه نازله براي اين  است كه انسان را به جايي برساند و خلق توانايي استكمال و سير صعودي را به دست آورد. هم‌چنين، بدين خاطر در عالم طبيعت تنزل پيدا يافته‌اند كه اسماء الهي به تماميت برسند و به تعبير درست‌تر، تماميت آن‌ها ظاهر شود و گرنه وجودهاي اقدس خاندان پيامبر‌(ص) در زمين هم كه نباشد رحمة للعالمين هستند ولي تماميت ظهور آن به اين است كه اين خلق آن‌ها را مشاهده كند و با ايمان حسي  هم كه شده يك قدم پيشتر و سريعتر بردارد.

آن‌چه را درمورد خاندان پيامبر‌(ص) مي‌گوييم مشابه همان چيزي است كه درمورد قرآن مي‌گوييم. اين قرآن كه در دست ماست حتي در همين وجود مادّي و دنيايي و اين جهاني‌اش نيز مقدس، منزه و مطهر است و هيچ‌گونه عيب و نقص ندارد. وجود خاندان پيامبر‌(ص) نيز همين‌گونه است. و اگر درقالب جسم  فرود آمده‌اند و جسم هم تغييرپذير است و محدود و ... اين بدين‌خاطر است كه رحمت الهي ظهور پيدا كند و ضرورت ظهور آن رحمت سبب تنزل الزامي وضروري آن‌ها نيز هست. هم‌چنان‌كه قرآن نازل شده است خاندان پيامبر(ص) هم نازل شده‌اند درنتيجه شايد بتوان گمان برد كه ميان حقيقت و رقيقت آن‌ها تفاوتي اساسي و ماهوي وجود داشته باشد رقيقت آن‌ها رقيقت همان حقيقت است و حقيقت آن‌ها نيز حقيقت همين رقيقت است. يك وجود واحد است كه ما توانايي شناخت آن‌را در همه مراتب نداريم و اگر كسي كه توانايي شناخت آن‌ها را داشته باشد مي‌گويد من همچون بنده‌اي از بندگان محمد‌(ص) هستم يعني اين‌طور نيست كه چون من روي شانه‌هاي پيامبر ايستاده‌ام آن‌هم جايي به تعبير متنبّي يا امين الدين طرابلسي كه در ستايش حضرت امير مؤمنان (ع) سروده‌اند و چه نيك سروده‌اند:

ادامه نوشته

ولايت چيست؟

غلبه، سلطنت، بسط وجود و کمالات وجود به‌گونه‌ای که همه مندرج در ولی بلکه منطوی در آن باشند، ولایت است. غلبه و سلطنت و انبساط حقیقی نسبت به فروتر از خود تنها با وجود رابطه علیت و معلولیت میان دو چیز حاصل می‌گردد. یعنی تنها علت نسبت به معلول خود، غلبه، سلطنت، بسط وجود و کمالات وجودی دارد و تنها اوست که بر معلول خود ولایت دارد بر این اساس، هر وجود یا هر مرتبه‌ای از وجود یا هر ظهوری از وجود و بالاخره هر موجودی که غلبه و سلطه و انبساط وجودی داشته باشد، نسبت به موجودات یا مراتب وجودی فروتر از خود، ولایت دارد. هم‌چنین رابطه ولایت رابطه‌ای عینی و حقیقی و دارای احکام عینی و حقیقی است و نیز ولایت در آن‌جا که تحقق یافته باشد، گریزناپذیر است، یعنی نه ممکن است علت، ولایت نداشته باشد یا آن را اعمال نکند و نه معلول می‌تواند ولایت ولیۀ خود را نپذیرد یا از اعمال آن ممانعت به عمل آورد. با توجه با این نکته ولایت همانند قوانین طبیعی نیست که بسا بتوان موارد استثنایی برای آن فرض کرد یا شناسایی نمود

ادامه نوشته

جنان چیست؟      

وَ يَسْكُنَ الْجِنَانَ الَّتِي غَرَسَهَا الرَّحْمَنُ

جنت و جمع آن جنان، به محيط پوشيده از درختان گفته مي‌شود؛ باغ‌هاي پر از درختان در هم تنيده را جنان گويند. اگر چه واژه جنان به همين معناست که گفته شد ولي بيان حقيقت بهشت براي انسان‌هايي که جز تجربه محدود حسي ندارد در قالب کلمات و مفاهيمي که براي معاني و تجربه‌هاي محدود وضع شده است ممکن نيست

 به بيان ديگر، توصيف بهشت امکان‌پذير نيست بلکه توصيف هيچ نعمتي از نعمت‌هاي بهشت آن‌گونه که هستند، ممکن نيست. توصيف بهشت براي انسان همانند توصيف لذت‌ها و خوشي‌هاي بزرگسالان براي کودکان و نونهالان است. به همين سبب است پيامران از جانب خداي متعال مأمورند که به اندازه درک و فهم مخاطبانشان سخن گويند و هر يک از آن‌ها به زبان مخاطب خود برانگيخته شده است

ادامه نوشته

جلال

گاهی وقتا چنان عساکر اسماء جلال هجوم می آورند و اسماء جمال را تحت ظل و ذیل خودشان قرار می دهند گویا اینکه شعله های نار سوز نور ،جایی را برای طرب و بزم و شاهد بازی راباقی نمی گذارد.

(ما منکم الا واردوها کان علی ربک حتما مقضیا)

باد صرصر ،دریای خروشان و مواج ،خورشید سوزان ،عطش و تشنگی

ای یار عاشق کش مشکین خال گیسو بلند ،رسم دوستی و مهمان نوازی چنین نبود

تمنای وصل بود و  عشق بازی و نوشیدن جام می تا خود نباشیم و مست و مدهوش گردیم و سراسر همه هو شود...

ولی خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

گفته بودند در عالم مثال رهائید و خود باید ره در پیش گیرید و در عالم فوق تجرد عقلانی جایی که هیچ رسم و نشانی نیست در ارزوی وصال بمانید

اما از انزل مراتب وجود چیزی دیگری گفته بودید:و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا...

شاید بگویی هنوز مسکین و یتیم و اسیر نشده ای تا بر تو حکم یتیمان جاری گردد.

آه .دودمان را بر باد می دهی تا ملبس به اسم عظمایت کنی

یا نار کونی بردا و سلاما علی ابرهیم...

کاش می شد دست بر دستانم می نهادی و و بر گرد خود تا ابد رقص مستانه سر می دادیم و از جام شراب طهورت سیراب می شدم

آه آه آه

بحق الهی نامه مرد الهیت که گفت از دیار آشناستی و با این تیر جان سوزش، تاب و تب و عنان  از کف گرفت...یاد آن نگاه از بیخ و بن کن بخیر کاش می شد...

الهی...

الهی...

الهی...

چگونه‌ عقل‌ قوت‌ پيدا مي‌كند؟

از ديدگاه‌ حكمت‌ اشراق عقل‌ هنگامي‌ كه‌ متولد مي‌گردد مانند نوزادي‌ است‌ كه‌ اگر هدايت‌ بيروني‌، تزكيه‌و رياضت‌ بيروني‌ نباشد، خدمتگزار قواي‌ سه‌گانه‌ خواهد بود.
نتيجتاً بعد از اينكه‌ عقل‌ انسان‌ به‌ كمال‌ خويش‌ رسيد هدفش‌، لذت‌ رساندن‌ اين‌ سه‌ قوه‌ است‌ چنان‌ كه‌اغلب‌ مردم‌ از اين‌ گروهند.
مجرّب‌ هست‌ كه‌ عقل‌ بين‌ سن‌ 35 تا 45 سالگي‌ به‌ كمال‌ خودش‌ مي‌رسد. و ديگر زمان‌ كنترل‌ كردن‌غرايز سه‌ گانه‌ نيست‌. اما به‌ خاطر افت‌ غرايز سه‌ گانه‌ در اين‌ دوران‌، خودبخود ترك‌ مي‌شوند.
هنگامي‌ كه‌ عقل‌ به‌ كمال‌ خودش‌ رسيد، زمان‌ تولد دل‌ فرامي‌رسد و اين‌ نكته‌ حايز اهميت‌ است‌ كه‌ اغلب‌مردم‌ يا عقلشان‌ متولد نمي‌گردد و يا در خدمت‌ غرايز قرار مي‌گيرد و كساني‌ كه‌ دلشان‌ متولد مي‌گردداند كند.
راهكار حكمت‌ اشراق براي‌ دستيابي‌ به‌ يك‌ دستگاه‌ منسجم‌ نظري‌ و عملي‌ به‌ نام‌ حكمت‌ اشراق رياضت‌است‌ كه‌ بر اساس‌ اين‌ راهكار حكمت‌ اشراق 2 شاخه‌ مي‌گردد:
1. حكمت‌ افلاطوني‌ يا اشراق افلاطوني‌ كه‌ رياضت‌ را برگرفته‌ از حكمت‌ عملي‌ مي‌داند.
2. حكمت‌ اشراق ايراني‌ كه‌ رياضت‌ را برگرفته‌ از مشاهدات‌ و مكاشفات‌ انسانهايي‌ كه‌ در معرض‌ تابش‌انوار الهي‌ قرار گرفته‌اند مي‌داند و در اصطلاح‌ به‌ اين‌ معنا مي‌داند كه‌: هر كس‌ به‌ جذب‌ بوارق موفق‌ شده‌باشد.
اما به‌ گمان‌ بعضي‌ جذب‌ بوارق توأم‌ با تحمّل‌ رياضت‌ است‌ اما اينگونه‌ نمي‌باشد و بايد مقدّماتي‌ را ازقبيل‌: لباس‌ پاكيزه‌ پوشيدن‌، غذا كم‌ خوردن‌، تاريك‌ بودن‌ خانه‌ و معطّر و مفرّح‌ بودن‌ آن‌ فراهم‌ كرد تا لازمة‌ جذب‌ بوارق باشد نه‌ اينكه‌ اين‌ مقدمات‌ كافي‌ و يا علت‌ تام‌ باشد.


غیبت

خداوند متعال دارای اسماء جمال و جلال بی منتهایی است که هزار و یک اسم آن در دعای جوشن کبیر آمده است.

یکی از اسماء الهی اسم شریف غائب است.که آیه کریمه می فرماید:(هو الاول و آخر و الظاهر و الباطن)یعنی کسی که مظهر اسم شریف باطن شود از نظر اهل ظاهر به غیبت فرو می رود و ازدید همگان خارج می شود.

تمامی اسما الهی باید تجلی داشته باشد و امکان ندارد اسم و صفات از اسما الله بدون تجلی و مظهر ،آن هم به طور تفصیلی و جزئی باشد.می دانیم که انسان کامل مظهر تام و اتم تمام اسما الله است ،در واقع می توان گفت که انسان کامل مظهر اسم اعظم الهی است و سایر اسما الله را به طور تساوی و عدالت در وجودش در این عالم به طور اجمال و در قوص صعود به طور تفصیل از جانب خداوند به ودیعه گذاشته شده است.

در هر یک از ائمه معصومین ما در این عالم طبیعت یک اسم از اسما الهی بر حسب محدودیت عالم ماده تجلی بیشتری یافته مثلا یکی رضا شد ،یکی تقی،یکی علی و...که در این بین امام زمان و عصر ما مظهر اتم اسم شریف غیبت واقع گردید آنهم غیبت علی الطلاق در تمامی دوران رتق و فتق.

حال که امام عصر ما مظهر اسم شریف غیبت واقع شد تمامی اسماء غائب عالم تحت ظل و ذیل این اسم کلی و تفصیلی امام زمان قرار گرفه است. اگر ما بتوانیم متصف به این اسم شریف غیبت شویم و ما نیز از ظاهر عالم به باطن آن سفر کنیم ،تحت ذیل و ظل امام زمان قرار خواهیم گرفت و با تمامی غائبان عالم از ازل تا عالم حشر و نشر خواهیم داشت. از این روست که حضرت ما را به سوی خود یعنی (غیبت)فرا می خواند و اگر ما بتوانیم غائب شویم به وسیله امام زمان به ملکوت عالم راه می یابیم و از این امر می توانیم تعبیر به فرج نمائیم .البته با کمی حضور و مراقبت و انجام فرامین شرعی می توانیم جز غائبان عالم همراه باامام زمان شویم که این نوع فرج بسیار نزدیک است و برای همه خواهد بود ازاین رو گه گاهی می شنوییم بعضی بزرگان و علمای خضروی دین می فرمایند ظهور نزدیک است و حتی پیرمردها هم می توانند زمان ظهور را درک کنند.(یعنی فرجی که آنها را به غیبت می برد)

تمامی انسانهای دوران قبل منتظر ظهور بدن عنصری حضرت ختمی نبوت مجمد مصطفی بودند و به لطف خدا در این دوره رتق و فتق به ظهور پیوسته و عصر ما شده عصر محمدی .اکنون مامنتظر ظهور ظاهری  حضرت ختمی ولایت امام زمان هستیم ...

ظهور تام و تمام توحید در واقعه کربلا

 ولایت ، ظهور توحید و ولی کامل خدا ، مظهر و آینه دار این وحدت است. کسی نمی تواند به توحید دست یابد مگر اینکه از «ولایت» کمک و استعانت بجوید. به تعبیر دیگر ، هرگز کسی نمی تواند به وحدت برسد ، مگر آنکه اقتدای به مظهر اسم «ولی» خداوند کرده باشد و چون اقتدای به اسم «ولی» حق ، کار چندان آسانی نیست ، فقط کسی می تواند به این اسم اقتدا کند و پیروی از آنرا گردن نهد که از مراتب و منازل بسیاری عبور کرده باشد.

کسانی که پیروی ولی خدا را پذیرفته اند ، حداقل به این درجه از فهم و تصدیق و عمل رسیده اند که کسی دیگر «اولای» از نفس آنان به همۀ جنبه های وجودی شان وجود دارد و کسی نمی تواند به این درجه از فهم و عمل دست یابد مگر اینکه از هر چیزی که به نوعی به او تعلق و انتساب دارد رها و تهی شده باشد ، اولاً : چیزی را به اسم خود ، ملک خود ، متعلق به خود نشناسد و اگر هم شناخت ، آنرا ایثار کند ، فدا کند.

ثانیاً : خودی نشناسد تا چیزی را متعلق به خود بداند تابعد نیز بخواهد آنرا ایثار کند.

بنابراین بنده در مقام بندگی حق و برای اقتدا به اسم «ولی» کسی دیگر را «اولای» به خود می داند و برای خویش هیچ ملکیتی ، شأنیتی و حیثیتی قائل نیست ، خود را نسبت به هر کمال و نعمتی مسکین بلکه مستکین می داند.

وقتی بنده مؤمن (حتی نه با درجه اطمینان) بلکه با ایمان ، نسبت به زندگی اش ، مرگش ، دنیایش ، آخرتش و ... هیچ ادعایی نداشت ، حال هرکسی اولای از او باشد ، فرقی ندارد. این ورود به دروازۀ «ولایت»است. تعلقات و اضافات که انسانها بخود انتساب می دهند ، همگی تخیل بلکه توهم است. یعنی نبوده را بوده و داشته می انگارند.

در جریان «غدیرخم» حضرت ختمی مرتبت - صلوات الله و سلامه علیه – فرمود: «الست اولی بکم من انفسکم؟» بدین خاطر بود که مخاطبان ، نفسی برای خویش قائل بودند اما نفس خویش را در اختیار دیگری قرار داده بودند و برای همین در پاسخ سؤال حضرت گفتند: «بلی». مخاطب برای خویش نفسی می شناخت ، تعینی را پذیرفته بود بنابراین گویا می گفت: یا رسول الله ، این تعینم ، داشته هایم ، نفسم فدای یک نگاه تو باد.

«اولی» همه کاره است. فروتر از اولی چیزی وجود ندارد. اینگونه نیست که کسی «ولی» باشد و دیگری «اولی». مانند «به» و «بهتر» نیست بلکه «اولی» مالکیت حقیقی دارد و صاحب تصرف حقیقی است. حال اگر کسی  شخصی را مولای خویش بداند و «اولای» از خود بداند ، می شود «متولی» و این شخص اهل «ولایت» است.

علم واجب تعالی    

  از جمله مبانی  فلسفی  ملاصدرا علم واجب تعالی به وجود اشیاء در مرتبه ایجاد است. برهان صدرا بر این مطلب از عرشیات است.
مقصود از این علم، علم واجب تعالی به وجود اشیاء بعد از ایجاد است. این شیء از جهتی   وجود عینی و خارجی است  و از جهتی علم است. به تعبیر دیگر علم واجب تعالی به اشیاء صور زایل یا صور منطبعه و مانند آن نیست .
برهان عرشی ای که صدر التألهین بر این مطلب می آورد این است که علم واجب تعالی به نظر همه حکما یا اکثریت حکما از لوازم ذات واجب تعالی است .بدین خاطر که اگر علم واجب از لوازم ذات واجب تعالی نباشد لازم می آید که غیری وجود داشته باشد که در پیدایش و عروض این علم و صور علمی بر ذات خدا سمت علیت داشته باشد .به تعبیر دیگر اگر علم واجب از لوازم ذاتش نباشد باید عارضی باشد و هر امر عارضی ای علت می خواهد. علت آن یا باید ذات باشد و یا غیر ذات. اگر خود ذات باشد لازمه اش تقدم شیء علی نفسه است و لازمه این امر این است که معطی شیء فاقد شیء باشد و آن امری محال است. پس باید علت عروض صور علمی بر ذات واجب، غیر باشد واین هم باطل است. بدین خاطر که هرگاه غیر بر واجب تعالی تأثیر داشته باشد نشان این است که آنچه را واجب فرض کردیم واجب نباشد و ممکن باشد. چون تأثیر پذیری از صفات ممکن است.

ادامه نوشته

صداي اذان

صداي اذان اعلام نوبت است. وقتي صداي اذان بلند مي‌شود، خداي متعال ندا مي‌دهد: «بفرماييد داخل» شايسته نيست که ما بگوييم چند دقيقه ديگر، حرف داريم و بعد مي‌آييم. اگر به پزشك مراجعه كنيم و نوبت ما را اعلام كنند، مي‌گوييم كه فعلا كار داريم، وقتي روزنامه را خواندم و تلويزيون تماشا كردم، مي آيم؟ هنگامي كه خدا فرمود: «بفرماييد داخل، نوبت شما است» يك ثانيه را نبايد از دست داد. اين نظم، در سازندگي نفس انسان مؤثر است، اگرچه در ظاهر شريعت اين نظم در مورد عبادات وارد شده است، اما در اين نظم، نفس انسان انس پيدا مي‌كند. نفسي كه آماده نيست مانند كسي است كه در حال چرت زدن به او تعليم بدهيم. اين شخص در آن حالت، تعليم پذير نيست و اگر هم تعليم بگيرد، خيلي اندك است. از اين‌رو نظم داشتن، دقت داشتن و پيوستگي در مطالعه شرط است. تند خواني براي داستان هاي متعارف، رمان‌ها، امتحان و خواندن روزنامه مانعي ندارد ولي مطالعه كردن معارف الهي بايد با تأني و تأمل باشد، به گونه‌اي كه هر كلمه‌اي مطالعه مي‌كنيم، گويي بچه‌اي كوچك كنار ما نشسته است و ما اين كلمات را به او تلقين مي‌كنيم. اين بچه، نفس خود ما است. نفس ما همانند بچه‌اي كوچك، آرام آرام تربيت و تعليم مي‌شود كه اگر راه نيفتد، هيچ گاه راه نمي‌افتد. اين كار به زور و قهر و غلبه نيز ، امكان پذير نيست زيرا واكنش‌هاي منفي دارد. بنابراين فكر و مطالعه ما بايد درباره معاد و حوزه آن –كه شامل مرگ، برزخ، قيامت، حساب و كتاب، بهشت و جهنم و لقاء خدا و مانند آن– باشد. حال اگر كسي قصد بازگشت به سعادت، اصل و مبداء خويش و يا قصد تخلق به اخلاق الهي را دارد، بايد ساعتي را – منظور 60 دقيقه نيست – به فكر ، انديشه و در خود فرورفتن بپردازد.

مراتب فهم معارف الهی

در روايتي، ابوبصير از ياران و اصحاب امام باقر و امام صادق (عليهما‌السلام) نقل كرده‌است كه روزي در مسجد نشسته بوديم و درباره احاديث و رواياتي كه از امام صادق (عليه‌السلام) شنيده بوديم ، بحث مي‌كرديم كه به توضيح و تفسير يكي از آيات قرآن كه مربوط به حج بود، رسيديم. هر كسي چيزي گفت تا نوبت به ذريح محاربي رسيد. او جمله‌اي گفت كه سبب شگفتي من شد. به او گفتم : «اي ذريح ! تو از اصحاب امام صادق هستي. چرا اين حرف ها را مي‌زني؟ مراقب باش كه تو بايد زينت خاندان پيامبر باشي». ذريح گفت: «آنچه را كه گفتم، از مولايم امام صادق (عليه‌السلام) شنيده‌ام». ابوبصير خود نقل مي‌كند كه وقتي اين سخن را شنيدم، خيلي برافروخته شدم كه چرا او روز روشن و در حضور ياران امام صادق (عليه‌السلام) دروغ مي گويد. به اصحاب گفتم: «براي اينكه بحث و نزاع تمام شود، بنشينيد تا من خبر بياورم». به خانه امام صادق (عليه‌السلام) رفتم بدون ‌اينكه خود را معرفي‌ كنم و اجازه گرفته باشم. امام صادق (عليه‌السلام) فرمود كه چه خبر است ابوبصير، چه مي خواهي؟ عرض كردم كه مولاي من، چرا نشسته‌اي؟ بيا به مسجد و ببين چه اتفاقي رخ داده است. حضرت فرمود كه چه شده است؟ عرض كردم كه ذريح چيزها مي‌گويد و نسبت‌ها به شما مي‌دهد. ابوبصير مي‌گويد، به محض اينكه اسم ذريح را بردم و بدون اينكه امام صادق بفرمايد كه ذريح چه گفته است، فقط گفت: «مهلا يا ابابصير» يعني آرام‌تر، چقدر عصباني هستي، به خدا قسم كه ذريح جز از ما نگفته‌ است. آنچه كه ذريح بر شما گفته است، من به او گفتم. اين خيلي مهم است كه شخص به حدي از كمال برسد كه هر سخني بگويد، سخن امام معصوم باشد. ابوبصير تا اين سخن را از امام صادق (عليه‌السلام) شنيد، بسيار شگفت‌زده شد و عرض كرد: «مولاي من! چرا به ما نگفتي كه باعث اختلاف بين ما نشود»؟ حضرت فرمود: «كجاست فهمي مانند فهم ذريح تا بر او بگويم آن چه را كه بر ذريح گفتم. ابوبصير! دلها همانند ظرف هستند. بعضي از آنها آبگير كم دارند و برخي آبگيرش بيشتر است، تا به حدي كه بعضي دريا هستند. قلب ها را بايد تغيير داد.

