وجود حق تعالى است كه «لا بشرط مقسمي» و مطلق عارى از هر قيدى حتى قيد اطلاق است. «ذات واجب تعالى، همان هويّت مطلقى است كه اطلاق براى او عنوان مشير است، نه وصف و قيد و اين «لا بشرط مقسمي» كه مبدأ تعينات متعدد مى باشد، به اعتبارى ظاهر و به اعتبارى باطن است، چنان كه به اعتبارى اول و به اعتبارى آخر مى باشد.»

اعتبارات وجود

وجود داراى سه اعتبار است: «بشرط شئ، بشرط لا، لا بشرط»

و لا بشرط بر دو قسم است:

1ـ لابشرط مقسمى كه هيچ تعيين و نام و وصف در آن لحاظ نمى شود و هيچ نامى ندارد، حتى كلمه ذات، وجود و مانند آن نيز، نام آن مقام نيست.

2ـ لا بشرط قسمى كه از آن به نفس رحمانى و فيض منبسط ياد مى شود.

در اين كه واجب تعالى لا بشرط قسمى نيست، هيچ ترديدى در آن نيست. هم فيلسوف بدان باور دارد و هم عارف آن را خلاف برهان و عرفان مى داند. اشكالات فلسفى و عرفانى متعددى كه متوجه آن است، به هيچ رو قابل پاسخ نيست، از اين رو كسى بدان تفوّه هم نكرده است.

 همچنين واجب تعالى، وجود بشرط شئ هم نيست، زيرا وجود بشرط شئ، وجودى مقيد و محدود است و واجب تعالى مطلق و نامحدود است، از اين رو بشرط شئ بودن واجب تعالى نيز نادرستى آشكار دارد و به تعبير ديگر، وجود بشرط شئ، وجود امكانى است و به هيچ رو قابل انتساب به واجب تعالى نيست. هم حكيم واجب تعالى را لا بشرط قسمى و بشرط شئ نمى داند و هم عارف.

آن چه كه مورد اختلاف آراى حكيمان و عارفان قرار گرفته است، اين است كه واجب تعالى، وجود «بشرط لا» است، چنان كه حكيم مى گويد، يا وجود «لا بشرط مقسمي» است، چنان كه عارف بيان مى كند. حكيم به ويژه حكيم متأله، بر اساس اصول پذيرفته شده خود و نيز بر اساس تشكيك در وجود، واجب تعالى را «بشرط لا» مى داند، «ولى عارف بر اساس وحدت شخصى وجود، مرتبه بشرط لا را مقام احديت مى داند، نه مقام ذات و مقام ذات را لا بشرط مقسمى مى داند كه احدى را به آن مقام منيع راه نيست، حتى انبياء و اولياء در آن حيرانند»و همه به ناتوانى خويش از شناخت او معترفند.