2ـ ثبات عزيمت بر ملازمت شيخ
سالك پس از دست يابى به شيخ و اهتداى به باب او، بايد كه با خود پيمان بندد و «مقرر دارد كه فتح الباب من از ملازمت صحبت و خدمت شيخ است و بس. يا بر عتبه او جان تسليم كنم يا به مقصود رسم.»

اگر در سلوك طريق و وصول به مرشد و راهنما، دل از هر غرضى دنيايى يا اخروى تهى ساخته باشد، لطف خدا چنان وى را در بر گيرد كه در يافتن شيخ، به خطا نيفتد و دست بيعت در دست ولى نهد كه او را در حد توان و شايستگى از بهترين راه ها به مقصد و مقصود رساند و چون چنين باشد، جز قصد بر ملازمت شيخ نمى توان داشته باشد، چه در غير اين صورت، نيت و انگيزه وى از سلوك، آلوده به هوى و غرايز گردد. آن كه از آغاز ورود در حضور شيخ، قصد اقامه ندارد، يا به جهت استطلاع آمده است يا استخبار و يا عملى بيهوده انجام داده است كه هيچ يك در شأن سالك نيست. سالك بايد همراهى پيوسته شيخ را در دل داشته باشد.
نشان ثبات عزم بر ملازمت اين است كه اگر شيخ وى را نپذيرفت و يا در پذيرش تعجيل روا نداشت، از قصد خويش منصرف نگردد و از درگاه وى دور نشود، «چه مشايخ را در تفحص از احوال مريدان امتحانات مختلفه بسيار افتد.»
ابوعثمان گفت: به صحبت ابوحفص رسيدم و جوان بودم. با من گفت كه اى پسر! ديگر نزديك من مياى بر وفق اشارت شيخ از آن موضع برخاستم و روى در شيخ كردم و به قفا باز مى رفتم تا از چشم شيخ غايب شدم و با خود نذرى كردم كه اگر شيخ مرا نزديك خود نگرداند، نزديك خانقاه چاهى بكنم و در آن جا مى باشم، بيرون نيايم الا به اجازت شيخ. چون دل بر اين عزيمت نهادم، شيخ مرا بخواند و بنواخت و مرا از جمله خواص خود گردانيد.

حتى اگر خطايى يا سهو و گناهى از سالك سر زند كه سبب عقاب شيخ گردد، اگرچه بايد همت كند تا تكرار نشود، ولى هرگز نگويد كه اين آخرين خطاى من خواهد بود و هرگز نگويد كه اگر ديگر بار به خطا رفتم، مرا از خويش بران.
قصه موسى و خضر ‡ را به ياد داشته باشد و از آن عبرت بگيرد. موسى(ع) در بى تابى دوم گفت: «قال إن سألتك عن شئ بعدها فلاتصاحبنى قد بلغت من لدنى عذراً»اگر پس از اين از چيزى پرسيدمت، ديگر مرا همراهت نگير.
اگرچه موسى(ع) صاحب شريعت بود و اقتضاى ابلاغ شريعت ممكن است ترك همراهى پير طريقت باشد و اگرچه ممكن است عهد و پيمان موسى(ع) كه فعل پيامبر معصوم دلايل و مؤيداتى داشته باشد، ولى چنين عهد و پيمانى از سالك روا نيست.
پس حتى اگر از نزد شيخ رانده شد، هرگز نگويد اين آخرين خطاى من است، چون آخرين نخواهد بود، پس پيشاپيش تبعيد خويش از حضور شيخ را قطعى نسازد.
نه تنها سالك بايد تا حد توان از قبول عهد و پيمان با شيخ بپرهيزد و كار را بر خود دشوار نسازد، بلكه چون وفاى به عهد واجب بزرگى است و عهدشكنى گناهى بس بزرگ تر و چون آدمى اغلب اطمينان به عدم تكرار خطا ندارد، پس از عهد و پيمان بستن با هركس و حتى با خداى خويش بپرهيزد و با خداى خويش هرگز نگويد كه اگر دوباره خطا كردم و بلغزيدم، چنين و چنانم كن يا چنين و چنان مى كنم.
مريد بايد بر هيچ چيز عهد نكند با خداى تعالى به اختيار خويش، چندانك تواند، زيرا كه در لوازم شرع، خود چندانى مجاهدت هست كه وسع او در آن نرسد تا چه رسد به عهد و پيمان هاى جديد.
اگر سالك بتواند به همان پيمان هايى كه از ازل با خداى خويش بسته است و خداى متعال آن را بدو گوشزد كرده است وفادار بماند، بسى همت كرده است، ديگر نياز به پيمان نو نيست.