ویژگی شیعیان از منظر روایت

حضرت امام محمد باقر (ع)

 انما شيعه علي ( عليه السلام ) المتباذلون في ولايتنا ، المتحابون في مودتنا ، المتزاورون لاحياء امرنا ،الذين اذا غضبوا لم يظلموا ، و اذا رضوا لم يسرفوا ، بركه علي من جاوروا ، سلم لمن خالطوا

شيعه علي ( عليه السلام ) آنانند كه در راه ولايت ما به هم بخشش دارند ، و به خاطر دوستي ما يكديگر را دوست دارند ، و براي احياي امر ما از هم ديدن مي كنند ، هرگاه خشمگين شوند ستم نكنند و هرگاه خشنود گردند اسراف نورزند ، بركت همسايه اند و مايه صلح و صفا با معاشران .

تحف العقول ، ص 308

سرّ جميل بودن حادثه عاشورا درچشم خاندان پیامبر (صلوات الله عليهم اجمعين)

امام حسين (صلوات الله عليه) و ياران پاكش از آنجا كه خود صاحب جمال مطلق الهی بودند هرآنچه درحادثه كربلا ديدند از خود ديدند، ايشان بلا را نطلبيدند تا به ثوابی برسند يا درجه ای به مقام ايشان افزوده شود بلكه مي خواستند تا خود را تماشا كنند.

آنجا كه زينب كبری ( سلام الله عليها) مي فرمايد : "ما رأيت الا جميلا" حقیقتش این است که عين جمال را كسی مي تواند درك كند كه خود صاحب جمال باشد بلكه خود عين جمال باشد گويي اين واقعه مرتبه تفصيل خاندان پیامبر(صلوات الله عليهم اجمعين )است اگر از ايشان بپرسيم كه براي چه كربلا رفتيد و اينگونه متحمل سختی ها و مصائب شديد خواهند فرمود: " كنا كنزا مخفيا فأحببنا اَن اُعرَف " ما صاحب جمال بوديم می خواستيم خودمان را تماشا كنيم, می خواستيم خود را آشكار كنيم .گويی ايشان طالب مشاهده جمال تفصيلی خويش در حادثه كربلا بودند. بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

انسان و عوالم بی نهایت وجودی آن

شكي نيست كه همه موجودات اعم از انسان و غير انسان، صفت یا عرض و یا فعل، ظاهر و باطني دارد. باطن آنها نيز باطني دارد، به گونه اي كه دستيابي به آخرين بطن و آخرين سر و رمز وجود موجودات، مطلوب انبياء بزرگ و اولياء خاص بوده است. همه كس توانايي چنين دريافتي را ندارد. ظاهر انسان تا اندازه‌اي براي همه آشكار و عيان است ولي باطني دارد كه بر بیشتر افراد نهان و پوشيده است. اگر كسي توانايي دستيابي به باطن انسان را داشته باشد، خواهد ديد كه اين باطن كه بر او آشكار شده است خود باطن ديگري دارد، و اگر به آن باطن ديگر دست يافت و آن را مشاهده كرد خواهد ديد و فهميد كه آنچه مشاهده كرده است عيان و آشكار بود و باز هم سر و رمزي درون آن نهفته است. انسان با سير عملي و نظري، تصفيه باطن و از ميان بردن عوامل مخل و موانع مي‌تواند كليد فتح و گشايش درون خود را بدست آورد. آنگاه كه به درون خود وارد مي‌شود، دوباره پشت در بسته‌اي قرار مي‌گيرد كه آن هم نياز به كليدي براي گشودن و گشايش دارد. اين مسير ادامه دارد و ممكن است كسي بتواند دهها درون را كشف كند، صدها باطن را عيان و آشكار سازد، ولي اين به معناي رسيدن به انتهاي وجود انسان نيست بلكه پيوسته نقطه كور يا مرتبه ناشناخته باقي مي‌ماند. صفات انسان و رفتارهاي انسان نيز اين‌گونه است. آنچه كه بطور طبيعي و براساس سنتهاي شناخته شده خدا رخ مي‌دهد اين است كه انسانها از طريق مرگ مي‌توانند باطن خويش بگشايند و حقيقت، هويت و اسرار خويش را رمز‌گشايي كنند. بنابراين در مرگ طبيعي چنين مي‌شود كه چيزهايي در خود و در وجود خود مشاهده مي‌كند كه پيش از اين توانايي مشاهده شنيدن و شناختن آنها را نداشته است و اگر مدت كم یا زيادي از عمر او بگذرد، مي تواند به مرتبه‌اي برسد كه باطن ديگري را كشف كند و به همين صورت ادامه پيدا مي كند.لطفابر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

عشق و محبت از دیدگاه عرفان

عشق از نظر عرفان یعنی عشق حقیقی که عشق به خداست و عشق مجازی یعنی مشاهده خدا در جلوه‌های جمال و جلالش، یعنی در خلق خدا، خدا را یافتن. عشق حیوانی یا غریزه حیوانی یا عشق انسانی به انسان دیگر یا به سنگ و چوب و دست نوشته‌ای و مانند آن عشق عرفانی نیست بلکه در عرفان اصلا مورد توجه نیست و مصداق عشق مجازی هم نمی‌تواند باشد، هرچند که برخی مایلند این غریزه را پل یا قنطره به سوی عشق حقیقی بدانند. عشق مجازی همان در خلق، خدا را دیدن است و تنها در آغاز کار، خوب است و ادامه آن مطلوب نیست. چونان کسی که پیوسته در چاله آب در جستجوی ماه است. از چنین کسی می‌توان پرسید و عرفا پرسيده‌اند که مگر دملی در گردن داری که به آسمان نمی‌نگری؟!

خدا آغاز گر عشق و مهر است و بندگان آغازگر بعد و فراق

خدای متعال محب بندگان خویش است. این محبت ناشی از ذات خداست. یعنی حب خدا به ذات خودش سبب شده که این حب به آثار وجودش که بندگانش هستند تعلق بگیرد. هرچه موجود کامل‌تر باشد، مورد محبت تام‌تر و کامل‌تر خدا هم قرار می‌گیرد. هرگاه محبت آغاز شود نخست از جانب خدا آغاز می‌شود که «یحبهم»، (مائده/54) بیانگر آن است و آنگاه که محبت خدا آغاز شد و يحبهم در گرفت، محبوب یعنی بندگان و موجودات دیگر تحت تأثیر قرار می‌گیرند «و یحبونه»، رخ مي‌دهد (مائده/54). ولی هرگاه بعد و فراق باشد نخست از ناحیه بندگان آغاز می‌شود «نسوا الله»،(توبه/67) آنگاه «فنسیهم»، (توبه/67) تا نسیان از جانب موجودات مادی و ناقص آغاز نشود نسیانی از جانب خدا نخواهد بود. چنانکه تا محبتی از جانب خدا نباشد محبت از جانب بندگان نخواهد بود؛ به تعبیر حافظ این قرعه عاشقی از اول تو زدی.

اگر بدانيم سري در سرها داريم، چون بي‌سرها رفتار نمي‌كنيم.

گمان اين‌كه خداوند خلق را آفريد تا آنها را بيازمايد كه كدامشان نيك و صاحب حْسن‌اند و كدامشان از حْسن بي‌بهره‌اند, گماني عوامانه بلكه كودكانه است.

اين همان بازي و لعب است كه خداوند از آن پرهيز دارد. آشكار شدن استعداد موجودات براي خداوند سودمند و مطلوب نيست، زيرا حقيقت و قابليت موجودات در هر مرتبه‌اي از مراتب هستي, بر حضرتش پوشيده نيست تا ظهور آن را طلب كند و نيز سر و حقيقت موجودات, در مرتبه استعداد و قابليت (اعيان ثابته) در ظهور علمي‌شان در ذات خدا بر خودشان نيز پوشيده و پنهان نيست. موجودات در اين مرتبه هم به ذات خود عالم‌اند و هم براي ذات خود معلوم. اين گمان كه خداي متعال اعيان ثابته و ظهورات علمي را آشكار كرد تا خودشان بدانند كه چيستند به نظر عبث مي‌رسد. چون خودشان مي‌دانند كه چه هستند. انسانهانه فقط در مرتبه ظهور علمي‌شان در ذات خدا بلكه در مراتب فروتر كه به كثرت گرايش پيدا مي‌كنند مانند عالم ذر (كه نه اعلي‌ترين مراتب وجود, نه از پايين‌ترين مراتب آن بلكه حد متوسطي از مراتب است) نيز عالم به قابليت و استعداد خويش هستند. در داستان حضرت آدم و حوا در رابطه با شيطان, خداوند چنين مي‌فرمايد: «اِنّ الشیطانْ لَكُما عُدوّ مْبين»(اعراف/22) و اين جمله را در قالب گزاره‌ خبري بيان مي‌كند, نه انشايي. نمي‌فرمايد: « بدان! او دشمن توست» زيرا تو مي‌داني بلكه مي‌فرمايد: « او دشمن توست دشمني آشكار،آشكار شدن دشمني شيطان براي آدم است نه براي حضرت حق كه كمتر از ذره‌اي در عالم بر خدا پوشيده و پنهان نيست تا يكي را به عنوان آشكار امتياز دهد. اين انسان كه دشمني آشكار را مي‌بيند و مي‌يابد. در مرتبه كثرت خلقي اگر انسان اين‌گونه صاحب فهم و ادراك باشد, قطعاً در مراتب عالي‌تر علم او روشن‌تر و بُيِنً‌تر خواهد بود. و حق بيان اين است و بيشتر ازاين قابل تصور نيست, اگر چه قابل تحقق هست.لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

ظهور و بطون نور توحيد و ولايت

نور توحيد و ولايت گسترده و فراگير است و هرجا که نامي از وجود باشد به حقيقت، آن نام ثمره درخت توحيد و ولايت است و تا توحيد و ولايت نباشد، وجودي نيست خواه وجود رحماني باشد خواه شيطاني و تا درخت توحيد و ولايت نباشد ميوه‌اي نيست خواه شيذين‌تر از عسل باشد و خواه تلخ‌تر از حنظل و تا موحد و وليّ نباشد خلقي نيست خواه در تفرجگاه رحمت و خواه در سياه‌چال نقمت.

اگر توحيد و ولايت در کساني ظاهر باشد، چون خلق از مظاهر توحيد و ولايتند، با آن سنخيت داشته و از نتايج دلپذير و سکرآور آن برخوردار خواهند بود ولي اگر به هر دليلي توحيد و ولايت در کساني پوشيده و پنهان باشد و ظاهر آنان بدان متصف نباشد و با آن سنخيت نداشته باشد  به همان سبب که گفته شد (چون خلق از مظاهر توحيد و ولايتند)، با آن سنخيت نداشته و از نتايج دلپذير و سکرآور آن برخوردار نخواهند بود و اگر تمام سختي‌هاي دوزخ تنها همين باشد، نه کسي را تاب تحمل است و  نه ياراي شکيبايي. شايد اين نکته که در دعاي «يا من ارجوه لکل خير» که پس از نمازهاي ماه رجب بسي مطلوب است، مبني بر اين‌که واژه «جميع» در طلب خير دوبار گفته مي‌شود و در طبي دوري از شر تنها يک‌بار اشاره به همين مطلب داشته باشد.

اين ظهور و بطون ولايت و توحيد مانند دانايي به داشته‌ها و توانايي برخورداري از آن‌هاست. ممکن است کسي نعمت فراوان داشته باشد ولي خود از آن بي‌خبر باشد يا توانايي برخورداري از آن را نداشته باشد، چنين کسي چون مستمندان خواهد زيست و رنجِ گرسنگي و تشنگي و تلخيِ رنجوري را پيوسته خواهد يافت. او اگر چه نعمت فراوان دارد ولي يا نمي‌داند که چه دارد و يا نمي‌تواند از آن سود بَرَد. توحيد و ولايت باطني نيز از باب تشبيه معقول به محسوس همين‌گونه است.

همگان به اندازه وجود خود سهمي از آن دارند و اگر نداشتند هرگز وجود نمي‌يافتند، پس يا نمي‌دانند چه دارند و يا نمي‌توانند از آن سود برند، چون آن‌چه دارند يا در باطن وجودشان قرار دارد؛ در گنجينه‌اي است که کليد فتح و گشايش آن را يا ندارند يا نمي‌دانند که دارند و يا مي‌دانند که داشته‌اند ولي گم کرده‌اند، همان‌گونه که خود را گم‌کرده‌اند و يا آن‌چه دارند از باطن ولايت است و با آن‌ها که اهل ظاهرند و تنها با ظاهر وجودشان ادراک مي‌کنند، ناسازگار است و بنابراين، غم و درد و رنج پيوسته همراه آنان است. اينان اگر از ظاهر ولايت سهمي داشتند و يا اگر خود اهل باطن بودند، اگر چه سهمشان از ظاهر نبود و از باطن برخوردار بودند، اين‌گونه نبودند.

تاثير خاندان پيامبر صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين بر محبان و شيعيان آن خاندان مطهر اين است که يا آنان را به مرتبه ظاهر ولايت سوق مي‌دادند و از طريق شفاعت تکويني و تشريعي راه ورود آنان به حريم ظاهر توحيد و ولايت را هموار مي‌ساختند يا به منظور دريافت باطن ولايت با ظاهر آنان را ياري مي‌دادند و يا آن‌چه را در باطن دارند به ظاهرشا جاري مي‌ساختند.

انا النقطه تحت الباء

 

یا امیر المومنین

 

 

الف، که از جهت عدم تقید و تعین همانند ذات مطلق مجرد است ، هرگاه بخواهد از مقام اطلاق خویش تنزل کند و کمالات ذاتی مکنون در ذات خویش را آشکار سازد و به حدود و قیود آمیخته گردد، به صورت بایی مقید می گردد، همان گونه که هرگاه، حق تعالی اراده تنزل نماید و بخواهد کمالات ذاتی مکنون در ذات خویش را آشکار سازد، به وسیله نقطه عبدی و تعین و تشخص آن و به صورت خلق که متفاوت از خالق است درآید، نخست از مقام اطلاق و تجرد خود تنزل می کند، آن گاه به صورت انسانی ظهور می کند که بدین صورت از مقام اطلاق و تجرد خود متمایز می گردد.

علاوه بر این، نقطه ترسیم کننده دایره وجود است. اگر هستی را به صورت دایره ای فرض کنیم، این نقطه در مرکز آن قرار گرفته است که محیط آن دایره و هر آنچه درون دایره قرار دارد، به گرد آن نقطه می چرخد و نیز همه خطوط (شعاع ها)، به آن نقطه ختم می شوند. این نقطه همان انسان است، خواه انسان کبیر باشد، خواه صغیر؛ زیرا مرکز حقیقی عالم هستی و نقطه حقیقی که همه عالم برای او و به وسیله و اثر و نتیجه اوست، انسان است.لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

علم عرفان

علم عرفان در علوم انساني بلكه در علوم عقلي از پيچيده‏ترين علوم است يا بدين خاطر كه فلسفه‏اي پيچيده است و يا بدين خاطر كه مجموعه‏اي از آگاهي‏هاست كه از راه رياضت بدست آمده است.  هر كدامش باشد سبب مي‏شود كه از علوم پيچيده محسوب شود.  بزرگان اين فن سفارش اكيد دارند كه براي فراگيري عرفان نخست فلسفه بياموزيد.  پس از آن به فراگيري عرفان بپردازيد.  اين نشان دهنده آن است كه حداقل دانشمندان و آگاهان و خبرگان مسلمان از رشته‏هاي علوم الهي و معقول و منقول به اهميت عرفان توجه داشته‏اند.  بر همين اساس يا به خاطر رعايت نكردن شرايط فراگيري اين علم و يا به‏ خاطر فقدان استعداد و در نتيجه به خاطر انحرافهاي آشكار و روشني كه در ميان آگاهان به اين علوم وجود دارد يا وجود داشته است (دست كم از نظر عالمان ديني چنين (انحرافاتي تثبيت شده است)، بسياري از علماي مسلمان بويژه كساني كه در علوم عقلي تبحّر و ممارست نداشتند و بويژه عالماني كه در علوم غير عقلي تخصص و اجتهاد داشتند از پرداختن به اين علم نهي شده‏اند.

   از گذشته دور علومي مانند فلسفه براي همه‏گان سفارش نمي‏شده ولي عرفان نه تنها براي همه‏گان بلكه براي خواص از متكلمان و طلاب و دانشجويان نيز سفارش نمي‏شده است.  در يونان بويژه در يونان باستان نيز چنين بوده كه علومي مانند رياضيات و منطق پيش‏نياز فلسفه بحساب مي‏آمده و فلسفه بطور عام پيش‏نياز عرفان.

 تعداد دانشجويان در درس عرفان بدليل پيچيدگي آن از دو يا سه يا چهار نفر تجاوز نمي‏كرد.حوزه درسي مانند درس فلوطين 8 يا 9 نفر شاگرد داشته است.

 پيچيدگي علم عرفان از دو جهت مي‏تواند باشد:

 1- دقيق‏تر و عميق‏تر از فلسفه است يعني فلسفه سطح اول علوم عقلي و عرفان سطح دوم و عميق‏تر و دقيق‏تر از آن است.  كه در اين صورت تفاوت چنداني بين فلسفه و عرفان نيست.

 2- يا اين كه اصلاً اين علم، علم تعليمي نيست، علم كلاسيك يا مَدرَسي نيست بلكه علمي بوده كه آموزش آن از طريق عمل انجام مي‏شده است.  عمل هم در اين‏گونه موارد يعني رياضت و تمرين منظم، پيوسته و براساس دقائق معرفتي.  و اگر هر كدام از اين شرايط سه‏گانه نبود رياضت محسوب نمي‏شد.  به تعبير ديگر كساني هستند كه از طريق رياضت، استعداد دروني خويش را تقويت مي‏كنند تا به بار نشيند.  وقتي چنين شد، اطلاعات و آگاهي‏هايي بدست مي‏آورند كه عرفان نام دارد.

تناكح اسماء

نكاح عبارت است از اجتماع اسماى الهى به واسطه توجه ذاتى به ابراز و اظهار عالم كه بر چهار قسم است و منظور از چهار قسم بودن آن، اقسام كلى آن است، زيرا نكاح جزيى، نامتناهى است.

نكاح كه نتيجه اش تولد يا تكون يا ظهور است، از سه چيز پديد مى آيد. مثلاً در نكاح حسى، حاصل نكاح كه عبارت است از زن و مرد و اجتماع به شرط مخصوص، فرزند خواهد بود و نيز بارش آسمان و پذيرش زمين به وجه مخصوص، سبب پيدايش گياه مى شود.

در نكاح معنوى نيز تركيب اصغر و اكبر به وساطت اوسط، سبب پيدايش فرزند (نتيجه) مى شود. همين گونه است در عوالم هستى كه تولدى، تكّونى يا ظهورى حاصل مى شود، حصول آن ها متوقف بر اجتماع دو كس يا دو چيز يا دو اسم به نحو مخصوص است.

اقسام نكاح كلي

1ـ اجتماع مفاتيح غيب كه سبب تحصّل اسماى كليه و ائمّه سبعه مى شود.

2ـ اجتماع حقايق اسمايى و اعيان ثابته كه نتيجه اش ظهور عالم ارواح مجرد است.

اسماى الهيه طالب ظهور و اعيان ثابته طالب مظهرند، التقاء و اجتماع آنان نكاحى است كه سبب پيدايش فرزندى بنام ارواح مجرد مى گردد.

3ـ نكاح طبيعى ملكوتى كه عبارت است از اجتماع ارواح ملكوتى كه نتيجه اش پيدايش نفوس و جسم مطلق است.

4ـ نكاح عنصرى در اجسام بسيطه كه نتيجه آن حقايق جسمانى است. شرح بيشتر آن را مى توان در كتب مفصل مربوط به آن يافت. لازم است اشاره نمايم كه هر كدام از عوالم ياد شده داراى مراتب متعددى است كه در مجموع چنان كه گفتيم، مجموع عوالم هستى هم در سير نزولى و هم در سير صعودى نامتناهى است.

مفاتيح غيب

1ـ «و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو»، مفاتيح غيب خاص حق تعالى است و هيچ كس بدان آگاهى و دسترسى ندارد، زيرا عالم الغيب اوست و غيب را بر كسى آشكار نمى سازد مگر كسى كه مورد تجلى ذاتى حق تعالى قرار گرفته باشد؛ «عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احداً الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصداً».

