جلال
(ما منکم الا واردوها کان علی ربک حتما مقضیا)
باد صرصر ،دریای خروشان و مواج ،خورشید سوزان ،عطش و تشنگی
ای یار عاشق کش مشکین خال گیسو بلند ،رسم دوستی و مهمان نوازی چنین نبود
تمنای وصل بود و عشق بازی و نوشیدن جام می تا خود نباشیم و مست و مدهوش گردیم و سراسر همه هو شود...
ولی خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
گفته بودند در عالم مثال رهائید و خود باید ره در پیش گیرید و در عالم فوق تجرد عقلانی جایی که هیچ رسم و نشانی نیست در ارزوی وصال بمانید
اما از انزل مراتب وجود چیزی دیگری گفته بودید:و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا...
شاید بگویی هنوز مسکین و یتیم و اسیر نشده ای تا بر تو حکم یتیمان جاری گردد.
آه .دودمان را بر باد می دهی تا ملبس به اسم عظمایت کنی
یا نار کونی بردا و سلاما علی ابرهیم...
کاش می شد دست بر دستانم می نهادی و و بر گرد خود تا ابد رقص مستانه سر می دادیم و از جام شراب طهورت سیراب می شدم
آه آه آه
بحق الهی نامه مرد الهیت که گفت از دیار آشناستی و با این تیر جان سوزش، تاب و تب و عنان از کف گرفت...یاد آن نگاه از بیخ و بن کن بخیر کاش می شد...
الهی...
الهی...
الهی...
انسان بزرگترین جدول بحر وجود،جامعترین دفتر غیب و شهود و کاملترین مظهر واجب الوجود است و اگر سرتاپای وجود او را بشکافند غیر از حضرت دوست کسی یافت نمی شود و چه زیبا حبیبش دعا فرمود:اللهم ارنی الاشیاء کما هی.