فناء بر دو قسم است

1ـ فناى ظاهر

2ـ فناى باطن

فناى ظاهر فناى افعال است كه نتيجه تجلى افعال الهى است، بدين گونه كه حق تعالى به طريق افعال بر بنده تجلى كند و او را مسلوب الاختيار كند و نشانش آن باشد كه روزها با طعام و شراب نيفتد. صاحب اين فنا، چنان مستغرق بحر افعال الهى شود كه نه خود را و نه غير را از مكوّنات، هيچ فعل و ارادت و اختيار نبيند و اثبات نكند الا فعل و ارادت و اختيار حق سبحانه ... و از مشاهده مجرد فعل الهى بى شايبه فعل غير لذت برد.

فناى باطن، فناى صفات است و فناى ذات بدين گونه كه حق تعالى بر او تجلى كند، يك بار به طريق صفات و يك بار به طريق ذات و در تجلى ذات پيش نظر سالك، نه عرش ماند و نه فرش، نه دنيا و نه آخرت، نه بهشت و نه دوزخ، نه شقاوت و نه سعادت. همه مكونات و مخلوقات به يك بار بيند و هرچه جز وى است، ذليل و خوار انگارد. سطوت تجلى ذات در اندرون او چنان دستبرد نمايد كه نه در گذارد و نه ديوار و نه از ديار وجود او ديّار. به زبان بى زبانى اين اشارت كند:

تا نگردد قطره و دريا يكي    سنگ كفرت لعل ايمان كى شود؟

تا به كلى بر نگيرى گل ز راه    پاى در گل ره به پايان كى شود؟

اقسام بقاء

بقاء نيز بر دو قسم است:

1ـ بقاى ظاهر

2ـ بقاى باطن

 بقاى ظاهر كه مقابل فناى ظاهر است، آن است كه حق تعالى بعد از فناى اراده و اختيار، بدو اراده و اختيار دهد و او را مطلق العنان سازد تا آن چه خواهد به اختيار و اراده حق انجام دهد.

بقاى باطن كه مقابل فناى باطن است، آن است كه ذات و صفات فانيه كه در كسوت وجود باقى است، از قبر خفا، در محشر ظهور انگيخته شوند و حجاب از ميان برخيزد، چنان كه نه حق حجاب خلق گردد و نه خلق حجاب حق.

براى مبتديان كه به فنا نرسيده اند، خلق حجاب حق است و براى صاحب فنا، حق حجاب خلق است اما صاحب بقاء كه بعد از فناء به آن رسيده است و وى را صاحب بقاء بعد الفناء گويند، هريك از حق و خلق را در مقام خود بدون آن كه يكى حجاب ديگرى باشد، مشاهده مى كند و در نتيجه فناء و بقاى وى مندرج و منطوى در يك ديگر است. او در فنا باقى است و در بقاء فاني؛ در حال ظهور بقاء، فناء به صورت علم در وى مندرج است و در حال ظهور فناء، بقاء به صورت علم در وى مندرج است

البته منظور از اين علم، علم مفهومى و حصولى نيست، بلكه در برخى از مراتب عين اليقين است و در مراتب ديگر، حق اليقين.