2ـ مفاتيح غيب داخل در اسم اول و باطن است، چنان كه مفاتيح شهادت داخل در اسم آخر و ظاهر است. منظور از شهادت و اسماء مربوط به شهادت مطلق، عالم حس و ظاهر مطلق است و گاهى اعم از عالم شهادت مطلق است، چون عوالم عقول نسبت به حضرت علميه شهادتند و نسبت به عالم محسوس كه شهادت مطلق است، غيبند.

3ـ اعيان ثابته، ظهور اسماى الهى اند، چنان كه اسماى الهى باطن اعيان ثابته اند. به همين خاطر، مفاتيح غيب مبدأ ظهور اسمايى است و ظهور اسمايى، مبدأ ظهور اعيان ثابته است.

 اسماى افعال بر چند دسته است:

الف ـ اسمايى كه حكومت ازلى و ابدى دارند و دوره حكومت و سلطنت و ظهور و تجلى شان پايانى ندارد، چنان كه آغازى نداشته است و پيوسته در تجلى بوده و هستند و خواهند بود. مانند اسمايى كه بر ارواح مقدسه و نفوس ملكيه و نيز اسمايى كه حاكم بر آن چه كه محكوم به زمان نيست، هستند، مانند مبدعات كه خارج از افق زمانند.

ب ـ اسمايى كه حكومت آن ها ازلى نيست، ولى ابدى است. مانند اسمايى كه دور حكومتشان آخرت است. از آن جا كه آخرت پايان ناپذير است و اهل آن مخلّدند، اسماى حاكم بر آن ابدى اند ولى ازلى نيستند، زيرا آغاز دور آخرت، پايان دور دنياست.

ج ـ اسمايى كه نه ازلى اند و نه ابدى مانند اسماى حاكم بر موجودات زمانى و اسماى حاكم بر نشئه دنيا.چنين اسمايى منقطع الاول و الآخر هستند. اين اسماء منقطع، پس از پايان دوره حكومت و ظهورشان، يا به طور كلى به غيب مطلق مى پيوندند و يا تحت سيطره اسم حاكم ديگرى كه سيطره آن ها تام تر و گسترده تر است، قرار مى گيرند.

نور ولایت

نسبت تابش نور امام علیه السلام به قلب مومن نه تنها همانند نسبت تابش خورشید به زمین است بلکه بیشتر از آن می باشد به گونه ای که بیشتری آن حد و اندازه ندارد.همان گونه که اگر خورشید بیش از اندازه بر زمین بتابد حیات از بین خواهد رفت ،تابش نور امام به قلب مومن همین گونه است.اگر نزدیکی امام به مومن بیش از آن باشد که هست،مومن و همه لوازم وجود او از میان خواهد رفت.نسبت قرب و بعد مومنان به امام و نیز میزان تحمل آنان نسبت به تابش نور ولایت متفاوت است و هر کدام به اندازه گستره وجود و کمالات خویش توانایی قرب به امام و برخورداری ار آن نور را دارندو نه بیشتر به گونه ای که اگر نور ولایت اندکی بیش از ظرفیت و توان آنان بر ایشان بتابد نه ایمانشان باقی می ماند و نه کمالات مومنانه آنان .بر همین اساس است که برخورداری مومنان از مراتب علم آن حضرات معصومین علیهم السلام متفاوت است و همگان از خواص یاران او و از اصحاب سر و ویژه نیستند.

آثار همنشینی

رسول  خدا – صلی الله علیه و اله- فرمودند: مَن جَلَسَ مع ثَمانيةَ أصناف من الناس، زادَه الله ثَمانيةَ أشياء: مَن جَلسَ مَع الاَغنياء، زادَه الله حبَّ الدنيا و الرغبَةَ فيها؛ و مع الفُقراء، زادَه الله الشُّكرَ و الرّضا بقِسمةِ الله؛ و مع السُّلطان، زادَه الله القَسوةَ و الكبرَ؛ و مع النِّسوان زادَه الله الجهلَ و الشَّهوَةَ؛ و مع الصّبيان، ازدادَ من اللّهوِ و المزاح و مَع الفُسّاق، ازداد من الجُرأةِ على الذّنوب و تَسويفَ التّوبة؛ و مع الصالحين، إزدادَ رغبَةً فى الطّاعات؛ و مع العُلماء، إزدادَ من العلم و الورع.

هركس با هشت گروه همنشين شود، هشت صفت در او پديد مى آيد يا افزايش مى يابد:

1ـ آن كه با توان گران همنشين شود، دنيادوستى و گرايش به آن در او افزون مى شود.

2ـ هركه با فقرا همنشين شود، سپاس گذارى و رضايت به قضاى الهى در او افزون مى گردد.

3ـ هركه با سلاطين و حاكمان همنشين شود، سنگ دلى و خودبزرگ بينى او افزون مى شود.

4ـ هركه با زنان همنشين شود، نادانى و غريزه و شهواتش افروده مى شود.

5ـ هر که با كودكان همنشين باشد، سرگرمى و بازى اش بيش تر شود.

6ـ هر که با بدكاران همنشين باشد، جرأت در گناه و تأخير در توبه در او افزايش مى يابد.

7ـ هركه با نيكوكاران همنشين شود، ميل به طاعت در او زياد مى گردد.

8ـ هركه با دانشمندان همنشين شود، دانش هاى سودمندش فزونى مى يابد.

 

در توضيح حديث شريف باید چند نكته را يادآور شد:لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

حقیقت بلا، نعمت الهی است.

حقیقت بلا نعمت الهی است و این حقیقت در آخرت ظهور پیدا می‌کند و دیگر این که هیچ عالم دیگری قابلیت و گنجایش ظهور آن را ندارد یعنی حقیقت بلاهای الهی نمی‌تواند در دنیا آشکار شود زیرا بلاهای الهی دارای حقیقت عظیم و بزرگ و گسترده‌ای هستند که اگر پهن شوند همه عالم طبیعت را پر می‌کنند و جایی برای نعمت دیگر باقی نمی‌گذارند. بلاهای الهی فضل و نعمت و عنایت گسترده الهی هستند و اگر در این جهان ظهور پیدا کنند چنان عظیم و وسیع اند که هیچ موجودی باقی نمی‌ماند چون لطف خاص است. لذا در عوالم دیگر که گسترۀ بیشتری دارند ظهور پیدا می‌کنند و آن‌گاه آنجا معلوم می‌گردد که بلاهای الهی حقیقتش امر دیگری است و دیگران غصه خواهند خورد که از آن بلاها محروم بودند.

آرزوی بلا در آخرت

 حضرت رسول خدا (صلوات الله و سلامه علیه وآله)فرمود: «لَیَوُدُّنَّ اهل العافیه یوم القیامه اَنَّ جُلودَهم قُرِضَت بالمقاریض لما یرون من ثواب اهل البلاء» یعنی وقتی که حقیقت بلا در روز قیامت آشکار می‌شود و ثواب و پاداش بزرگ الهی به اهل بلا، ظهور پیدا می‌کند، اهل عافیت یعنی کسانی که در دنیا خوب و خوش بودند و امکانات داشتند دوست دارند و چنین طلب می‌کنند که ای کاش کسی در دنیا با قیچی بدن ما را ریز ریز می‌کرد تا ما نیز اهل بلا می‌بودیم. «لیودّنَّ» لام تأکید و نون تأکید دارد یعنی به یقین در قیامت اهل عافیت و راحتی چنین می‌خواهند. آن‌گاه که پاداش سختی‌کشیدگان را به آنها عطا می‌کنند همه غبطه می‌خورند.

فنا وبقا

 فناء بر دو قسم است

1ـ فناى ظاهر

2ـ فناى باطن

فناى ظاهر فناى افعال است كه نتيجه تجلى افعال الهى است، بدين گونه كه حق تعالى به طريق افعال بر بنده تجلى كند و او را مسلوب الاختيار كند و نشانش آن باشد كه روزها با طعام و شراب نيفتد. صاحب اين فنا، چنان مستغرق بحر افعال الهى شود كه نه خود را و نه غير را از مكوّنات، هيچ فعل و ارادت و اختيار نبيند و اثبات نكند الا فعل و ارادت و اختيار حق سبحانه ... و از مشاهده مجرد فعل الهى بى شايبه فعل غير لذت برد.

فناى باطن، فناى صفات است و فناى ذات بدين گونه كه حق تعالى بر او تجلى كند، يك بار به طريق صفات و يك بار به طريق ذات و در تجلى ذات پيش نظر سالك، نه عرش ماند و نه فرش، نه دنيا و نه آخرت، نه بهشت و نه دوزخ، نه شقاوت و نه سعادت. همه مكونات و مخلوقات به يك بار بيند و هرچه جز وى است، ذليل و خوار انگارد. سطوت تجلى ذات در اندرون او چنان دستبرد نمايد كه نه در گذارد و نه ديوار و نه از ديار وجود او ديّار. به زبان بى زبانى اين اشارت كند:

تا نگردد قطره و دريا يكي    سنگ كفرت لعل ايمان كى شود؟

تا به كلى بر نگيرى گل ز راه    پاى در گل ره به پايان كى شود؟

اقسام بقاء

بقاء نيز بر دو قسم است:

1ـ بقاى ظاهر

2ـ بقاى باطن

 بقاى ظاهر كه مقابل فناى ظاهر است، آن است كه حق تعالى بعد از فناى اراده و اختيار، بدو اراده و اختيار دهد و او را مطلق العنان سازد تا آن چه خواهد به اختيار و اراده حق انجام دهد.

بقاى باطن كه مقابل فناى باطن است، آن است كه ذات و صفات فانيه كه در كسوت وجود باقى است، از قبر خفا، در محشر ظهور انگيخته شوند و حجاب از ميان برخيزد، چنان كه نه حق حجاب خلق گردد و نه خلق حجاب حق.

براى مبتديان كه به فنا نرسيده اند، خلق حجاب حق است و براى صاحب فنا، حق حجاب خلق است اما صاحب بقاء كه بعد از فناء به آن رسيده است و وى را صاحب بقاء بعد الفناء گويند، هريك از حق و خلق را در مقام خود بدون آن كه يكى حجاب ديگرى باشد، مشاهده مى كند و در نتيجه فناء و بقاى وى مندرج و منطوى در يك ديگر است. او در فنا باقى است و در بقاء فاني؛ در حال ظهور بقاء، فناء به صورت علم در وى مندرج است و در حال ظهور فناء، بقاء به صورت علم در وى مندرج است

البته منظور از اين علم، علم مفهومى و حصولى نيست، بلكه در برخى از مراتب عين اليقين است و در مراتب ديگر، حق اليقين.

معرفتی از حضرت حق تعالی

وجود حق تعالى است كه «لا بشرط مقسمي» و مطلق عارى از هر قيدى حتى قيد اطلاق است. «ذات واجب تعالى، همان هويّت مطلقى است كه اطلاق براى او عنوان مشير است، نه وصف و قيد و اين «لا بشرط مقسمي» كه مبدأ تعينات متعدد مى باشد، به اعتبارى ظاهر و به اعتبارى باطن است، چنان كه به اعتبارى اول و به اعتبارى آخر مى باشد.»

اعتبارات وجود

وجود داراى سه اعتبار است: «بشرط شئ، بشرط لا، لا بشرط»

و لا بشرط بر دو قسم است:

1ـ لابشرط مقسمى كه هيچ تعيين و نام و وصف در آن لحاظ نمى شود و هيچ نامى ندارد، حتى كلمه ذات، وجود و مانند آن نيز، نام آن مقام نيست.

2ـ لا بشرط قسمى كه از آن به نفس رحمانى و فيض منبسط ياد مى شود.

در اين كه واجب تعالى لا بشرط قسمى نيست، هيچ ترديدى در آن نيست. هم فيلسوف بدان باور دارد و هم عارف آن را خلاف برهان و عرفان مى داند. اشكالات فلسفى و عرفانى متعددى كه متوجه آن است، به هيچ رو قابل پاسخ نيست، از اين رو كسى بدان تفوّه هم نكرده است.

 همچنين واجب تعالى، وجود بشرط شئ هم نيست، زيرا وجود بشرط شئ، وجودى مقيد و محدود است و واجب تعالى مطلق و نامحدود است، از اين رو بشرط شئ بودن واجب تعالى نيز نادرستى آشكار دارد و به تعبير ديگر، وجود بشرط شئ، وجود امكانى است و به هيچ رو قابل انتساب به واجب تعالى نيست. هم حكيم واجب تعالى را لا بشرط قسمى و بشرط شئ نمى داند و هم عارف.

آن چه كه مورد اختلاف آراى حكيمان و عارفان قرار گرفته است، اين است كه واجب تعالى، وجود «بشرط لا» است، چنان كه حكيم مى گويد، يا وجود «لا بشرط مقسمي» است، چنان كه عارف بيان مى كند. حكيم به ويژه حكيم متأله، بر اساس اصول پذيرفته شده خود و نيز بر اساس تشكيك در وجود، واجب تعالى را «بشرط لا» مى داند، «ولى عارف بر اساس وحدت شخصى وجود، مرتبه بشرط لا را مقام احديت مى داند، نه مقام ذات و مقام ذات را لا بشرط مقسمى مى داند كه احدى را به آن مقام منيع راه نيست، حتى انبياء و اولياء در آن حيرانند»و همه به ناتوانى خويش از شناخت او معترفند.

مقام جمعي انسان

با توجه به این که انسان خلق شده از دو دست جمال و جلال الهی است(خلقت بیدی) و تمام اسما الهی به طور اجمال در در ذات انسان و اعیان ثابته وجود دارد و همچنین داراي مقام تسويه و تعديلي است كه بر همه موجودات ديگر تقدّم يافته است و تقرّب ديگر موجودات به انسان نيز بر اساس سهم آنان از اين تسويه و تعديل است. انسان به خاطر همين تسويه و تعديل به مقام جمع رسيده است كه پس از آغاز سير صعودي خود و به پايان رساندن سفر سوم، دوباره به آن دست خواهد يافت. اين مقام به او كمك مي‌كند تا كثرت را در وحدت مشاهده كند و وحدت را در كثرت ببيند.

خلق را در عين كثرت، در آيينة حق تعالي واحد مي‌بيند و حق تعالي را در عين وحدت، در آيينة عبد، كثير مي‌بيند.

به نظر مي‌رسد كه اين ويژگي از ميان همه موجودات به انسان اختصاص دارد و به نظر مي‌رسد كه تسبيح و تقديس ملائكه، نشان از شهود وحدت بدون كثرت است و انانيّت ابليس، نشان از مشاهده كثرت بدون وحدت است. در هر صورت خواه ديگران در وصول به مقام جمع با انسان شريك باشند، خواه نباشند، در ثبوت اين مقام براي انسان شكي نيست. بسياري از آيات و روايات مربوط به توحيد فاعلي، شاهدي بر آن مي‌تواند باشد.

دست‌يابي انسان به مقام نفي تشبيه و تنزيه، نشاني از همين امتياز انسان دارند. همان‌گونه كه تشبيه، تقيّد حق تعالي به مظاهر محدود و ممكن است، تنزيه نيز تقيّد به عدم ‌آن‌هاست كه خود قيد و حدّ است؛ بنابراين، نه تشبيه به تنهايي كمال انسان است، چون تقيّد عرفي را در بر دارد و نه تنزيه به تنهايي كمال انسان است، چون تقيّد عقلي است.

در هر صورت دست‌يابي به مقام جمعِ ميان جمع و تفرقه، از كمالات انسان است كه از طريق سلوك خالصانه و به لطف بي‌پايان حق تعالي در طبيعت براي او حاصل مي‌شود. شايد يكي از مهمترين عواملي كه انسان را به كمال مي‌رساند همين است. كسي كه به چنين جايگاه رفيعي رسيده است، اگرچه با ديگر انسان‌ها كه مظاهر اويند، همانند است و بشري چون ديگران است، ولي كمالات ديگران نسبت به كمالات او يا تفاوت ذاتي و حقيقي دارد و يا دست‌كم تفاوت رتبي. ديگران آميخته با كثرت بلكه غرق در كثرتند و در كثرت، تنها كثرت مي‌بينند و اگر به وحدت دست يابند، شهود وحدت براي آنان حال است و به سرعت گذرا، ولي آنان‌كه به كمالات رسيده‌اند، شاهد وحدت در عين كثرتند، نه در مشاهدة كثرت، از وحدت غفلت مي‌كنند و نه در مشاهدة وحدت، از اعتدال خارج مي‌گردند.

 

همه انسانها وارد جهنم خواهند شد

وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا(سوره مبارکه مريم آيه 71)

 جهنم

آیا تا به حال در ایه فوق تدبر و تفکر کرده اید می دانید معنی ان چیست؟معنی آیه این است که همه انسانها به جهنم می روند و این برای پروردگارت امری حتمی و مقضی و شدنی است.

پناه می بریم بر خدا.چه کسی تاب و تحمل اتشی که حضرت امیر در دعای کمیل می فرمایند « هذا ما لا تقوم له السماوات و الارض و کیف احتمالی لبلاء الاخره و انا عبدک الضعیف الذلیل و الحقیر و المسکین والمستکین»حالا چه کسی برات عدم ورود به جهنم را به ما داده که اینقدر بیخیال هستیم نمی دانم!

یکی از تفاسیری که ذیل آیه شریفه فوق از اهل معرفت ذکر شده این است که می فرمایند منظور از جهنم که خداوند متعال می فرمایند همه شما وارد آن می شوید همین دنیا است.این دنیا با همه سختی ها و گرفتاریها رقیقه عذاب اکبر روز قیامت است و ما برای رسیدن به جمال الهی چاره ای نداریم که زیر این تیغ جلال الهی ریز ریز شویم.پناه می بریم بر خدا.اینجاست که اهل بیت علیهم السلام به کمک شیعی و محبانشان جهت شفاعت می آیند.

در روایات متعددی آمده است که سبب نامگذاری وجود مبارک حضرت زهرا – سلام الله علیها – را به نام مقدّس «فاطمه» سئوال کردند. حضرت پاسخ فرمودند: «این نام را جبرئیل امین از سوی ربّ اعلی آورده است و در ادامه کلام می فرماید: «لانّها فَطَمت شیعَتُها و مُحبیها عَن النّار». معنای عرفی این سخن چنین است که حضرت فاطمه زهرا- سلام الله علیها- در روز قیامت، با شفاعت و بذل عنایت خود، شیعیان و محبّانش را از آتش جهنم نجات می دهد. غالب خلق به همین مقدار متوقف می شوند و این آرزو بلکه امید همگان است که مورد توجّه آن بانوی مطهّرقرار گیرند و این مایه بس امیدواری است برای امّت حبیب خدا که فرمود: « شیعیان و محبّانش راچه اگر می فرمود. « تنها شیعیانش را.. » جمع کثیری از امت رسول الله، شامل این فضل و کرم نمی شدند.

 نیازمندی بندگان خدا به فِطامشان از آتش پنهانی دنیا

نکته مهم و شایان توجه این است که خلق خدا، هم اکنون که در عالم طبیعت به سر می برند، از نقمات جهنم می خورند و نوش جان می کنند و بر سر بهرمندی از رنج و عذاب دوزخ با یکدیگر به نزاع می پردازند. ایشان بالفعل در دوزخ حضور دارند، در حالیکه نمی فهمند و نمی دانند و باید کسی ایشان را از آتش جهنّم فطام کند و باز ستاند. مانند آن طفلی که دوران شیر خوارگی خود را سپری کرده و باید اورا از شیر گرفت. تقاضای شیر دارد و اشک می ریزد، امّا رشد و کمال وی در گرو جدایی از پستان مادر است. خلق خدا نیز باید از جهنّم دنیا جدا شوند، تا به کمال و فلاح و گذر از عالم طبیعت رسیده، قابلیت ورود به عوالم اعلی را پیدا کنند.

 کار خاندان پاک پیامبر – صلوات الله و صلواته علیهم اجمعین – باز گرفتن خلق خدا از آتش دوزخ دنیا است.

خلق خدا به نقمات و رذایل این جهنّم عادت کرده و اُنس گرفته اند و با جدایی از آنها، دچار غم و رنج و مصیبت می شوند و فریاد اعتراض سر می دهند که « ما را از این آتش شیرین جدا نکنید، رهایمان کنید. ما می خواهیم تا ابد در این دوزخ بمانیم » ولی وجود نازنین آن ذوات مقدّسه، در عین حال که مطلق رحمت، عطوفت و دلسوزی نسبت به خلق خدا هستند، اما به سختی و رنجش آنها راضی می شوند تا به سختی ها و رنج ها ی بزرگتر و شدید تری دچار نشوند. بنابر این بلایا و گرفتاری ها یی که برای بندگان خدا فراهم می شود، از ناحیه همان خداوند رحیم و رئوف است و اگر کسی را به رنج و مصیبتی دچار می بینم، گمان نبریم که دچار عتاب و عقاب الهی شده است، بلکه همه الطاف ویژه الهی است که مایه رشد و کمال انسان است.

علم در لسان روایت

در روایتی می خوانیم «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»طبق این روایت شریف علم وجود نوری مجرد از ماده است.در رساله علم و دین حضرت علامه حسن زاده املی در تعریف علم چنین می خوانیم:علم معرفت حقیقی به مصنف کتاب هستی و کلمات وجودی آن به قدر طاقت بشری می باشد.

