گاهی وقتا چنان عساکر اسماء جلال هجوم می آورند و اسماء جمال را تحت ظل و ذیل خودشان قرار می دهند گویا اینکه شعله های نار سوز نور ،جایی را برای طرب و بزم و شاهد بازی راباقی نمی گذارد.

(ما منکم الا واردوها کان علی ربک حتما مقضیا)

باد صرصر ،دریای خروشان و مواج ،خورشید سوزان ،عطش و تشنگی

ای یار عاشق کش مشکین خال گیسو بلند ،رسم دوستی و مهمان نوازی چنین نبود

تمنای وصل بود و  عشق بازی و نوشیدن جام می تا خود نباشیم و مست و مدهوش گردیم و سراسر همه هو شود...

ولی خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

گفته بودند در عالم مثال رهائید و خود باید ره در پیش گیرید و در عالم فوق تجرد عقلانی جایی که هیچ رسم و نشانی نیست در ارزوی وصال بمانید

اما از انزل مراتب وجود چیزی دیگری گفته بودید:و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا...

شاید بگویی هنوز مسکین و یتیم و اسیر نشده ای تا بر تو حکم یتیمان جاری گردد.

آه .دودمان را بر باد می دهی تا ملبس به اسم عظمایت کنی

یا نار کونی بردا و سلاما علی ابرهیم...

کاش می شد دست بر دستانم می نهادی و و بر گرد خود تا ابد رقص مستانه سر می دادیم و از جام شراب طهورت سیراب می شدم

آه آه آه

بحق الهی نامه مرد الهیت که گفت از دیار آشناستی و با این تیر جان سوزش، تاب و تب و عنان  از کف گرفت...یاد آن نگاه از بیخ و بن کن بخیر کاش می شد...

الهی...

الهی...

الهی...