مجاز

سالياني مجاز مي گفتم                  طره‌هايي دراز مي گفتم

رو به قبله دولا و راست شدن          نام او را نماز مي گفتم

موي عاريتي عقرع را                    جعد زلف اياز مي گفتم

گرم در قيل و قال دنيا را               عالم سر فراز مي گفتم

مردك از شام و كوفه مي آمد         منش اهل حجاز مي گفتم

آنكه صفحه را بود و دستاري         زاهد اهل رازش مي گفتم

وآنكه را ز رطب و يابسي گفتي       با  ولي همتراز مي‌گفتم

عنكبوتي را مگس نموده شكار       همسر جره باز مي گفتم

نام دانش به مشتكي الفاظ             با چه كبر و چه نازي مي گفتم

تا رسيدم به مطرب و ساقي           با چه وجد و چه ساز مي گفتم

حمدلله كه گشت معلومم               سالياني مجاز مي گفتم

بعد از آن در دل سحر گاهان         با چه سوز و گداز مي گفتم

همه يار است و نيست غير از يار     واحدي جلوه كرد و شد بسيار

شعر از نجم الدين حضرت علامه حسن زاده آملي

علم حقيقي علم ابزاري

علم حقيقت نوري مجرد از ماده مي باشد كه وعاء آن نفس ناطقه آدمي مي‌باشد.بنابراين علم از نوع اشراق و هبوط مي باشد كه از ماوراء طبيعت بر قلب انساني كه ماورايي شده است نازل مي شود. از اين علم تعبير به دارايي مي شود و نه دانايي. اين دارايي در بين حقيقت و ذات شخص اتحاد برقرار مي كند و به قول جناب ملاصدرا علم و عالم و معلوم يك حقيقت مي شوند.اين اشراق در بين كملين اول به صورت انزال دفعي مي باشد و سپس در طول زندگيشان ان مقام جمعي به مقام فرقي مي رسد. همانند علم و دارايي حضرت مولانا علامه ذوالفنون حسن زاده آملي كه در دوران نوجواني در مكاشفه اي به حضور امام رضا عليه السلام مشرف مي شوند و از آن حضرت طلب علم مي نمايند كه حضرتش آب دهان خويش را به نجم الدين آملي مي‌خوراند. آن علم جمعي در طي ساليان زندگي مبارك علامه در قالب اين همه كتب و معارف تجلي نمود.

بزرگي نقل مي فرمود كه تمام اساتيد حضرت علامه مثل علامه طباطبايي، علامه شعراني، علامه رفيعي قزويني، استاد الهي قشمه اي سيد مهدي قاضي طباطبايي و ساير اعاظم براي كشف معدن علامه حسن زاده آمده بودند تا ببيند آن علمي كه ايشان در آن مكاشفه از حضرت رضا عليه السلام دريافت نمودند چه گنج و حقيقتي بوده است.

بنابراين علم از سنخ وجود است و نه از سنخ نقوش