در یک تقسیم بندی علم را به علم اکتسابی و موهوبی تقسیم می کنند که علم اکتسابی دانایی و حصولی است و علم موهوبی دارایی  و حضوری است.بر اساس حدیث شریفی که ذکر شد علم دانایی و فکری ،علم حقیقی نیست بلکه ابزاری است برای رسیدن به علم شهودی زیرا که بیان کردیم علم وجود نوری و معرفت حقیقی است پس وعا این علم نفس ناطقه انسانی است که مجرد از ماده می باشد و بر اساس اشتداد وجودی ، علم وعاء ناطقه آدمی را گسترش می دهد و آن به آن بر فعلیت او می افزاید.علم یک حرکت جوهر ی است نه حرکت مقولی که از باب کم و کیف باشد بر اساس جوهر علم صیرورت و شدن است که با عالم اتحاد اندکاکی پیدا می کند و علم می شود عالم و عالم می شود علم و ایندو عینیت می یابند،همانند غذا و مغتذی پس نتیجه همان قاعده فلسفی «کل عاقل مجرد و کل مجرد عاقل» می شود.این بود تفسیر بسیار اجمالی از حدیث شریفی که در ابتدا آنرا ذکر کردیم.اقرا و ارقع.

 

معرفت امام،عالي‌ترين وسيله براي رسيدن به توحيد

معرفت‌ و شناخت‌ امام‌‌، عالي‌ترين‌ مقام‌ انساني‌ در راه‌ وصول‌ به‌ مقام‌ توحيد ذات‌ حقّ است‌ و يگانه‌ راه‌ سعادت‌‌. و عدم‌ معرفت‌‌، موجب‌ انغمار در بيغوله نفس‌ امّاره‌ و سياهچال‌ ظلماني‌ شيطان‌ و وساوس‌ او‌، و منتهي‌ شدن‌ به‌ شقاوت‌ است‌‌.

خداوندا‌، به‌ حقّ خوبان‌ و شوريدگان‌ راه‌ خودت‌‌، و به‌ حقّ پاكان‌ و پاكيزه‌ شدگان‌ طريق‌ معرفت‌ و لقاي‌ اقدس‌ ذات‌ احديّت‌‌، كه‌ به‌ ما و ساير طالبان‌ معرفت‌ و شناخت‌ اسماء و صفات‌ جمال‌ و جلال‌ و كمال‌ حضرت‌ واحديّتت‌‌. عرفانِ آن‌ بزرگواران‌ و پيشوايان‌ و امامان‌ راه‌ سلام‌ و سُبُل‌ معرفتت‌ بالاخص‌ تنه‌ و ريشۀ اين‌ شجرۀ طيّبه‌: اميرالمؤمنين‌ عليّ بن‌ أبيطال‌ ـ عليه‌ أفضل‌ الصّلوة‌ و السّلام‌ ـ را نصيب‌ و روزي‌ ما بفرمائي‌‌.

 

هر سو كه‌ دويديم‌ همه‌ سوي‌ تو ديديم‌    هر جا كه‌ رسيديم‌ سر كوي‌ تو ديديم‌

 

هر قبله‌ كه‌ بگزيد دل‌ از بهر عبادت    ‌ آن‌ قبلۀ دل‌ را خم‌ ابروي‌ تو ديديم‌

 

هر سرو روان‌ را كه‌ در اين‌ گلشن‌ دهر است‌    بر رسته‌ به‌ بستان‌ و لب‌ جوي‌ تو ديديم‌

 

از باد صبا بوي‌ خوشت‌ دوش‌ شنيدم ‌    با بايد صبا قافلۀ بوي‌ تو ديديم‌

 

روي‌ همه‌ خوبان‌ جهان‌ بهر تماشا      ديديم‌ ولي‌ آينۀ روي‌ تو ديديم‌

 

در ديدۀ شهلاي‌ بتانِ همه‌ عالم‌        كرديم‌ نظر‌، نرگس‌ جادوي‌ تو ديديم‌

 

تا مِهر درخت‌ بر همه‌ ذرّات‌ بتابيد        ذرّات‌ جهان‌ را به‌ تك‌ و پوي‌ تو ديديم‌

 

در ظاهر و باطن‌ به‌ مجاز و به‌ حقيقت‌        خلق‌ دو جهان‌ را همه‌ رو سوي‌ تو ديديم‌

محبّت و تقرب به فقرا

خدای متعال در شب معراج به حبیبش چنین فرمود:

«یا اَحمَدُ! اِنّ المحبّةَ لله هی المحبّةُ للفقراء و التقرّب الیهم»

دوستی و محبّت به خدا عبارت است از محبّت ورزیدن به خلق فقیر خدا؛ آنان که پوشش وگفتارشان، خُلقشان، ذکرشان و همۀ سرمایۀ اینجا و آنجایشان، فقر و تهیدستی است. همان‌گونه که تقرب به سوی خدا کمال است، تقرب به سوی فقر نیز مطلوب است و بنابراين، تقرب يه سوي فقراء نيز کمال است، بنابراین، محبّت خدا عبارت از آن محبّتی است که در مورد فقرا اظهار شده باشد و سبب قرب و نزديکی به آنان گردیده باشد. در این روایت حضرت حق تعالی مقامی برای فقرا بیان کرده است که در حدّ موجودات ممکن نیست بلکه مقامی است که جایگزین مقام الوهیت است. به بیان عرفی مثل آن است که گفته شود چه حق خواهی و چه خلق هر دو به یک معناست، بنابراین، چون سخن بزرگ است، حضرت حبیب خدا (صلي‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پرسید: «قال یا ربّ مِنَ الفقراء» مولای من فقرا کیستند که محبّت تو موج می‌زند و شامل حال کسانی می‌شود که به آنها محبّت ورزند و نزدیکی جویند؟ خدا فرمود: «الّذین رضوا بالقلیل و صبروا علی الجوع و شکروا علی الرخاء و لم‌يشکوا علي جوعهم و لا علي ضمأهم و لم یکذّبوا بالسنتهم و لم یغضبوا علی ربّهم و لم یغتمّوا علی ما فاتهم و لم یفرحوا بما آتاهم.»

این ویژگی کسانی است که:

1- مورد تعلق محبّت الهی قرار گرفته‌اند.

2- اگر دیگران به آنها محبّت ورزند مانند آن است که به خدا محبت ورزیده باشند.

3- محبّت ورزیدن به آنها سبب غرق شدن در محبت بی‌حد و اندازۀ الهی می‌گردد.در ادامه، ویژگی فقرا به تفصیل بیان می‌شود.

لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

ویژگیهای اهل دنیا

قال رسول الله – صلي الله عليه و آله و سلم – «إن اهل الدنيا لا يشكرون عندالرخاء و لا يبصرون عندالبلاء ، كثير الناس عندهم قليل ، يحمدون انفسهم بما لا يفعلون و يدعون بما ليس لهم . يتملكون بما يتمنون و يذكرون مسائل الناس و يعفون حسناتهم.»

لا یشکرون عند الرخاء

ويژگي اهل دنيا اين است كه به هنگام راحتي شكر نمي كنند.  اگر معناي جامعي براي شكر بيان كنيم ، يعني اهل دنيا نعمتهاي خدا را از خدا نمي بينند.

كسي كه نعمتها را از خدا نمي بيند ، در مقابل او احساس بندگي و كوچكي نمي كند. شكر تنها به زبان نيست. همين اندازه كه كسي آنچه را برايش فراهم شده از خدا بداند ، بدون آن كه اظهار كند ، زمينه بندگي برايش فراهم است و اهل دنيا چنين نيستندو آنان كار را از خودشان مي بينند و آن را نتيجه تفكر ، استعداد يا تلاش خود مي دانند.

نمونه قرآني ، تفكر قاروني است. قارون هم زمان با حضرت موسي – صلوات الله و سلامه عليه – زندگي مي كرده است. او امكانات زيادي را به دست آورده ، چه به فكر و فهم خودش و چه با توجه اولياء خدا ، ولي در هر صورت شكي نيست كه آنچه را به دست آورده به وسيله استعداد و قابليتهايي است كه خدا به او داده است. چنانكه همه انسانها و عالم هستي همين گونه است. هر كه هر چه دارد ، از فعليت و قوه و استعداد ، از او دارد.وقتي به قارون گفتند ، بخشي از آنچه كه داري بايد براي رفع فقر و مشكلات اقتصادي جمعي ديگر از بندگان خدا استفاده كني ، بياني دارد كه نشان دهنده تفكر اهل دنياست. او گفت : «إنما اوتيته علي علم عندي» ؛ إنما ، تأكيد است و دليل بر حصر. تفكر اهل دنيا خدا پذير نيست ، يعني خود را علت مي دانند . به همين خاطر است كه در صورت موفقيت خود را تشويق مي كنند و اگر موفق نشدند ، خود را توبيخ مي نمايند.

ادامه نوشته

12 برداشت از داستان حضرت سلیمان و هدهد

چند برداشت از داستان حضرت سلیمان و هدهد

«وتَفَقّدَ الطير فقال مالِيَ لاأرى الهدهد أم كان من الغائبين * لأعذّبَنَّهُ عذاباً شديداً أو لأذبّحَنَّهُ و لَيَاتيَنّى بسلطان مبين * فمكثَ غير بعيد فقال أحطتُ بما لم تُحِط به و جئتُكَ من سبأ بنبأ يقين * انى وجدتُ امرأه تَملِكُهم و اوتيَتْ من كل شئ و لها»

حضرت سلیمان در جستجوى مرغان شد، آن گاه گفت كه من هدهد را نمى بينم يا او از ديده پنهان است. به يقين او را سخت كيفر كنم يا سرش را ببرم يا آن كه او دليلى آشكار بر غيبت خود داشته باشد. لختى درنگ كرد، هدهد پيدا شد و گفت: چيزى فرا گرفتم كه تو نمى دانى و از سرزمين سبا خبرى ترديد ناپذير آورده ام. زنى را يافته ام كه پادشاه قوم سبا بود، با سرمايه اى بسيار و تختى بزرگ. پادشاه و قومش خورشيد مى پرستيدند و شيطان كردار ايشان را برايشان بياراست، بدين خاطر از راه بازشان داشت، به همين دليل آن ها راه نمى يابند.

يك بار آن چه را هدهد فهميده و گفته و مربوط به اوست بر مى شماريم تا معلوم شود كه آيا فكر و زبان تنها از آنِ انسان است يا نه.

1ـ هدهد مورد توجه سليمان(ع) بود و سليمان(ع) در جستجوى او بود كه نشان اهميت هدهد حتى در دستگاه سليمانى است. در دستگاهى كه باد هم فرمان مى برد و همه تسليم اويند، هدهد جايگاهى دارد كه وقتى غيبت او به درازا كشد، مورد توجه سليمان(ع) قرار مى گيرد و از حال او پرس وجو مى كند. پرس وجو كردن از پرنده اى به گمان ما بى فكر و انديشه، آن هم براى سليمان †، بس شگفت انگيز است.

2ـ غيبت هدهد چنان اهميت دارد كه شايسته مجازات سختى است. اگر بدون اجازه غيبت كند، بهتر است اصلاً نباشد يا كشته شود. ما وجود هدهد را مى خواهيم و حضور او در اين دستگاه عظيم لازم است، به گونه اى كه غيبت او پذيرفته نيست. آيا يك دولت بزرگ درباره يك كارمند معمولى خود چنين توجه دارد، به گونه اى كه غيبت او پذيرفته نيست. به نظر مى رسد كه او يك كارمند كوچك يا يك خبرنگار نيست.

3ـ به نظر سليمان ، هدهد بايد پاسخى نه تنها قانع كننده بلكه درست و يقينى براى غيبت خود ارايه كند. اين امر نشان دهنده اين است كه اولاً، هدهد توان پاسخ گويى دارد و ثانياً، مى تواند عذرهاى نادرست و ساختگى ارايه نمايد، چنان كه مى تواند پاسخ درست و مطابق با واقع ارايه كند. به تعبير ديگر، هدهد توانايى شناخت درست از نادرست و گمان از يقين را دارد. اگر اين نشان انديشمندى نيست، پس چه چيز نشان آن است؟

4ـ در مدت كوتاهى هدهد باز آمد و گفت خبرى دارم كه تو ندارى اولاً، غيبت هدهد كوتاه بود و اين، چنان كه بعد خواهيم گفت، اهميت دارد و ثانياً، او روبروى سليمان(ع) مى ايستد و خشم او را مى بيند، ولى با اطمينان سخن مى گويد كه آن چه من ديده ام يا مى دانم، تو نديده اى يا نمى دانى اولاً، مى فهمد كه خشم سليمان(ع) به چه جهت و از روى طغيان غرايز نيست، بنابراين بى دليل او را مجازات نخواهد كرد. ثانياً، آن چه ديده است را دليلى اطمينان بخش براى تبرئه او از غيبت خود مى داند. ثالثاً، ادعا مى كند كه من خبرى دارم كه تو (با همه عظمت و شكوهت) ندارى اگر فهم كردن رفع اتهام با دليل قانع كننده بلكه يقينى، دليل بر انديشه ورزى نيست، پس دليل آن چيست؟ گويى او مى داند كه آن را كه گناه پاك است، از محاكمه چه باك است.

5ـ هدهد مى داند كه در مدت كوتاه غيبت خود به ملك سبا رفته است. يعنى او ممالك را مى شناسد؛ مى تواند از حدود و قلمرو آن ها كه وضعى و قراردادى است، آگاه شود؛ هم نام آن سرزمين را مى داند و حدود آن را مى شناسد و هم در همين سفر كوتاه به بسيارى از ويژگى هاى آن آگاه شده است.

6ـ او خبرى يقينى آورده است، پس بين خبر يقينى و غير يقينى تفاوت مى گذارد و به اين تفاوت آگاه است. او بايد از حدود اخبار يقيينى آگاه باشد. چيزى را كه انسان با خواندن يا تجربه اصول منطقى بدان دست مى يابد، هدهد بدون آن يا با آن به دست آورده است!

7ـ او زنى را ديده است، پس تفاوت بين زن و مرد را مى شناسد، اگرچه با آداب و

رسوم آنان در پوشيدن لباس آشنا نباشد و يا در همين سفر كوتاه آشنا شده باشد.

8ـ پادشاه را از صدر اعظم و ساير وزرا تشخيص مى دهد. با آداب پادشاهى آشناست، از اين رو در يك نظر به جمع حاضران، فهميد كه كدامين آن ها پادشاه است.

9ـ به دارايى و ثروت و خزانه اين پادشاه آگاهى يافته است. نكته اى مهم است كه پرنده اى نه بلكه انسانى با يك سفر كوتاه، پادشاهى را ببيند و به ثروت انبوه او پى ببرد، به ويژه اين كه ثروت و خزانه پادشاهان در مقابل چشم تماشاگران قرار ندارد تا به آسانى بتوان به آن پى برد. گنجينه ها در گنجه ها قرار دارد و پنهان از چشم ديگران. هدهد چگونه توانسته است به سرمايه بى حد و اندازه آن پادشاه آگاهى پيدا كند؟

10ـ هدهد فهميده است كه پادشاه ياد شده تختى بس بزرگ دارد. اين نشان دهنده اين است كه او پيش از اين پادشاهان ديگرى را نيز ديده است و جلوس آن ها بر تخت را مشاهده كرده است و اينك با مقايسه تخت اين پادشاه با تخت هاى پادشاهان ديگر، مى گويد او تختى بس بزرگ دارد.

مطمئناً بزرگى اين تخت در مقايسه با تخت فلان انسان معمولى يا فلان حاكم و حكيم و دبير نيست، چه در اين صورت ، سخنى به صواب نخواهد بود؛ زيرا اگر او تخت پادشاه را با تخت هاى افراد معمولى (اگر داشته باشند) مقايسه كند و بگويد تختى بس بزرگ داشت، بدو خواهند گفت اين تختى بس بزرگ نيست، تو تخت پادشاه نديده اى كه چنين شگفت زده شده اى و حال آن كه در دنباله داستان معلوم مى شود كه حقيقتاً تخت پادشاه سبا بس بزرگ بوده است.

11ـ هدهد فهميده است كه اين پادشاه و ملت او، خورشيدپرستند، نه خداپرست. اولاً، او تفاوت بين اين دو پرستش را مى شناسد و ثانياً، در فرصت كوتاه به آن پى برده است و احتمالاً از روى رفتارها يا آداب آنان فهميده است كه آنان خورشيد مى پرستند، پس او بين آداب مختلف نيز فرق مى گذارد. تاكنون اطلاعات هدهد در حد يك خبرنگار متخصص در موضوعات مختلف اجتماعى، سياسى و دينى بود، ولى اينك

سخنى را از او بازگو مى كنيم كه حكايت آز آگاهى هاى متافيزيكى و فرا طبيعى دارد و آن اين است كه:

12ـ شيطان رفتارهاى ناپسند آنان را بياراست و بدين خاطر آنان را از راه (درست) باز داشت و به همين دليل آنان هدايت نشده يا نمى شوند. فهم به آراستن رفتارهاى نادرست به وسيله شيطان، نه كار يك پرنده كه كار يك انسان مطلع و آگاه در مسايل اجتماعى و دينى نيز نيست. روشن تر بگوييم، آيا بنده و جناب عالى مى توانيم در موردى معين ، به يقين حكم كنيم كه شيطان اين كار را براى صاحبانش آراسته است؟!

هدهد بدون ترديد مى گويد: «زيّن لهم الشيطان اعمالهم»، پس اولاً، هدهد كارهاى شايسته و ناشايسته را مى شناسد و از هم متفاوت مى داند و ثانياً، مى داند كه علت اين كارها اين است كه شيطان آن را آراسته است كه چنين به نظرشان زيبا و پسنديده مى رسد.

از اين مهم تر مى گويد: «فصّدهم عن السبيل»؛ نتيجه آرايش كارها به وسيله شيطان اين است كه آن ها از راه درست دور افتاده اند. تأثير آرايش شيطانى بر فاصله گرفتن از درستى ها و بسته شدن راه درست وسببيت آن براى اين امر، چيزى نيست كه هر كسى بتواند به طور يقينى اظهار كند.

بالاخره همان گونه كه آرايش شيطانى علت بسته شدن راه درست بر انسان است، بسته شدن راه نيز علت هدايت نشدن و از دست دادن عوامل و زمينه هاى هدايت است. 

رضا به قضای الهی

 1ـ يقين به اركان ايمان كه عبارت است از اعتقاد به توحيد، رحمت عامه خداي متعال و رحمت خاصه وي كه از طريق ولايت تحقق مي‌پذيرد. اگر كسي به چنين يقيني دست يابد، به رضا خواهد رسيد، چنان‌كه امير مؤمنان صلوات الله و سلامه عليه فرمودند: «الرضا ثمرة اليقين»؛  رضا ميوه يقين است. البته حداقل يقين كه سبب پيدايش رضا در فكر و دل سالك شود، عين اليقين است، زيرا تا حقيقت اشياء و لطف منطوي حق تعالي در مصيبت و بلا مشاهده نشود، به حسن آن يقين حاصل نشود و تا يقين حاصل نگردد، رضا پديد نيايد.

جنيد گويد: مقام رضا آن‌گاه حاصل شود كه دل منشرح شود و انشراح دل، از نور يقين تولد كند و از نور يقين بصيرت دل تولد كند و از بصيرت دل، رضا. تا نخست دل مؤمن به نور يقين منشرح و منفسح نشود، چشم بصيرتش به مشاهده و معاينه حسن تدبير الهي منفتح نگردد و در او گنجايي حوادث و وقايع بل سرور و فرح به وقوع آن پديد نيايد.

2ـ اعتماد به خداي داشتن و او را محب خلق خويش دانستن و به او بيش از خود اعتماد داشتن و بالاخره به‌خوبي به او توكل كردن. چه وكيل آن مي‌كند كه از عهده متوكل ساخته نيست. چنان‌كه اميرمؤمنان صلوات الله عليه فرمودند: «أصل الرضا، حسن الثقة بالله».

3ـ رضايت خداي متعال از بنده. رضايت بنده از خداي متعال و حكم ازلي و قضاء وي نتيجه و ثمره رضايت خداي متعال از بنده است؛ تا خدا راضي نباشد، بنده راضي نگردد، چنان‌كه فرمود: «رضي الله عنهم و رضوا عنه».  رضايت وي از بندگان، مقدم است بر رضايت بندگان از او. «بدان كه بنده از خداي راضي نتواند بود مگر پس از آن‌كه خداي تعالي، از وي راضي باشد، زيرا كه خداي گفت: «رضي الله عنهم و رضوا عنه».

 ابوعلي گويد: شاگردي فرا استاد خويش گفت: بنده داند كه خداي از او راضي است؟ گفت: نه. شاگرد گفت: داند. استاد گفت: چون داند؟ گفت: چون دل خويش را از خداي راضي يابم، دانم كه خداي از من راضي است.  به همين خاطر و نيز بدين جهت كه خداي متعال متأثّر از كار بنده نمي‌شود، آن‌چه كه به عنوان عامل رضاي حق تعالي از بنده خويش گفته شده است، نشان آن است، نه عامل آن. به عنوان نمونه: روايت شده است كه بني اسرائيل به موسي (علیه السلام) گفتند: «سَل ربّك أمراً اذا فعلناه يرضي به عنا. قال موسي: «‌الهي قد سمعتَ ما يقولون. فقال: يا موسي! قل لهم يرضون عني حتي ارضي عنهم».

از رسول خدا ((صلی الله علیه و آله وسلّم نقل شده است كه فرمودند: «من أحب أن يعلم ما له عند الله، فلينظر ما لله عنده، فان الله ينزل العبد منه بحيث أنزله من نفسه».

گويند موسي (علیه السلام) گفت: راه نماي مرا به كاري كه چون من آن بكنم، از من راضي گردي. گفت: يا موسي طاقت نداري. موسي به سجود افتاد و تضرع كرد. خداي تعالي وحي فرستاد به وي كه اي پسر عمران، رضاي من از تو اندر آن است كه تو رضا دهي به قضاي من.

اين روايات و مانند آن در مقام بيان پيدايش رضايت خداي متعال از رضاي بنده از او نيست و بدين‌گونه نيست كه رضاي او معلول رضاي بنده باشد، بلكه نشان از رضاي بنده است و علت آن.

4ـ كمال توكل و استقرار در بالاترين درجه آن. اگر كسي اختيار و انتخاب خداي متعال را بهترين بداند و بر آن توكل كند، به اولين درجه رضاي خداي متعال دست يابد.

 حسين بن علي (علیه السلام) را گفتند: ابوذر همي گويد كه درويشي را دوست‌تر دارم از توان‌گري و بيماري را دوست‌تر دارم از تن‌درستي. گفت: خداي تعالي بر ابوذر رحمت كناد. من همي‌گويم: هركه توكل بر نيكويي اختيار خداي كند، او را بر اختيار خداي، اختياري ديگر نبود»  و اين رضا، رضاي ترك اختيار است.

5ـ خشيت از خداي متعال كه خود ثمره علم به اوست. چنان‌كه فرمود: «رضي الله عنهم و رضوا عنه ذلك لمن خشي ربه».

6ـ محبت خداي متعال و چون محبت حاصل شود، هر فعل كه از محبوب به وي رسد، ‌در موقع رضا و احماد افتد و كل ما فعل المحبوب، محبوب و شيخ نجم الدين ـ قد ـ از اين معني گفته است:

اي دل اگر رضاي دلبر بايد                 آن بايد كرد و گفت، كو فرمايد

 گر گويد خون گري، مگو كز چه سبب     ور گويد جان بده، مگو كي بايد

نشان رضا

قناعت و بسنده كردن به آن‌چه شايد. امير مؤمنان صلوات الله عليه فرمودند: «القنوع عنوان الرضا».

يكسان بودن نوازش و گدازش. فضيل گويد: اذا استوي عنده المنع و العطاء، فقد رضي.  رويم گويد: رضاآن بود كه اگر دوزخ بر دست راست وي بداشته باشند، نگويد كه به جانب چپ مي‌بايد.  

ترك طلب. ابوسليمان گويد: رضا آن است كه از خداي بهشت نخواهي و از دوزخ، پناه نجويي

يافتن محبت در بلا. ذوالنون گويد: سه چيز از علامت رضا بود: دست بداشتن اختيار پيش از قضا و نايافتن تلخي پس از قضا و يافتن محبت اندر وقت بلا.

 رابعه را پرسيدند كه بنده راضي كي باشد؟ گفت: آن‌گه كه از محنت شاد شود، همچنان كه از نعمت.

نتايج رضا

1ـ رفع غم و اندوه

امير مؤمنان صلوات الله عليه فرمودند: «الرضا ينفي الحزن» هركه را در اين مقام قدم‌گاهي كرامت فرمودند، به بهشت معجلش رسانيدند، چه روح و فرح كه از لوازم اهل بهشت است، در رضا و يقين تعبيه فرموده‌اند، چنان‌كه در خبر است:  «إن الله تعالي جعل بحكمته الروح و الفرح في الرضا و اليقين».  

امير مؤمنان صلوات الله عليه فرمودند: «من جلس علي بساط الرضا لم ينله مكروه».

2ـ دين‌داري حقيقي

همو فرمود: «الدين شجرة أصلها التسليم و الرضا».

3ـ آسان شدن بلاها

 همو فرمود: «الرضا بقضاء الله يهون عظيم الرزايا».

4ـ بي‌نيازي از اغيار

همو فرمود: «ثمرة الرضا الغناء».

5ـ قرب خداي متعال

آخرين نكته اين‌كه، مومن راهي و چاره‌اي جز رضا و قضا به حكم خداي متعال ندارد، پس بهتر آن‌كه به اختيار، آن را بفهمد و بيابد و بخواهد.

ان الله تعالي قال: «أنا الله لا اله الا أنا  من لم يصبر علي بلايي و يرض بقضايي و يشكر نعمايي فليتخذ رباً سواي».

 

گنجینه گوهر روان

*آنکه خود را نشناخت چگونه دیگری را می شناسد؟!

*آنکه از صحیفه نفس خود آگاهی ندارد،از کدام کتاب و رساله طرفی می بندد؟!

*آنکه گوهر ذات خود را تباه کرده است ،چه بهره ای از زندگی برده است؟!

*آنکه خود را فراموش کرده است،از یاد چه چیزی خرسند است؟!

*آنکه می پندارد کاری برتر از خودشناسی و خداشناسی است،چیست؟!

*آنکه در صقع ذات خود با تمثلات ملکی همدم وهم سخن نباشد،باید با چه اشباح و خیالت همدم باشد؟!

*آنکه بر هر آرمان است،ارزش او همان است.

*آنکه از مرگ می ترسد از خود می ترسد.

*آنکه در خود فرو نرفته است و در بحار ملکوت سیر نکرده است و از دیارجبروت سر درنیاورده است،دیگر سباحت و سیاحت را چه وزنی نهاده است؟!

*آنکه خود را ابدی یافت،فکر ابد می کند.

*آنکه چند روزی کشیک نفس خود بکشد و صادرات و واردات آنرا مواظب باشد،بدرد خود میرسد و چاره درمانش می کند.

*آنکه با یاد خدا همدم نیست،آدم نیست.

*آنکه را درد نیست،مرد نیست.

حقیقت عشق

درباره عشق در قسمت قبل مطالبی را بیان کرده بودیم و آورده بودیم که:

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است  کسی این آستان بوسد که سردر آستین دارد.

گفته بودیم عشق چون آتشی سوزان،دریایی جوشان و شرابی مردافکن است و طریق ان بس پر فتنه و آشوب است.گفته بودیم

در نگنجد عشق در گفت و شنود   عشق دریایی است قعرش ناپدید

درباره ریشه کلمه عشق و اینکه از کجا و چگونه اخذ شده است در کتابها نظریات مختلفی آورده شده که اکنون در این مقام نمی خواهیم بدان بپردازیم اما پیرامون معنی اصطلاحی آن اصحاب حکمت و اربابان معرفت تعاریفی ارائه داده اند.

ارسطو گوید «عشق یعنی کوری و نابینایی حواس انسان عاشق از درک زشتی ها و بدیهای محبوش.»

حکیم ابو نصر فارابی در رساله فصوص می فرماید«حسن اعظم الهی را که بر او هویداست ،چه غیر از عشق توان گفت و معنی عشق را حضور کامل حسن است »

بوعلی سینا در کتاب قانون عشق را چنین تعریف می کند«عشق نوعی بیماری مشابه مالیوخیاست که انسان را بدان مبتلا می سازد ، بدین طریق که نیکویی و شایستگی برخی صورتها و یا سیرتها،بر اندیشه و فکر مسلط و غالب می شود.»البته بر طبق نظر فلسفی شیخ ،عشق حقیقی ساری و جاری در تمام موجودات است و این عشق همان ابتهاج و سرور و نشاط ناشی از تصور ذات معشوق می باشد.

جناب صدرالمتالهین عشق را عین وجود و وجود را عین عشق و هر دو را عین حسن و جمال دانسته و می گوید:حسن و عشق در جمیع مراتب شدید و ضعیف و به شدت و ضعف موجودات است ،بلکه مراتب عشق عین مراتب وجود است .عشق با هستی مساوق و ملازم  و بلکه متحد است و حق که کل الوجود است ،کل العشق و کل الحسن است.او نیز همانند ابن سینا معتقد است عشق درذره ذره موجودات جاری و ساری است.

در فرهنگ فلسفی عشق را به  عشق غریزی و الهی تقسیم کرده و تعاریفی از آن ارائه داده است.

برخی از اهل حکمت و معرفت و دل گفته اند:العشق نار الله الموقده یحترق بها الاشواق الافئده وهمچنین برخی دیگر از اهل کمال گفته اند:العشق مغناطیس بجذب الارواح اللطیفه الی المحاسن الشریفه.

البته در این میان بسیاری از عرفای عارف مسلک ،عشق را غیر قابل تعریف دانسته و مقام والای عشق را بیرون از توصیف و خارج از تحدید منطقی وانمود کرده اند و اسرار آنرا فراتر از درک عقول بشر دانسته اند.

انشاء الله اگر عمری وبود و توفیقی حاصل گشت در قسمتهای بعدی از ترکیبات و تقسیمات مختلف عشق همانند حقیقی،عقلی،نفسانی،طبعی،معنوی،نطقی،بهیمی،عفیف و...سخن خواهیم گفت و در یک تقسم بندی کلی عشق را به اکبر و اوسط و اصغر تقسیم خواهیم نمود و اگر بازهم توفیق الهی همنشینمان گشت به آثار عشق همانند ستاندن خود بینی و خود خواهی،ایجاد لطافت،رقت،رفع غلظت و خشونت و... نیز اشاراتی خواهیم داشت و شاید هم به ایده وحدت وجود و ارتباط آن با عشق نیز بپردازیم.

علی کیست؟

سالروز شهادت مولی متقیان امیر المومنین علی علیه السلام تسلیت باد.

به را ستی علی کیست ؟تا چه اندازه مولای خودمان را می شناسیم؟روایتی منسوب به پبامیر (ص)است که خطاب به حضرت امیر می فرمایند: یا علی هیچ کس به غیر از من و تو خدا را نمی شناسیم و هیچ کس بجز خدا و تو مرا نمی شناسد و هیچ کس به جز خدا و من تو را نمی شناسد.

قال علی (علیه السلام)ان کلامی صعب و مستعصب لا یعقله الا العالمون.

روایتی داریم منتسب به حضرت امیر (علیه السلام)به نام خطبه بیانیه که در خطبه طولانی ای حضرت خودشان را معرفی می فرمایند که ما چند فراز از آنرا در این قسمت می آوریم.

انا الذی عنده المفاتیح الغیب لا یعلمها بعد محمد غیری،انا الحجر الذی انفجر منه اثنتا عشرة عینا،انا لوح المحفوظ ،انا جنب الله، انا قلب الله، انا عینا الله ،انا قسیم النار و الجنه ،انا داحی الارض ، انا ذالک الکتاب لا ریب فیه ،انا باب المدینه العلم،انا عروه الوثقی،انا الکتاب المبین،انا نور الله الذی لا یطفا،انا صاحب لواءالمحمد،انا السابق الی الدین،انا صاحب الخضرو...

اکنون تفسیر آیه مبارکه ای که در نورمبین آورده ایم تفسیرش بسیار آسان می شود

 

﴿حم* والکتاب المبين* انا جعلناه قرانا عربيا لعلکم تعقلون *وانه في ام الکتاب لدينا لعلي حکيم﴾

 

حم*و قسم به امیرالمومنین که ما آن کتاب مبین(حضرت علی)را قرآنی عربی قرار دادیم شاید تفکر کنید ونام او در ام الکتاب پیش ما حتما علی حکیم است.یا امیر المومنین.

 

معنی امر بین الامرین در بحث جبر و تفویض

چندی پیش عزیزی درباره توحید فاعلی و نقش انسان در اعمالش (جبر و تفیض) سوال و اشکالی را مطرح کرده بودند که مناسب دیدم پاسخ آنرا در نور مبین بیان سازم.امیدوارم بتوانم به اندازه علم بسیار بسیار ناچیز خویش پاسخی مناسب به آن دوست عزیز و صمیمی داده باشم.

شکی نیست که خداوند خالق زمین و آسمان و موجودات آن است و آیات قرآن نیز به آن تصریح داشته و عقل نیز بر آن گواهی می دهد، اما بخشی که نیاز به دقت و تأمل بیشتر دارد و به لحاظ قرآنی و معارف الهی مورد بحث و جدل جدی قرار گرفته بحث افعال انسان است، در این زمینه 3 نظریه را می توان مطرح نمود:

1افعال انسان در قلمرو فعل الهی قرار دارد بدین گونه که فاعل کارهای انسان خداست و انسان، موجودی است مجبور و فاقد اختیار.

2- افعال انسان از قلمرو فعل الهی خارج بوده و او موجودی مفوَّض است که در مجموعه ای از افعال، به خودش وانهاده شده و خدا تنها ناظر و تماشاچی اوست.

در صورتی که نظریه اول پذیرفته شود ـ که افعال انسان فعل خدا باشد نه فعل انسان و مجازاً به انسان نسبت داده شود ـ لازمه اش این است که اولاً: به خاطر نادرستی برخی کارهای به اصطلاح انسانی، خداوند متصف به زشتی و نا پسندی و قبح گردد. مثل دروغ، ظلم و... و حال آنکه خداوند منزه و مقدس از هر گونه آلودگی است و خود آن را نهی کرده است. و ينهي عن الفحشاء والمنکر.

ثانیاً لازمۀ این اعتقاد، لغو و بیهوده بودن شرایع آسمانی است و امر و نهی، معنا نخواهد داشت. و از آنجایی که انسان در انجام افعالش مجبور است، ادیان و اوامرشان، موقعیت معقولی نخواهد داشت.

ثالثاً: در این صورت، نظام ثواب و عقاب، تبیین پذیر نمی باشد. و پاداش و کیفر به انسان و فعل او تعلق نمی گیرد. در حالیکه ظاهر شرایع بلکه نص شرایع آسمانی کیفر و پاداش را به یکی از سه تعبیر زیر، کیفر و پاداش انسان می دانند، این تعابیر سه گانه عبارتند از:

برآیند های نظریه دوم

و اما قائل شدن به این نظر که خداوند انسان را به خود وانهاده و افعال انسان از قلمرو فعل الهی خارج است نیز پیامد هایی دارد از جمله اینکه:

 اولا:ً لازم می آید انسان، موجودی مستقل باشد ولو در کمترین جزء تصمیم گیری، و حال آنکه در عالم، جز خدا کسی مستقل نیست و یگانه بی نیاز، اوست و همه عالم فقیرند و نیازمند. «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید».

ثانیاً: لازم می آید خدای متعال صفات انفعالی داشته باشد به این معنا که بی نظر و بی فعل باشد و منتظر انسان. و حال آنکه چنین صفاتی عین نقص و ضعف و محدودیت است منتظر بودن خداوند و انفعالی بودن او به این معناست که در لحظه تصمیم گیری نهایی، منتظر است ببیند که انسان چه تصمیمی می گیرد و چه فعلی را انجام می دهد. و همین یعنی انفعال.

ثالثاً: طبق نظریه تفویض، قلمرو قدرت الهی محدود می شود و محدویت قلمرو قدرت نیز از آنجایی که با خود قدرت تناسب دارد لذا نقصی بر قدرت، اراده و مشیت خدا خواهد بود. حتی اگر این نقص و استثناء در محدودۀ قدرت الهی بسیار کوچک و به اندازۀ تصمیم گیری یک لحظه انسان باشد. تمام اين مجموعه عالم هستي از جبروت تا ملكوت تا اين عالم طبيعت، همه ملك خداست و قلمرو قدرت اوست و اگر انسان بتواند گوشه ای از آن را خطی به استقلال خود بیاندازد و مکروه خداوند باشد نشان از محدودیت خداوند است.

نظریات دیگر درباره جبر و تفویض

دونظریه ای که در باب افعال انسان بیان شد دو نظر مشهوری بود که اولی، نظر اشاعره است که قائل به جبر هستند و دیگری نظر معتزله که قائل به تفویض می باشند. حال نظریه سومی را هم می توان در سخنان کسانی که توجه کمتری به معارف الهی داشته اند مشاهده نمود که البته نه از اشاعره بوده اند و نه از معتزله.

3-طبق این نظر، خدا و بندگان، کار را با هم انجام می دهند یعنی هم خدا اراده می کند و هم بنده خدا. و به عبارت دیگر هر کدام از این دو طرف (خدا و انسان) اگر اراده نکند، طرف دیگر نمی تواند به تنهایی، فعل را انجام دهد . و اصطلاحاً همچنان که انسان علت ناقصه است خداوند نیز علت ناقصه به شمار می آید .

(معنای علت ناقصه نيز همین است که علت، به تنهایی نمی تواند کار را انجام دهد) و درواقع از آنجایی که بخشی از کارها  را خدا انجام می دهد و مقدماتی را فراهم می کند و بخشی دیگر را انسان انجام می دهد انسان با خدا در انجام فعل ، شریک است.

بدترین شکل شرک که در آن جهان کفر آلود رایج بود به این دلیل بود که مردمان ، بت هایی را واسطه خدایی در فيض می دانستند و آنها را مقّرب عندالله می شمردند. بت ها را تأثیر گذار و نگهبان خانه خدا می دانستند که نزد خدا قدر و قیمتی داشتند در حالیکه خداوند فرمود: «ان الله لا یغفر أن يشرك به و یغفر الذنوب جمیاً» حتی اگر قرار باشد که خداوند همه گناهان را ببخشد که می بخشاید ولی شرک را نخواهد بخشید. زیرا طبق پاره ای از روایات، خداوند غیرت دارد. پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله فرمود:« لَسعدَّ غیورّ و أنا أغیر منه و اللهُ اغیر منّا». سعد غیور است و من غیرتم از سعد بیشتر است و خداوند غیرتش از هر دوی ما بیشتر است. غیرت یعنی غیر را نپذیرفتن. و در مورد خداوند غیرت یعنی احدی را در ملک خویش روا نداند و اجازه نمی دهد احدی در آن تصرف کرده و شریک باشد. به همین دلیل است که: «إن الشرک لظلم عظیم»، گاهی در سخن برخی از بزرگان هم دیده می شود که انسان را به پرنده ای در قفس تشبیه کرده اند که بودن این پرنده در قفس، جبری است. اینکه دو بال دارد و، نوک دارد و چنگال دارد  جبری است. اما اینکه بخواهد در این قفس بخواند آزاد است. در حقیقت، این نظر با نظریۀ سوم که بیان شد چندان تفاوتی ندارند و اندکی جبر است و اندکی تفویض.

معنی امر بین الامرین

شاید در ظاهر، خیلی از افراد این نظریه را بپذیرند اما سخن در اینجاست که حقیقتاً بین الامرین به چه معناست؟ آیا به این معناست که بخشی از این و بخشی از آن؟ خیر، زیرا چنان که بیان شده باید لاجبر و لا تفویض باشد. در تبیین این نظریه، تعبیرهایی آمده است که برخی مبتنی بر مباحث فلسفی و عقلی و برخی نیز مبتنی برمباحث خاص عرفان است.

تعبیر فلسفی و عقلی:

طبق این تعبیر، بین الامرین به این معناست که امر انسان دایر بین جبر و تفویض نیست بلکه بین اختیار و رضایت است، یعنی آدمیان یا به ارادۀ الهی و به مشیت الهی علم ندارند و یقیناً  احساس اختیار می کنند که در اینصورت اختیار آنها نه جبر است و نه تفویض، و یا اینکه به مشیت و ارادۀ الهی آگاهند و به طور یقینی احساس رضایت خواهند کرد، که بازهم رضایت، نه جبراست و نه تفویض.

تعبیر عرفانی و فراتر از عقل:

طبق این تعبیر،جبر و تفویض در صورتی قابل تصور است که بین دو موجود باشد بطوریکه اگر هردو مستقل باشند تفویض و اگر یکی وابسته باشد جبر خواهد بود. در حالیکه اگر دو وجود نباشد بلکه یک وجود باشد و بی نهایت نمود و جلوۀ وجود نه خود وجود، دیگر نه جبر قابل تصور است نه تفویض.

همچون ظل و ذی ظل، تصویر در آیند و صاحب تصویر. سایه را نه می توان مفوّض دانست و نه مجبور.در این تعبیر فعل و فاعل و مفعول ،ذکر و ذاکر و مذکور یک حقیقت بیش نیست.فافهم.

معرفت به خدا و جای خالی آن در دین شناسی و دینداریمان

دین مبین اسلام از ۳ بخش تشکیل گشته است:

 ۱-فقه اکبر ۲-فقه اوسط ۳-فقه اصغر.یا به تعبیر دیگر دین شامل قول و فعل و دید پیامبر است و یا بازهم به تعبیر دیگری دین شامل عقائد و  اخلاق و احکام است

 بارها و بارها شنیدهایم و خوانده ایم که اصول دین تحقیقی و فروع دین تقلیدی می باشد.جان مایه و اصل دین همان اصول و یا عقاید دین می باشد و برای متدین بودن در این بخش از شریعت الهی چاره ای جز تحقیق و بررسی نداریم و تقلید در این قسمت جایگاهی ندارد.

 در بحث اخلاق و فقه انسان به راحتی می تواند به عالم دینی و یا مرجع تقلید مراجعه نماید و به صورت تقلیدی عمل دیندارانه انجام دهد که مشکلی در این قسمت نیست و اکثر افراد جامعه به چالشی در این دو بخش از دین برخورد نمی کنند.

 اما آنجایی که وظیفه خودمان باید اصل دین که شامل توحید و معاد و عدل و نبوت و امامت می باشد را با عقل و تفکر و با شناخت و آگاهی بپذیریم معمولا بی تفاوت و سهل انگار هستیم.

 انسانی که خدای خویش را نمی شناسد چطور می تواند خدای مجهول را بپرستد!در واقع اینجا پرستشی صورت نگرفته.اینکه آیه کریمه می فرماید(و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون)در تفسیرش از لسان پاک معصوم نقل شده منظور (لیعرفون) است.در واقع ارزش هر انسانی به شناخت و آگاهی و علم و دانش او به خداشناسی می باشد.ما در کتب جوامع روایی می بینیم که فصلهای بیشماری را درباره فضل علم محدثین ما قرار داده اند که خود اهمیت این موضوع را می رساند ولی ما متاسفانه فقط به بخش عملی دین می پردازیم و کاری به حکمت نظری دین نداریم.براستی دینداری ما چقدر مبتنی بر دین شناسی است؟

 در بحث توحید عالمان این علم توحید را به ۳ بخش افعالی و صفاتی و ذاتی تقسیم کرده اند.بنا بر این تفسیر که اهل معرفت و حکما آنرا مطرح کرده اند کف دین داری توحید افعالی است.

 آیا به راستی ما تا به حال درباره توحید افعالی اندیشیده ایم یا خیر تا ببینیم ؟شناخت ما در این قسمت درست است یا خیر ؟بعد مشخص شود که آیا حد اقل شرایط ایمان را دارا هستیم یا خیر.

 اگر بحث در این زمینه باز شود مشخص می شود که در باب خداشناسی که اصل و اساس دین است آنهم درباره حد اقل آن چقدر با مشکل رو به رو هستیم و بسیاری از معارف توحید افعالی برای ما ناشاخته و گاها نامفهوم است.اینجا است آن روایت درباره شرک خفی مشخص می شود که پیامبر اسلام فرموده اند شرک خفی از اه رفتن مورچه سیاه در دل شب بر روی سنگ سیاه راه رفتن باریکتر و تشخیص آن سختر است.

 متا سفانه در بحث عقائد و اصول دین ما خانه عنکبوتی را برای خود ساخته ایم و در زیر آن پناه گرفته ایم و مشغول کارهایمان هستیم اگر نسیمی بیاید تمام بافته ها و یا یافته های ما از بین می رود و درآن وقت مشخص خواهد شد که چقدر دستانمان تهی بوده و ضرر کرده ایم

« هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»

عوام زندگی چهره دین

متاسفانه یه درد و مریضی مزمنی که ما ایرانیها داریم اینه که تا به هر موضوعی می رسیم شروع می کنیم به کارشناسی و انتقاد کردن در اون موضوع، گویی اینکه ما در طول عمرمان کاری به غیر از پرداختن به این موضوع ،کار دیکه ای نداشتیم،آخه از بحث که نظریات کارشناسانه!می دیم.

به اقتصاد که می رسیم چنان درباره طرحهای اقتصادی ،کنترل بازار ،واردات و صادرات،بانکداری وتورم و... اظهار نظر می کنیم که انگار وزیر اقتصاد و دارایی هستیم.به سیاست هم می رسه همین طوریم،آقای احمدی نژاد نباید درباره هلو کاست حرف می زند،درباره پرونده هسته ای باید تعلیق غنی سازی را بپذیریم،در بحث عراق نباید با آمریکا گفتگو می کردیم ،با آمریکای لاتین بیشتر باید ارتباط داشته باشیم به حزب الله لبنان نباید کمک کنیم و... خلاصه کلی برای خودمون وزیر امور داخله و خارجه می شیم.به ورزش هم که می رسیم که دیگه نگو ماشاء الله آخرکارشناس ورزشی هستیم .آخه این مربی بود که برای تیم ملی انتخاب کردید،سیستم 2-5-3 به در د تیم ملی نمی خوره،اه چرا علی کریمی را تعویض کرد...تو بوکس و بدمینتونو دو میدانی و باسکتبال با ویلچرو ...هم کارشناسیم.به جامعه که می رسیم یه پا یرای خودمان جامعه شناسیم ،همین طور در روانشاسی،پزشکی ،آشپزی،ساختمان سازی،بنایی و نجاری، چه می دونم به مرده شور هم که می رسیم برایش کارشناسی می کنیم ،می گیم اخه مرد حساب مرده رو اینجوری میشورن من خودم دکتری مرده شوری از دانشگاه سوربن فرانسه گرفتم ،خلاصه کلی برای مرده شور از آخرین فناوریهای مرده شوری حرف می زنیم.نکته جالب اینجاست که ما همیشه دیگران را نقد می کنیم و هیچ گاه خودمان را نمی بینیم.

یکی از اموری که بدون استثنا همه ما ایرانیان درباره آن کارشناس صرف و محض هستیم ،این دین بد بخت و بیچاره است.از بچه 5 ساله گرفته تا بقال سر کوچه تا مهندس آب و فاضلاب و امپول زن و شهردارو فرماندار و دانشجو و اقتصاددان و سوپری محل و...همه و همه کارشناس مسائل دینی هستند و مثل آب خوردن به تجزیه و تحلیل و عمل به دین می پردازند.

حالا حرف کسی هم که یه عمر تو حوزه و دانشگاه درس دین و خدا وپیغمبر خونده را قبول نمی کنه و دربرابرش کلی اظهار نظر می کنه انگار نه انگار که یارو ریشش را در حوزه سپید کرده.خوب نتیجه اش هم این می شه که ما در سطح اجتماع یک دین التقاطی و عجیب غریبی داشته باشیم که به هر چیز شبیه است بجز دین.بعد همینها میان کارشناسی میکنند که چرا جوانهای ما از دین فرار می کنند.خوب بابا جان تویی که 4 تا استاد دین شناس ندیدی ،توی عمرت 2 تا کتاب دینی نخوندی وقتی که حرفای صد تا یک غازتو به عنوان خدا و پیغمبر برای طرف مطرح می کنی ،معلومه که یارو از هر چی دینه بدش می آد .تازه اعمالش به عنوان یه دیندار که بدین وسیله تبلیغ عملی دین می کنه که دیگه نگو و نپرس که این قسمت  برای خودش یه دنیای است.متاسفانه اینگونه افراد پایشان به اینترنت و ماهواره و کارهای تبلیغاتی باز شده و در قالب وب سایت و وبلاگ یافته ها و بافته های خودشونو به اسم دین ترویج می کنند و اسم استاد! را هم روی خودشان می زارن.اخیرا مقاله! یکی از این اساتید! و کارشناس دینی! را می خوندم که پیش خودش ربط و یابس را به هم بافته بود که امام رضا بخاطر مبارزه با عرفان وارداتی از فلسفه شرق و غرب که مباحثی همچون وحدت وجود،عشق الهی و...در آن پرداخته شده ، یکه تنها به مبارزه بر خاست و به همین دلیل لقب غریب الغربا را گرفت!(در حالیکه این مباحث از معارف ناب و خالص تشیع است که از لسان پاک معصومین برای افراد خاص و ویژه صادر و ترویج شده )یا به مطلبی دیده بودم که یارو کلی به شیخ نخودکی گیر داده بود که این طوری به افراد دستور اخلاقی نمی دن ،با این دستورات نمیشه آدم درست کرد و چه و چه .انگار یارو خودش استاد اخلاق و انسان شناس و انسان ساز است .خلاصه خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خیر کنه.

بلا از لوازم محبّت الهی

 بلا از لوازم محبّت الهی است. البته در برخی موارد ممکن است در ظاهر چنین نباشد. در روایتی آمده است که شخصی کافر از امام صادق (صلوات الله وسلامه علیه) سؤال کرد که مگر شما نمی گویید که این دنیا بهشت کافر است و زندان مؤمن؟ حضرت فرمودند: چرا همین گونه است. سپس آن شخص گفت پس چرا شما که مؤمن هستید، با کرامت و شرافت زندگی می کنید ولی من در عین حال که کافر هستم فقیر و بیچاره ام؟ پس چرا اینجا برای من زندان است و برای شما بهشت؟ البته پاسخ امام صادق (صلوات الله وسلامه علیه) پاسخ بسیاردقیق و لطیفی بود. حضرت فرمود: تو چون جای خودت را در عالم هستی ندیده ای، اینجا را زندان می دانی  و اگر بدانی در عوالم دیگر کجا خواهی بود اینجا بهشت توست و چون جای مرا در عوالم دیگر نمی دانی، اینجا را بهشت می دانی و اگر بدانی که من در عوالم دیگر چه جایگاهی دارم اینجا را زندان من می دانی. پس برخی از بلاها اگر مربوط به محبّت الهی هم باشد، محبّتی است که محاط و مغلوب جلال الهی است نه مربوط به جمال الهی. یعنی محبّت پنهان است نه محبّت آشکار ولی در این که بلا نشان محبّت است شکی نیست. تا خدا کسی را دوست نداشته باشد به بلا گرفتارش نخواهد کرد.

     - البلاء للولاء

     بلا از لوازم تعلّق محبّت الهی است. «البلاء  للولاء» هر که در این در گاه نزدیکتر است باید بلاهایش بیشتر باشد. به اندازه ای که محبّان خاندان پیامبر(صلوات الله وسلامه علیه اجمعین) دچار سختی می شوند دیگران نمی شوند. زیرا بلا دو ویژگی دارد: یکی این که جام ویژۀ الهی است؛ نعمت ویژه ای است که اگر مانند سایر نعمتها بود، دیگران هم شریک می شدند. دوم این که بلا عامل خروج سریعتر انسان از عالم طبیعت است. خروج از عالم طبیعت به آسانی امکان پذیر نیست و از طرفی انسان باید در همین چند سالی که در دنیاست، از این جهان طبیعت خارج شود. اگر قرار باشد آهن در کوتاه ترین فرصت ذوب شود باید فشار و حرارتی که بر آن وارد می شود افزون باشد. وارد شدن انسان در جهان طبیعت همان و آلوده شدن و سنخیت پیدا کردن با جهان طبیعت همان و انسان باید در همین زمان کوتاه دنیا که به اندازۀ چشم بر هم زدنی است، از غرایز و صفات خلقی و نفسانی اش خلع شود و همچنان که پاک آمده است، پاک هم برگردد تا این که «و لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اوّل مرّه»  در بارۀ او صادق باشد. عمر آدمی در جهان طبیعت نسبت به کمالات و منازل و مراتبی که می خواهد طی کند لحظه ای هم به حساب نمی آید. عمر انسان نسبت به جهان طبیعت و جهان طبیعت نسبت به عالم برزخ و عالم برزخ نسبت به عوالم بالاترش هر کدام هیچ کسری را تشکیل نمی دهند. پس حال که فرصت اندک است کوتاهی و سستی و تنبلی جایی ندارد. البته لطف الهی این زمان کم را جبران می کند و جبرانش به سختی هاست. در زمان گرفتاری و سختی طبق ظاهر شریعت باید به رفع بلا اقدام نمود ولی غم و غصه ای در دل نداشت چون آن هم نعمت است؛ گر چه بلاست ولی بلایی است که ضرورت دارد.

-   روایتی از امام صادق (صلوات الله وسلامه علیه) در باره بلا و محبّت الهی

     امام صادق ( صلوات الله و سلامه علیه ) فرمود: «انّ عظیم الاجر مع عظیم البلاء و ما احبّ الله قوماً الاّ ابتلاه»: نتیجه و ثمره بیشتر با بلا و سختی بیشتر به دست می اید. برخورداری از عنایات الهی منوط به تحمل سختیها و مشکلات بیشتری است و خداوند هیچ قوم و ملّتی را دوست ندارد مگر این که آنان را به سختی ها و گرفتاری ها مبتلا می کند. مردم زمان پیامبر (صلوات الله وسلامه علیه و آله) زندگی خوشی داشتند ولی روزی که گفتند: «اشهد ان لا اله الاّ الله» جنگهای بسیاری پیش آمد و در ده سال هجرت بین هفتاد تا هشتاد جنگ و غزوه و... داشتند. «اشهد ان لا اله الاّالله» گفتن، اظهار کردن محبّت و ارادت و تسلیم در حضور خداست و خداوند بهتر جواب می دهد یعنی باید منتظر نعمتهای ویژه الهی که نشان محبّت الهی است باشد؛  بلاها باید بیاید و بر او وارد شود. پس ابتلا نشان دوستی خداست . البته باید از این که این سختی ها و گرفتاری ها نشان محبّت مغلوب الهی باشد به خداوند پناه آورد چون محبّت مغلوب الهی هم در دنیا سختی است و هم در آخرت.

-  روایتی از امام باقر(صلوات الله و سلامه علیه) در بارۀ بلا و محبّت الهی

در روایت دیگری حضرت امام باقر (صلوات الله وسلامه علیه) فرمودند: «انّ الله تبارک و تعالی اذا اَحبّ عبداً غته بالبلاء  غتّا و ثجّه با لبلاء ثجّاً» هر گاه خدای متعال بنده ای را دوست داشته باشد، لباس بلا بر ا و می پوشاند و غرق در سختی و گرفتاریش می کند به گونه ای که همه برایش غصه بخورند. البته این مربوط به برخی از درجات محبّت الهی است. هر چه محبّت الهی بیشتر باشد سختی ها و گرفتاریها یش هم بیشتر خواهد بود. البته ذلّت و حقیقت انسان با همین سازگاری دارد. اگر ما نیز به جای حضرت آدم و حوا (علیهما الصلوه و السّلام) در بهشت بودیم همان کاری را می کردیم که آنها انجام دادند. انسان با دست الهی ساخته شده و روح الهی در او دمیده شده است و کسی که تجلّی ویژۀ الهی است، ثمرۀ محبّت است: «کنت کنزاً مخفیّا فاَحببت اَن اُعرف» انسان ثمرۀ محبّت الهی است یعنی نمی تواند از محبّت رو برگرداند گر چه سختی هایش بیشتر باشد. پس بلا با محبّت در آمیخته است و این دو را نمی توان از هم جدا کرد.

انواع دعا ها

دعاها دو دسته‏اند: 1- تقاضايي، 2- مناجاتي

 دعـاي تقاضــايي

     در اين نوع دعا شخص داعي از خدا تقاضايي دارد و به قصد برآورده شدن حاجت خدا را مي‏خواند.  حال چه اين تقاضا براي خود باشد مانند: تقاضاي عمل صالح و حج و غيره.... و چه اين تقاضا براي ديگران باشد مانند كسي كه دعا مي‏كند: خدايا مشكلات مسلمين را حل بفرما و به آنان عزّت عطا بفرما و يا مانند دعاي مشهوري كه در ماه رمضان خوانده مي‏شود: «اللهم ادخل علي اهل القبور السرور ....»

   بهترين شيوه اين‏گونه دعاها اين است كه كسي بخواند و ديگران «آمين» بگويند و اين‏گونه دعا كردن ترجيح دارد بر اين‏كه همه با هم نجوا كنند و دسته جمعي بخوانند.

 دعـاي منـاجــاتي

 در اين‏گونه دعاها تقاضا و خواستن در كار نيست، بلكه صرفاً تكلم و سخن گفتن با خداست.  وصف حال گفتن و حمد محبوب سرودن است.  گاهي يك و دو كردن با خداست مانند: اين‏كه امام سجاد(ع) مي‏فرمايند: «خدايا اگر تو مرا با گناهم مؤاخذه كني، من هم تو را با كرمت مؤاخذه مي‏كنم».  اين‏گونه دعاها بهتر است گروهي، همراه با زمزمه و نجوا باشد.

 

محبت

محبت ميل باطن است به عالم جمال يا كه لذتي است و حقيقت آن حيرت است و سرگشتگي و با عشق تفاوت در شدت و ضعف دارد، چه «عشق آن بود كه محبت از حد در گذرد.»

 

جنيد گفت: محبت افراط ميل است و ديگران گفته‌اند: محبت تشويشي بود كه از محبوب در دل‌ها افتد. اين همه ابهام بدين خاطر است كه محبت يافتني است نه گفتني؛ چشيدني است نه شنيدني. از اين‌رو اگر كتاب‌ها دربارة آن نوشته شود، باز هم حقيقت آن آشكار نشده است چون با گفته سازگار نيايد.

 

گفته‌اند: اما محبت بنده خداي را، حالتي بود كه از دل خويش يابد از لطف. آن حالت در عبارت نيايد و آن حالت او را بر تعظيم حق تعالي دارد و اختيار كردن رضاي او و صبر ناكردن از او و شادي نمودن بدو و بي‌قراري از دون او و يافتن انس به دوام ذكر او به دل. پس از تعريف آن بايد گذشت و حقيقت آن را بايد از منظر عقل دور داشت، زيرا كه جز حيرت و سرگرداني چيزي در پي ندارد.   

اقسام محبت

محبت به تعداد عوامل آن تقسيم مي‌شود. مثلاً اگر عامل و انگيزه اصلي آن، كشش‌هاي غريزي باشد، يك نوع محبت پديد آيد. از اين‌رو آنان‌كه خداي را تنها بر خوان نعمت خور و خواب مي‌شناسند، يك نوع دوستي و محبت نسبت به او دارند و آنان‌كه او را بر خوان نعمت‌هاي قلبي و روحي مي‌شناسند، محبت ديگري به او دارند پس «ببايد دانست كه محبت را وجوه بسيار است و بواعث محبت در وجود انسان بر انواع است: اول محبت روح است و پس، محبت دل و پس، محبت عقل و پس، محبت نفس.»

 

محبت بنده حق تعالي را از روي ميل و بهره يافتن نبود و چگونه تواند بود و حقيقت صمديت، مقدس است از دريافت و رسيدن به او و محب را وصف كردن به استهلاك در محبوب اولي‌تر بود از آن‌كه او را وصف كنند به بهره يافتن از محبوب و محبت را وصف نكنند به وصفي و حد ننهند به حدي روشن‌تر و به فهم نزديك‌تر از محبت.

 محبت حالي است كه دوست را بسوزاند با لذت، برنجاند با خوشي، بپالايد با رغبت؛ از محبت هيچ باقي نگذارد جز ياد محبوب؛ در نگاهش جز تصوير زنده محبوب نباشد؛ بر زبانش جز نام او و در دلش جز ياد او نباشد. پيوسته جام محبت نوشد و پيوسته نغمة او نيوشد تا كه خم و خمخانه تهي سازد بلكه براندازد. وجودش سرتاسر محبت شود و ذرّه ذرّة جسم و جانش، دوست خواند و دوست يابد.

 

عجبت لمن يقول ذكرت ربي     فهل أنسي فاذكر ما نسيت

   

شربت الحب كأساً بعد كأس       فما نفد الشراب و ما رويت

 

در شرح آن مي‌توان گفت:

 

عجب دارم كسي بر در نشسته   لبش جنبد دلش سنگين و خسته

  

همي گويد بياد آريد خدا را   بجوييد اندر آن، طير هما را

 

 شگفت اين است كه او يادش نشايد   مگر دوري كند نامش ببايد

 

 ولي آن‌كه همي هست و همي بود  مرا اندر گرفت چون ابر و چون رود

  

همي نوشيدمش جامي پس از جام كه تا پر گردم و وي را شوم تام

  

بسي خوردم بسي بردم ز جامش  هنوز تشنه لبم حتي ز نامش

  

كجا شايد مرا پرگشتن از او    چرا بايد مرا سرگشتن از تو

  

 تويي جانم تويي نامم تويي تو    به جز تو من كجا بينم دويي دو

  

 اگر افشا كند «شيدا» درونش    به روز اندر شود شب‌ها ز نورش

 

 محبت خداي متعال و حبيب او شرط ايمان است، چنان‌كه رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) فرمودند: «لايؤمن أحدكم حتي يكون الله و رسوله أحب الله مما سواهما» و نيز فرمود: «والله لايؤمن العبد حتي أكون أحب اليه من اهله و ماله و الناس اجمعين».

 

با اين‌كه مراتب وجود انسان بي‌حد و اندازه است و در هر مرتبه‌اي نيز محبتي همتاي آن قابل تحقق است، ولي به‌خاطر بيان‌ناپذيري محبت، آن را به حداقل اقسام تقسيم نموده‌اند و گفته‌اند: محبت بر دو گونه است:

 

1ـ محبت عام يعني ميل قلب به مطالعة جمال صفات، رحيق مختوم ممزوج.

 

2ـ محبت خاص يعني ميل روح به مشاهدة جمال ذات، تسنيم صرف خالص.

 

محبت عام، نوري است كه وجود را آرايش دهد و محبت خاص، ناري است كه وجود را پالايش دهد. به همين خاطر محبت عام مخلوط است و با غير در آميخته است، ولي محبت خاص، منزه از اغيار و خالص از انظار است. تنها محبت است و بس.

 

نگارنده گويد كه محبت يا به مطالعه است يا به مشاهده. مطالعه يا به افعال خداي متعال است يا به مطالعه صفات او و نيز مشاهده يا مشاهدة‌ افعال است يا صفات و يا ذات. پس محبت به پنج نوع تقسيم مي‌شود كه اركان عالم را بدان بياميختند تا عالم، عالم گشت. شرح آن را در كتب مفصل بايد يافت.بلكه برخي از اقسام آن را تنها مي‌توان شنيد و از دل‌هاي پاك يافت.

 

به گفته ابوطالب مكي، فامّا حب تجلي الصفات عن الاسماء الباطنة فانا لم‌نذكر منها شيئاً و انما ذكرنا محبة الاخلاق عن الاسماء الظاهرة و لااحسب أنه يحل رسمه في كتاب و لا كشفه لعموم الناس، لانه من سر المحبة، لايكاشف به الا من اطلع عليه و لايتحدث به الا من اعطاه و ما رايت احداً رسمه في كتاب لانه لايؤخذ من كتاب و انما يتلقي من افواه العلماء و ينسخ من قلب الي قلب.

 

از رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) روايت شده است كه فرمود: «اللهم اجعل حبك أحبّ الي من نفسي و سمعي و بصري و اهلي و مالي و من الماء البارد.»

 

اهل معرفت اين بيان نوراني را اشاره به محبت خاص دانسته‌اند. «و رسول (صلی الله علیه و اله و سلم) به دعا از حضرت عزت خواسته است كه، خدايا! محبت تو به من دوست‌تر گردان از سمع و بصر و اهل و مال و آب سرد ... از اهل و مال و آب سرد، استيصال بيخ محبت غير است، تا محبت خاص غالب آيد و اين محبت، مشاهدة ذات باري سبحانه و تعالي باشد».

 

هرگاه محبت از مشاهده سيراب گردد، محبت خاص است؛ اگر مشاهدة افعال باشد، محبت خاص و اگر مشاهده اسماء و صفات باشد، مشاهدة خاص الخواص و اگر مشاهدة‌ ذات باشد، مشاهدة اخص الخواص است و اگر اين اقسام سه‌گانه محبت تحقق يابد، همه احوال به‌ويژه فناء و بقاء و صحو و محو را به دنبال خواهد داشت.

 

 

 

 

معرفتی از امام زمان(ع)

تجلّي كامل اسماء و صفات الهي در آينه درخشان ولايت حضرت ولي عصر (صلوات الله و سلامه عليه)   

     

در روايات و متون اسلامي, هر يك از خاندان پيامبر ـ صلوات الله عليهمم اجمعين ـ به عنوان

 

خليفه رسول الله معرفي شده‌اند. اما از حضرت مهدي ـ عليه‌السلام ـ به عنوان خليفه الله ياد

 

شده است. تفاوت اين دو خطاب در ميزان ظهور ولايت اين خاندان پاك است. انبياء الهي به

 

ويژه حضرت ختمي مرتبت, نخست ولي بودند و آنگاه نبي شدند يعني نبوتشان ضمن و ذيل و

 

دامنه ولايتشان است. اما از آنجا كه متوسط خلق خدا, توان دريافت تمام تجليات الهي را

 

ندارند, مقام نبوت به صورت حجابي براي مقام ولايت براي عموم خلق ظهور پيدا كرده

 

است. يعني آنچنان كه نبوت انبياء و اسماء الهي كه بدين مقام مرتبط است, بر مردم تجلي

 

دارد؛ ولايت ايشان كه تجلي اسم الولي الحميد است, ظهور ندارد. گويي, سهم خلق خدا از

 

معارف الهي در حد فهم و تحمل ايشان در قالب نبوت بيان شده است. اما آن دسته از معارفي

 

كه تنها به وسيله ولايت قابل آشكار شدن و ظهور است, به دليل عدم فهم عامه مردم و عم

 

اشتياق انشان بدان اسرار در پرده باقي مي‌ماند. اين دسته از معارف الهي آن‌چنان عظيم است

 

 و قابليت خاصي را مي‌طلبد كه حتي برخي از انبياء كه دامنة ولايتشان محدودتر از برخي

 

ديگر است, تاب و توان گفتن و شنيدن آن را ندارند. چنانكه در داستان حضرت خضر و

 

حضرت موسي ـ علي نبينا و عليهما السلام ـ اشارات و لطايف دقيقي در اين زمينه بيان شده

 

است. رفتار و كردار حضرت خضر براي موسيِ نبي قابل فهم نبود؛ چه آن‌جا كه با عمل خود

 

ايجاد نقص و خرابي در كشتي خلق خدا كرد و چه آن‌جا كه ديواري را بدون سبب برپاداشت

 

 و تعمير كرد. ظاهر افعال ايشان براي فهم موسوي قابل درك نبود. زيرا باطن و حقيقت آن

 

افعال, مربوط به دسته‌اي از معارف الهي است كه بدون واسطه نبوت, به وسيله ولايت و

 

تجليات مستقيم ولايي ظهور پيدا كرده است. دامنه ولايت انبياء با يكديگر تفاوت دارد.

 

 حضرت موسي‌بن عمران ـ عليه‌السلام ـ با اينكه از ابتدا به قصد همراهي و علم آموزي آمده

 

است, با ديدن افعال به ظاهر خلاف, تحمل نمي‌كند و اعتراض خود را بيان مي‌دارد. جايي كه

 

انبياء عظام و صاحبان شريعت, تاب و تحمل ندارند ديگر خلق خدا چه كنند؟ بدين خاطر

 

است كه اگر انبياء دامنه ولايتشان را بر خلق آشكار كنند, اندك افرادي نيز كه بر گرد ايشان

 

 جمع شده‌اند, متفرق خواهند شد.

 

 شايد بتوان گفت يكي از عللي كه امت پيامبر, خلافت ظاهري خاندان آن حضرت را

 

نپذيرفتند, همين است زيرا خلافت پيامبر, در ولايت تجلي پيدا مي‌كند اگر چه به اندازه تجلي

 

 

كامل ولايت الهي نيست. يعني آن‌چه كه در خلافت پيامبر, ظهور پيدا مي‌كند, محدودتر و كمتر

 

از آن است كه در خلافت حضرت مهدي ـ صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطاهرين ـ

 

به عنوان خليفه الله, آشكار خواهد شد. گر چه همين‌قدر نيز, براي خلق خدا قابل تحمل نبود و

 

 صدالبته كه اين‌چنين افرادي از مرتبه عالي ايمان, سهم و بهره‌اي نمي‌برند. در بيان قرآن

 

كريم آمده است كه خلق به مرتبه عالي ايمان نمي‌رسند «حتي يْحكَموْكُ فيما شَجُرُ بُينهْم»(نساء/65

. ايشان در صورتي به ايمان راستين دست مي‌يابند كه آن‌چه را پيامبر يا ولي خدا امر مي‌كند,

 

بدون چون و چرا, با طيب خاطر و رضايت باطن بپذيرند. رضايت امري دروني و مبتني بر

 

عمق معرفت مخاطب است.

 

بنابراين حقيقت ايمان بر امري استوار است كه اكثر مردم تاب و تحملش را ندارند. زيرا

 

 

مقدمات آن را فراهم نكرده‌اند. خلق خدا, نبوت, وحي, فروع شرعيه بلكه ظواهر مربوط به

 

توحيد ار مي‌پذيرند, اما حقيقت توحيد بر ايشان دور از دسترس است. مگر آن‌كه تغييري

 

ژرف در معرفت مخاطبان ايجاد شود كه در اين صورت, قابليت پذيرش ولايت را پيدا

 

مي‌كنند. در زمان حيات ائمه معصومين, تجليات معارف الهي مربوط به نبوت در قالب ولايي

 

بر مردم عرضه مي‌شود و اين امر علت عمده گوشه‌نشيني, انزوا و عدم توجه خلق به ايشان

 

بوده است. اما خلافت حضرت مهدي ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ خلافت خداست. بنابراين

 

تجليات جمالي و جلالي حضرت حق به گونه‌اي آشكار مي‌شود كه فراتر از مقام نبوت است.

 

پس مخاطبان اين خلافت بايد آمادگي و پذيرش فهم اين مقام را داشته باشند و انتظار به همين معناست.

 

انتظار حقيقي

 

انتظاري كه در عرف شناخته شده, انتظار فكري, روحي و قلبي است. اشتياق آمدن نجات

 

دهنده بشر است. اين‌گونه انتظار, «افضل الامال» است نه «افضل الاعمال»؛ در حاليكه در

 

روايات, انتظار «افضل الاعمال» معرفي شده است. پس انتظار, مربوط به عمل است و با

 

جوارح و جوانب انجام مي‌شود. انتظار, هنگامي تحقق مي‌يابد كه اشتياق و كشش قلبي, به

 

عمل با دست و پا و چشم و گوش و زبان بينجامد. خلق خدا با انتظار حقيقي آن‌چنان آمادگي

 

را پيدا مي‌كنند كه آن‌چه را كه در زمان حضرت رسول ـ صلوات الله و سلامه عليه و آله ـ و

 

سپس ائمه معصومين و دوران غيبت نتوانستند بفهمند و بيابند, در زمان حضرت مهدي, نه

 

فقط آن را مي‌پذيرند بلكه آن‌را مي‌خواهند و مشتاقند. آنان كه حضور مبارك حضرت حجت ـ

 

صلوات الله عليه ـ را ادراك مي‌كنند, نه فقط نبوت را مي‌پذيرند و مطيع دستورات شرعيه

 

هستند, بلكه نسبت به دستورات ولايي خاندان پيامبر نيز تسليمند. در نتيجه آن‌چه را كه

 

حضرت موسي از آن ابا كرد, ياوران و ياران حضرت مهدي نه فقط ابا و پرهيز نمي‌كنند

 

بلكه بدان مشتاقند و اين چيزي نيست جز ثمرات عيني غيبت امام. در پناه غيبت (كه در

 

 روايات به خورشيد پشت ابر تشبيه شده است) خلق خدا ارتقاء مي‌يابند, استعداد و آمادگي پيدا

 

مي‌كنند تا آن‌چه را كه باواسطه پيامبر از جام نبوت ننوشيدند, استعداد و آمادگي پيدا مي‌كنند و

 

بيابند و سيراب شوند. آن‌چه را كه پيامبر و خاندان پاكش, از حقايق و معارف الهي در قالب

 

نبوي بيان كردند, حضرت بقيه‌الله ـ ارواحنا له الفداء ـ در قالب ولايي بيان مي‌كند و ظاهر

 

شريعت, لباس باطن بر تن مي‌كند و عيان مي‌شود.

 

گفته شده است كه در آخر‌الزمان انسانها, شريعت را نفي مي‌كنند. اين تماماً جنبه منفي ندارد

 

بلكه يك وجه آن اينست كه آن‌چه را كه مردمان مي‌شناختند, موسوي بود و آن‌چه را كه ولي

 

اعظم الهي مي‌آورد, خضري است. البته موسويان, تاب و تحمل همراهي با خضريان را

 

ندارند. ولايت نه فقط مغز و محتوا و باطن نبوت است بلكه مغز و باطن توحيد است.

 

آشكار شدن خزائن زمين و روشني آن به نور وجه الله

 

در روايات آمده است كه در زمان خلافت و ظهور آن حضرت زمين تمام خزائنش را آشكار

 

مي‌كند, معناي عرفي اين روايات اين است كه بهره‌وري از ذخاير مادي زمين, به سهولت

 

ممكن مي‌شود. اين معنان زماني درست است كه بپنداريم پس از حضرت مهدي ـ عليه‌السلام

 

ـ , عالم طبيعت ختم مي‌شود؛ بنابراين مكنون ماندن خزائن زمين امري بيهوده است چرا كه

 

نعمات الهي بايد در حد قابليت و شايستگي خود ظهور پيدا كنند و مورد استفاده خلق قرار

 

بگيرند. اما عصر ظهور حضرت بقيه‌الله ـ صلوات الله عليه ـ پايان عالم طبيعت نيست. اين

 

 خاطره خوش قرنها بلكه بيشتر از ذهن بشريت محو نخواهد شد. پس ضرورتي نيست كه

 

تمام ذخاير مالي زمين در يك برهه از زمان ظهور كند؛ البته اين معناي عرفي قابل انكار

 

نيست. اما معناي ديگري كه تناسب با خلافت الهي دارد, با دقت در معناي زمين (ارض)

 

 روشن مي‌گردد. زمين به معناي كره زمين در ميان منظومه شمسي نيست بلكه مجموعه عالم

 

طبيعت نسبت به ولي خدا, زمين محسوب مي‌شود. انسانها و استعدادهاي انساني, كتاب خدا,

 

احاديث معصومين و دين خدا تا زماني كه حقيقت ولايت در آنها آشكار نشده باشد, زمين است.

 

به عبارتي, زمين يعني غير ولايت. در توضيح اين آيه شريفه كه حضرت حق مي‌فرمايد:

 

«اني جاعل في‌الارض خليفه» مي‌توان گفت اگر محل خلافت حضرت آدم ـ عليه‌السلام ـ

 

زمين به معناي كره زمين بود, مورد اعتراض ملائكه قرار نمي‌گرفت. زيرا جاي ملائك در

 

زمين نيست و وجود انسان در يك كرة دورافتاده, در ميان انبوهي از كُرات, تزاحمي براي

 

ساكنان ملكوت ايجاد نمي‌كند. زمين كه در اين آيه كريمه محل مأموريت حضرت آدم معرفي

 

شده است, به معني جايگاهي است كه حقيقت ولايت در آن آشكار نشده است؛ بنابراين شامل

 

ملائك نيز مي‌شود. ايشان مشاهده مي‌كنند كه براي قلمرو آنها صاحب اختياري معين مي‌شود.

 

خلافت حضرت آدم ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ در «ماسوي الله» است و اين براي ملائك

 

جاي اعتراض يا حداقل پرسش دارد. با اين توضيح, معناي آشكار شدن خزائن زمين چنين

 

است: هر قابليت و استعدادي كه در ماسوي الله وجود دارد با تابش خورشيد ولايت ولي الله

 

الاعظم آشكار مي‌شود؛ تمام اسماء الهي ظهور مي‌كند و انسانهاي ساكن زمين توانايي دست

 

يابي به تجليات جمالي و جلالي الهي را پيدا مي‌كنند.

 

تقاضاي رجعت در زمان حكومت حضرت مهدي ( صلوات الله عليه )

 

تقاضاي رجعت و بازگشت در زمان حكومت حضرت مهدي, براي تماشا كردن آن حضرت و

 

يا جهاد در راه خدا و حتي براي بهره‌مندي از عدالت نيست. زيرا كساني كه آن ولي الهي را

 

بارها ديده‌اند, آنان كه جهاد كرده و به شهادت رسيده‌اند و آنان كه مزه عدالت را چشيده

 

چشانده‌اند نيز اين تقاضا را دارند. آن‌چه كه در زمان ظهور آن حضرت تحقق پيدا مي‌كند,

 

چيزي فراتر از همة اين امور است و آن تجلي تام الهي به‌گونه‌اي است كه ماسوي‌الله, تاب

 

تحملش را دارد؛ آشكار شدن قيامت, آخرت, آسمان و همة عالم هستي, در حوزة فهم و معرفت

 

انساني است؛ مشاهدة بي‌پرده جمال و جلال الهي است كه قبل از آن, از وراي هزاران پرده و

 

حجاب, بر اهلش آشكار مي‌شد. اين قابليت و شهود, در دل آدمي اشتياق مي‌آورد.

 

ولايت رسول خدا و ائمه معصومين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ در دو حوزه تكوين و تشريع است

 

ولايت در حوزه تكوين هميشه بوده و خواهد بود, چنانچه در زيارت جامعه كبيره بيان شده

 

است. همة اهل عالم, صالح و طالح, كافر و مؤمن تسليم و منقاد ايشان هستند. اما ولايت آن

 

خاندان در حوزه تشريع, آن‌چنان كه مخاطبان, عالمانه و با انتخاب خود آن را بپذيرند, ظهور

 

نكرد. پس از واقعه كربلا, در مجلس ابن زياد, پس از بيانات شيوا و رساي آن بانوي مكرمه

 

(حضرت زينب صلوات الله و سلامه عليها), به ايشان عرض كرد: «چه زن شجاعي!»,

 

حضرت به او فرمود: «خداوند اجازه نداده است شجاعت ما خاندان پيامبر ظهور پيدا كند و

 

گرنه مي‌ديديد كه ما كه هستيم. نه فقط شجاعت آن حضرت, بلكه علم و حلم و قدرت و ساير

 

صفات ايشان نيز آشكار نشده است و اين نه فقط در مورد حضرت زينب بلكه در مورد ساير

 

خاندان پاك و مطهر پيامبر از جمله حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ , حضرت علي اكبر,

 

حضرت رقيه و ديگران نيز اينگونه است. ويژگي‌هاي جمال و جلال ايشان به علت عدم

 

قابليت خلق خدا ظاهر نگشته است, اما هنگام ظهور حضرت ولي عصر ـ ارواحنا له الفداء ـ

 

جمال و جلال و كمال خاندان پيامبر حقيقتاً و تماماً آشكار مي‌شود و در واقع جمال و جلال خداوندي رخ مي‌نمايد.

 

 

 

حقیقت عشق چیست(قسمت اول)

سپاس و ستایش بی حد و وصف خدای بنده نواز و کار ساز را که توفیق پیدا  و پنهانش رفیق گرمابه و گلستان شد تا از آن خصم به دام آمد و حرفی از هزاران شرح بی نهایت سلسله مو و قصه گیسوی دوست اندر عبارت آمده.

 

بحث و فحص پیرامون عشق سابقه بس طولانی دارد و همواره بخشی از تواناییها و استعداددانشمندان و انسان شناسان را به خود اختصاص داده ،اما در قیاس با تاثیر شگرف و پیچیدگی اسرار ورموز عشق چون شبنمی است بر بحر بی کران کشتی رقمی.

حریم عشق را در گاهی بس بالاتر از عقل است  حل این نکته بدان فکر خطا نتوان کرد

متفکران و انسان شناسان  و غواصان دریای بی کنار و بحر بی کران صحبت عشق را اخگری بر افروخته از تجلی حسن معشوق ازلی می دانند که آدمی و پری طفیل اویند.

عشق اسطرلاب اسرار خداوند است که همه جهان زنده به اوست و جنبش افلاک به برکت او و جوشش می و سوزش نی از او و خلاصه همه چیز ماکول اوست.

عشق طایر فلک پیمای است که که در زیر قبه عالم نمی گنجد.

صدای عشق خوش ترین یادگار این گنبد دواراست ،لذا جامه چاکان عشق کلامشان جوشش خون و بیانشان رقص جنون است.

آنگاه که خاک میکده عشق کحل بصر شود،آگاهی از اسرار جام جهان بین میسر است،بدین دلیل «عشق را مغناطیس اسرار خدا شمرده اند»

در عشق لطف و عتاب به هم آمیخته شده و گاه خار حسرت و خاشاک ملالت و تیغ  ملامت آن چنان جان عاشق را میگزد که ازین دنیا سیر می گردد.

باری،عشق چون آتشی سوزان ،دریای جوشان و شرابی مرد افکن است و طریق آن نیز طریقی بس خطرناک و پر فتنه و آشوب است،به گونه ای که با گام نهادن در آن موج بنیان کن آن آشکار می گردد.

نازنینان جهان و کام جویان ذوق طلب و ارباب ناز و تنعم را در کوران ان راهی نیست ،بلکه مردی بلاکش و شیر دل ،رهروی چالاک و سینه چاک باید تا چهار تکبیر زدن بر همه هستی و دست نشاندن از سر جان و جهان در روشن سرای عشق وارد شودو راهی دیار فنا گردد.

دست از جان شستگان و روی و از عافیت پوشیدگان و تن به ننگ و بد نامی دادگان شیران بیشه عشق این وادی اند.

کسی که طربناکانه در وادی آتش خیز عشق ،ابراهیم وار گام نهاده و نه سر بلکه سِرخویش بدان سپرده و جامه شوخگین جان خود را به آب عشق ،طهارت داده و دل بیمار خود را برای درمان به جالینوس عشق برده و خانه دل را در آتش بی دود عشق سوازنده،برازنده جاودانه عشق است.

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

عشق حقیقی پالایشگاهی است که آزمودگان خود را از غلطیدن در منجلاب نفاق می پالاید،چرا که نا آزمودگان عشق ،منافقان طریق سلوکند.

در نگنجد عشق در گفت و شنود        عشق دریای است که قعرش ناپدید

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید بلکه وادی حد تقریر است شرح آرزومندی.

شیخ اکبر محی الدین عربی می گوید

(هرکس که عشق را تعریف کند آنرا نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد آنرا نشناخته زیرا که عشق شرابی است که کسی را سیر نکند)

و به تعبیر عارف حکیم،مهدی الهی قمشه ای ( مقام عشق از حد و لغت و حقیقت بیرون است)

آری همگان در آسمان آسای عشق ،اظهار شرمندگی می کنند که اگر دهنی به پهنای فلک هم پیدا شود وصف و شرح آن فرشته عظیم الهی تا گذشت صد قیامت هم ناتمام می ماند.

شرح عشق ار من بگویم بر دوام        صد قیامت بگذرد وان ناتمام.

 

 

انسان قبل از دنیا

 

 

چون حق تعالی تنزل از حضرت ذات به حضرت اسماء و صفات و از آن مرتبه به حضرت اکوان که از آن به عالَم تعبیرکرده اند و نیز ظهور در صورت های آن مراتب را اراده کرد، نخست به صورت حقیقت کلی که انسان کبیر یا آدم نام دارد، ظاهر شد و بدان تعیّن یافت. این حقیقت ، حقیقت احدیتِ جمعِ وجود نام دارد که از جهتی مطلق و كلی است و از همین جهت اوّلین تعیّن است (رک. نقد الفقود، 157 ) و دارای کمالات بیشماری است. و با توجه به هر یک از وجوه و کمالات آن اسمی و وصفی دارد که به اختصار از این قرار است:

 

« عقل اوّل»

 

این حقیقت را بدین خاطر عقل اول نامیده اند که اولین تعیّنی است که ذات خود و ذات علّت و مظهر خود و نیز ذوات تعیّنات دیگر را ادراک و تعقل می کند (همان، 156) و به تعبیر دیگر از این جهت عقل اول نامیده شده است که همه هستی را به صورت اجمال و تفضیل تعّقل می کند. همه را به صورت اجمال در مرتبه ذات خود و به صورت تفصیل، در مرتبه پس از خود که نفس کُلّی است تعقّل می کند  (رک جامع الاسرار، 1158)

 

« روح اعظم »

 

از آن جا که این حقیقت بزرگترین ارواح قدسی و نفوس کامل ملکوتی است؛ بدین خاطر که ارواح قدسی ونفوس کامل ملکوتی از او استفاده می کنند و به وسیله او دوام و بقاء دارند، او را روح اعظم نامیده اند ( رک ، نقد الفقود، 162)و نیز از آنجا که حیات را بي واسطه از حق تعالی دریافت می کند و مصداق کریمه «و نفخت فیه مِن روحی» ( حجر، 29) است و حیات را بر همه عالم افاضه می کند، روح اعظم نام گرفته است. (رک، تفسیر المحیط، ج 2 ،379)

 

« هیولی»

 

این حقیقت همۀ صور و اشکال و فِعل و انفعال را می پذیرد؛ هم در اعراض صوری ظهور دارد، هم دراعراض معنوی؛ هم به شکل مُلک آشکار می شود و هم به شکل ملکوت؛ از این رو، او را «هیولی» نامیده اند.(نقد الفقود،165) . مادهّ اولی نام دیگر آن است. این حقیقت، مادّه نخستین هر چیزی و اصل و اساس همۀ مراتب مادون خود است. هم ریشه همه صور است، و هم اصل همۀ معانی؛ از این رو او را مادّه اولی نامیده اند. تفاوت مادّه اولی و هباء در این است که هباء اصل و مادّه موجودات جسمانی است ولی مادّه اولی، اصل و ماده همه عالم است و در واقع مبدأ و ریشه همه هستی پس از حق تعالی اوست. (رک همان، 175)

 

حق تعالی اشیاء را به دو گونه  آفریده است:

 

1- آفرینش بی واسطه؛ این موجود، خود سبب آفریش موجودات دیگر است.

 

2- آفرینش با واسطه ؛ ( البتّه مقصود سببیت مخلوق اول برای سایر موجودات، به نظر برخی از عرفا خلق عن الاسباب است، نه بالاسباب) آن موجود بی واسطه، مادّه پیدایش سایر موجودات است و سایر موجودات بر آن توقف دارند؛ از این رو آن را مادّه اولی نامیده اند، اگر چه بهتر و درست تر آن است که آن را ممد اوّل بنامند (رک تفسیر المحیط ، 2، 290 )

 

« انسان کبیر»

 

بدین جهت این حقیقت را انسان کبیر نامیده اند که او انسان حقیقی است و هستی وابستۀ به اوست، همۀ تعنّیات عالم ملک و ملکوت، از اشعه وجود اوست، انسان ملکی و ملکوتی نیز، پرتوي از نور بي مانند و محض اوست و از اين رو فرزندان آدم، فرزندان او بلكه خود او نيز از ذریّه اوست. این حقیقت نسبت به همۀ عالم تعنّیات چون پدر است و همۀ مظاهر متعیّن وجود نسبت به او، چون فرزند و ذرّیه است. نسبت این حقیقت به آدم و فرزندانش مانند نسبت آدم به فرزندانش می باشد. (نقد الفقود، 167) یعنی همان گونه که ذرّات یا استعداد و قابلیت وجود ممکنات در وجود انسان کبیر به صورت اجمال و بالقّوه بود؛ همان گونه که آن ذرّات و استعدادها با نکاح صوری آدم با حوا، به او منتقل شد، همین طور آن ذرّات و استعداد ها از وجود انسان کبیر به واسطه نکاح معنوی با نفس کلی، به او منتقل می شود.

 

« عرش»

 

بدین خاطر این حقیقت را عرش نامیده اند که محل استواء اسم رحمن است، (همان،171) یعنی اسم رحمن با استواء براین حقیقت است که ظهور می کند و همۀ عالم را آشکار می سازد و یا بدین خاطر که اولین موجود فروتر از رحمن، این حقیقت است؛ از این رو عرش نامیده شده است و همان گونه که صاحب عرش، بر عرش می ایستد و عرش در زیر اوست و به تعبیر دقیق تر، همان گونه که عرش، کف صاحب عرش است، این حقیقت نیز، نسبت به اسم رحمن، همین گونه است. علت دیگر این نام گذاری این است که عرش به یک نظر محیط بر همۀ عالم است و به نظر دیگرهمۀ عالم است، و این حقیقت کلی متعین از جهت احاطه و کلیت، همانند عرش است. (رک. تفسیرالمحیط، ج2، 392)

 

« سرّی برای خواّص »

 

میان عرش که محل استواء است رحمن است و در کریمۀ « الرّحمن علی العرش استوی» (طه،5) بدان اشاره شده است و عرشی که خلیفة الله است، تفاوت وجود دارد، بدین بیان که عرش یاد شده درآیه کریمه، محل استواء رحمن یعنی صفتی ازصفات حق تعالی است ولی عرشي که نامی برای خلیفه الله و تعین اوّل است، محل استواء الله است، تفاوت میان این دو عرش همانند تفاوت میان الله و رحمن است. هر چند آن دو به گونه ای هستند که «ایاماً تدعوا فَله الاسماء الحسنی» (اسراء،10)، امّا آگاهان به اسرار می دانند که یکی حامل ذات است و دیگری حامل صفت  (ر.ک  تفسیر المحیط، ج2 ، 392). یکی مظهر ذات مطلق است و دیگری مظهر صفت متعّین.

 

« خلیفه الله »

 

 این حقیقت خلیفه خدای متعال در سراسر عالم هستی است؛ همان گونه که آدم و داوود و مانند آنها خلیفه خدا در بخشی از عالم ( زمین ) و برخی از بندگان خدا بوده اند، خلافت الهی این حقیقت حدّ و مرز ندارد و همه مراتب هستی را فراگیرد، بدین خاطر او را خلیفه اعظم نیز، نامیده اند.

 

« برزخ جامع »

 

این حقیقت واسطه میان ظاهر و باطن، خالق و مخلوق و عبد و ربّ است و دارای ربوبیّت کبری و الو هیّت عظمی است؛ از این رو، او را برزخ جامع نامیده اند.(رک نقدالفقود،174 ) چنان که گفتیم اسم رحمن، برزخ جامع نامیده می شود؛ زیرا او برزخ و حدّ فاصل میان حضرت ذات و حضرت اسماء و صفات است. چون او بی واسطه از حق تعالی می گیرد و به تعنیّات پس از خود می دهد؛ (رک، جامع الاسرار، 1130 ). از این رو، خطاب «و عَلّمک مالَهم تکن تعلم» ( نساء ، 113) به اوست و با توجه به اینکه انسان کامل و حقیقت محمّدیه، برزخ جامع است، می توانیم نتیجه بگیریم که رحمن همان حقیقت محّمدیه است که از جهت اسم بودن، نزدیکترین اسم به اسم اعظم الله است و از جهت تعّین ، اولین تعیّن است.

 

« مرآه الحق »

 

بدین خاطر این حقیقت مرآة الحق نامیده شده است که حق تعالی ذات خود را ، همان گونه که هست، جز در آن تماشا نمی کند.( نقدالفقود،177 ). به تعبیر دیگر، آیینه ای که تمام کمالات ذاتی حق تعالی را نشان دهد، فقط این حقیقت است. دیگر موجودات نیز، اگر چه آینۀ حق تعالی هستند ولی اولاً همۀ کمالات ذاتی حق تعالی را نشان نمی دهند، بلکه وجهی از وجوه او را آشکار می سازند و ثانیاً آنچه را هم که نشان می دهد، آن گونه که هست، نشان نمی دهند، بلکه آن گونه که می توانند نشان می دهند و در واقع نشان دهنده توان و استعداد خودند نه کمال حق تعالی، آن گونه که هست.

 

چند نکته آموزنده معرفتی

 

 چه ويژگى سبب قدر و  منزلت انسان در چشم اوليا خدا مى ‏گردد؟

 در روايتى از اميرمؤمنان، حضرت على - صلوات الله و سلامه عليه - در توصيف برادرى صالح ازبرادران دينى خود، چنين نقل شده است: «اوبزرگترين مردم بود.» دقّت و تأمل دراين نكته لازم است كه چه ويژگى يا صفاتى سبب مى ‏شود كه آدمى در چشم اولياء خدا بزرگ شود.

 مولا على - عليه الصلاة و السلام - مى ‏فرمايد: «صَغر الّدنيافى اعيُنُهم» ايشان را دوست مى ‏دارم و از نظر من بزرگند، به اين سبب كه دنيا در چشم آنها كوچك و حقير است. اگر مى ‏خواهيد در چشم اولياء خدا، بزرگ باشيد، بنگريد تا آنچه را كه درچشم اوليا ء الهى كوچك و حقير است، در چشم شما نيز كوچك و بى مقدار باشد. نمى ‏شود كسى مدعى عدالت و ولايت باشد، مدعّى دوستى و محبت خاندان پيامبر - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - باشد، اما در عين حال محبوبانش همه، مخالف و مغاير رضا و طلب ايشان باشد، عشق وعلاقه وگرايش وى، همه معطوف امور پست و دنيوى باشد.

 همراهى و همپايى با خاندان پاك پيامبر مستلزم كسب تشبه به آن انوار پاك و مطّهر است.

 كسى كه مشتاق همراهى با اولياء خدا، انبياء الهى و خاندان پيامبر - صلوات الله و سلامه عليهم - است، بايد شباهتى به ايشان داشته باشد، حداقل درگفتار و كلام خود، در نيّات و اهداف خود، اين شباهت را هر چه بيشتر و بهتر به دست آورد، تا همه مقدمه شباهت معرفتى باشد كه بدين سادگى به دست نمى ‏آيد. اگر اهداف و نيّات، كاملاً خدايى و خالص نيست، حداقل آب و رنگ خدايى داشته باشد، جهت خدايى و نام و ياد خدا همراه آن باشد.

  چون كانيات جمله به بوى تو زنده ‏اند            اى آفتاب سايه ز ما بر مدار هم

 اگر مى ‏خواهيم نزد اميرمؤمنان - صلوات الله عليه - منزلت و بزرگى داشته باشيم، بايد به دنبال كسب شباهت نسبت به آن حضرت و تبعيّت از آن امام معصوم باشيم، و چنين نپنداريم كه اميرالمؤمنين در زمان قبل از ما، زيست مى‏ كرد و احاطه و تسلّطى بر  ما ندارد. بدانيم و يقين بدانيم كه زمان و مكان محيط بر ايشان نيست و وجود مبارك آن حضرت، احاطه كامل به تمامى زمانها و مكانها دارد.

 اولياء خدا و خاندان پيامبر بر زمان و مكان محيط  و مسلّط اند.

   اولياء خدا و خصوصاً خاندان پاك پيامبر - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - هم الان زنده ‏اند و در زنده بودن و حياتشان، هيچ گونه تفاوت و نقص و خللى رخ نداده است. همچنان كه در آن زمان و در هر زمان ديگرى مؤثر و محيط بودند، فعال رزّاق و فيّاض بودند و داراى وصف و كمالات ديگرى نيز مى ‏باشند؛ اكنون نيز چنين‏ اند. همچنان كه در آن زمان بودند و كسى از وجود مبارك و پر فيضشان، برخوردار نبود و ديگران يا استعداد و لياقت و قابليت درك وجود نازنين شان را نداشتند، يا اهميتى براى اين موضوع قايل نمى ‏شدند، هم اكنون نيز چنين است كه حضور دارند، اما مورد توجه خلق نيستند. هم چنان كه در آن زمان، منزوى و گوشه گير بودند، هم اكنون نيز گوشه‏ نشين و از حوزه ادراك اكثريت خلق به دورند. بايد دانست و يقين كرد كه اولياء خدا زنده ‏اند، انبياء الهى و خاندان پاك پيامبر - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - زنده و حىّ ‏اند. براى بسيارى از كسانى كه در طى مسير سير و سلوك و انجام آداب باطنى، دسترسى به راهنما و كسى كه راه را طى كرده باشد ندارند، بسيار توصيه شده است كه به وجود نازنين و قّدوس  رسول خدا - صلوات الله و سلامه عليه - متوسل و متمسّك شوند و مستقيماً  از آن حضرت كسب طريق كنند و رسول خدا که رحمةُللعالمين می باشند قطعاً امور ايشان را تكفل خواهدكرد.

 چه سعادتى از اين بالاتر و ارجمندتر كه هدايتگر انسان، رسول اللّه باشد، اميرمؤمنان باشد. نپنداريم كه در آن زمان بودند و اين امور را انجام مى ‏دادند و حالا چنين نيست. بلكه هيچ تفاوتى در وجودشان، كمالاتشان و فعليت آن كمالات ايجاد نشده است. ايشان به هدايت طيّبه زنده ‏بوده، بلكه خود، منبع و مبدأ حيات طيبه بوده و هستند وخواهند بود.ما شاء اللّه و لا حول و لا قوة الّا بالّله

.

 السّلام عليك يا مولاى يا موسى بن جعفر أيها الكاظم يابن رسول اللّه

 براى دست يابى به هر كمالى در عالم ماده، بايد به آن مظهرى تمسك جست كه آن كمال در جهان طبيعت، در وجود او به اعلى درجه ظهور و تجلّى رسيده است. حضرت امام موسى بن جعفر - صلوات الله و سلامه عليه، باب الحوائج است. از آنجا كه وجود خلقى شان در جهان طبيعت، آماج رنج‏ها و مشقّات و گرفتارى ‏ها قرار گرفت، حضرتش ملجأ و پناه هر مصيبت زده و حاجتمندى است. شيعيان چنين ‏اند كه در هنگام رويكرد بلايا و رنج‏ها و سختى ‏ها به وجود مقّدسش متوسل شده و رفع همّ وغمّ خويش را از ساحت  كريمش تقاضا مى كنند. اگر كسى در توسّل براى رفع حاجت خويش به ديگر ائمه معصومين متوسل شد و علاج دردمندى و گرفتارى خود را از آن امام طلب كرد، به ‏طور خود بخود نفس آن شخص متّوسل، متوجه مظهر اعلى آن كمال، حضرت امام موسى كاظم - صلوات الله و سلامه عليه - مى ‏شود، حتى اگر علم به اين موضوع نداشته باشد. يعنى اگر اراده ذات اقدس بارى تعالى بر آن قرار گيرد كه گرفتارى و رنج و بيمارى بنده ‏اش رابر طرف كند، اين عمل به واسطه وجود مبارك موسى بن جعفر - عليه الصلاة والسلام - انجام مى‏ گيرد. يعنى به عنوان مثال اگر كسى به امام حسن مجتبى متوسل شود و عرض حاجت به درگاه آن جناب برد، آن حضرت رفع گرفتارى وبلاى بنده را به امام موسى كاظم حوالت مى ‏دهند و گره به دست پر بركت ايشان گشوده مى ‏گردد، چه ما بدانيم و چه ندانيم.

 شب تيره چون سرآرم ره پيچ پيچ زلفش                         مگر آنكه عكس رويش به رهم چراغ دارد

 اگر كسى با تلاش و جهد فراوان، در مسير كسب علم و معارف الهى اقدام كرد، اما به موفقيت دست نيافت، بارها كوشيد اما راه به جايى نبرد و خواست تا از نور علم و معرفت ائمه هدى و خاندان پاك پيامبر - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - بهره‏ مند شود، اما به حقيقت نرسيد؛ بسيار توصيه شده است كه به حضرت امام رضا، مولا و صاحب اختيار ما، - صلوات الله عليه - متوجه و متوسل شود. اما از آنجا كه هر رنج و مشقتی كه زمينه يأس و نو ميدى را فراهم كند، انتظار مى رود كه از طريق باب الحوائج مرتفع شود و گره گشايى از تمامى معضلات كه شامل معضلات و گرفتارى ‏هاى فكرى و اعتقادى نيز هست، به دست مبارك آن حضرت انجام مى ‏پذيرد؛شايسته است در اينگونه سرگردانى ‏هاى معنوى و طلب علم و نور خاندان پاك پيامبر - صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين - دست به دامان كريمش شويم و براى دست يابى به سرچشمه علوم حقيقى و كسب فيض از عنايات ائمه هدى، جرعه نوش جام ولايتش گرديم. اگر چه توسّل به هر كدام از آن انوار مطّهر، توسّل به آن حضرت مى ‏باشد. اگر چه كه صاحب توسّل نداند و بر آن واقف نباشد.

 به صد اميد نهاديم در اين باديه پاى                           اى دليل دل گمگشته فرو مگذارم

 پاسبان حرم دل شده ‏ام شب همه شب                    تا  درين   پرتو جز انديشه ‏او نگذارم

 

 

 

مفاتيح غيب

  

یکی از دوستان در وبلاگش سخی درباره مفاتیح غیب به زبان آورده بود،به ایشان گفتم در باره دیباچه وبلاگتان که مفاتیح الغیب است،در نور مبین مطلبی خواهم آورد.

مفاتيح غيب

 

مفاتيح غيب، مبدأ تعيّن اسماء و صفات در مقام واحديت وجودند [1] و مقام واحديت نشأت يافته از مفاتيح غيب است. به تعبير ديگر، چنان‌كه پيش از اين گفتيم: مقام واحديت مشتمل بر اسماء و صفات است و اين مقام ظهور مفاتيح غيب است. بر اين اساس چنان‌كه برخي از عرفا نيز گفته‌اند، مفاتيح غيب ذات احديت مطلقه است، ولي از سويي احديت مطلقه به‌خاطر عدم تعيين، نمي‌توان منشأ تعيين خارجي باشد. بدين خاطر جمعي ديگر، ذات متعين را منشأ آن دانسته‌اند. پيش از طرح نظر نهايي، نخست اشاره‌اي به اسماي مستأثره نيز داشته باشيم.

جاي شك نيست كه غيب ذات حق تعالي بر همه‌كس پوشيده است و نه‌تنها كسي بدان راه ندارد، بلكه كسي از آن نامي هم ندارد. غيب ذات منشأ هيچ تعين و ظهوري نيست مگر براي خودش، چنان‌كه خواهيم گفت. براي ظهور غيب، اسمايي وجود دارد كه مفاتيح غيب يا اسماي مستأثره نام دارند.

اين اسماء به‌خاطر مفتاح غيب بودن، از غيبند و ويژه ذات حضرت حق تعالي و كسي بدان آگاهي ندارد. مگر كسي كه مورد تجلي حق به هويّت ذاتيه واقع شود [2]. آنان‌كه مورد تجلي صفات حق تعالي واقع شده‌اند و به حقيقت صفات و اسماء دست يافته‌اند، توانايي شهود اسماء مستأثره را ندارند ولي كسي كه مورد تجلي ذاتي قرار گرفته باشد، به اسماي مستأثره كه همان مفاتيح غيب است، راه مي‌يابد.

بنابراين در اين‌كه اسماي مستاثره منشأ ديگر اسماي حق تعالي است، شكي نيست و نيز در اين‌كه مقام اسماء ‌و صفات، مقام واحديت است، آن‌هم قابل ترديد نيست. تنها اين نكته باقي مي‌ماند كه آيا اسم مستأثر، همان ذات احديت مطلقه است كه از او نام و نشاني نيست؟ در اين صورت چگونگي مفتاح بودن آن، كه سرآغاز تجليات حق تعالي است، تبيين‌پذير نخواهد بود.

به نظر چنين مي‌رسد از اين‌كه حضرت ختمي مرتبت(صلی الله علیه و آله وسلم) حق تعالي را به اسماي مستأثره مي‌خواند: «اللهم إني اسألك لكل اسم هو لك سمّيتَ به نفسك او أنزلت في كتابك أو علّمته احداً من عبادك او استأثرتَ به في علم غيبك ...»،  معلوم مي‌شود كه غيب مطلق نيست و از اين‌كه مفاتيح غيب است، معلوم مي‌شود كه متعين من جميع الجهات نيست؛ چه در غير اين صورت، واسطه در تعينات اسمايي و صفاتي نبود. اين اسماء، هم وسيله فتح ذات و تجلي و ظهور تعيّن‌ساز اوست و هم وسيله يا مقام غلق و سدّ ذات و استتار او بر غير است و آنان‌كه مورد تجلي ذاتي حق تعالي قرار گرفته‌اند بدان راه مي‌يابند.

بهترين شاهد قطع نظر از تأمّلات عقلي، خواسته حضرت ختمي مرتبت است كه اگر امري ناممكن بود، مورد خواست نبود.

اضافه كنم كه در مورد آثار اسماي مستأثره نيز اندك توقفي وجود دارد. به گفته برخي از اساتيد،[3] ظاهر كلام قونوي و محي الدين اين است كه بعضي از اسماي ذاتيه، مظهر ندارند.

حق آن است كه اسم مستأثره در عالمِ عين اثر دارد، ولي اثر آن اسم نيز مستأثره است. هيچ اسمي از اسماي حق، خالي از ظهور و سريان در مظاهر نيست. «لان للاحدية الذاتية وجهة خاصة مع كل شئ و هو سرّها الوجودي، لا يعرفه غير الحق «ما من دابة الا و هو آخذ بناصيتها ان ربي علي صراط مستقيم» (هود/56)  و به گمان نويسنده، سخن حضرت رسالت مآب كه فرمود «الهي أرني الاشياء كما هي»، بدان اشاره دارد.

مفاتيح يا جمع مفتح ـ به فتح ـ است كه به معناي مخزن است و يا جمع مفتح ـ به كسر ـ و مفتاح است كه به معناي كليد مي‌باشد. قرآن كريم در هر دو صورت مفاتيح را در نزد و در دست خداوند مي‌داند. آن‌چه كه دلالت دارد مفاتيح نزد خداست، آيات ذيل است: «ان من شئ الا عندنا خزائنه» (حجر/21)؛ «و عنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو» (انعام/59)؛ «له مقاليد السموات و الارض.» (زمر/63)

اما دليل بر اين‌كه مفاتيح در دست او هستند، اين است كه او «فتاح مبين» است، يعني گشايش و فتح ابواب كه در گرو استفاده از مفاتيح است، جز به مشيت و اراده او حاصل نمي‌شود. [4]

[1] - شرح مقدمه قيصري، همان، ص261.

[2] - همان، ص260.

[3] - شرح مقدمه قيصري، همان، ص261.

[4] -  تحرير تمهيد القواعد، همان، ص184.