۱-روزی مجنون نام لیلی را بر دیوار دید و شیفته نامش گشت و 7 شبانه روز به تماشای آن نشست و چیزی نخورد.

گفتند مجنون چگونه بدون آب و غذا 7 شبانه روز به سر آوردی.

گفت ای بیچاره کسی که به یاد دوست خوش است کجا به یاد آب و غذاست

 

2-آورده اند که حضرت سلیمان روزی بر قالی معروف خویش در آسمانها پرواز می کرد ،شخصی پیش خود گفت خدا آنچه را که بدو داده به کس دیگری نداده.باد صدای او را به سلیمان رسانید .

سلیمان در جواب گفت :آنچه که خدا از سلیمان پرسد از کس دگر نپرسد.

 

3-حکایت نموده اند که در زمان گذشته در شهر مکه فقیر با ایمانی زندگی می کرد و روزها برای رضایت خداوند روزه می گرفت و هنگام افطار کاغذی از جیب در می آورد و آنرا می نگریست و دگر هیچ نمی خورد

.پس از مرگش کاغذ را از جیبش در آوردند دیدند که در آن نوشته«بسم الله الرحمن الرحیم»معلوم شد که برکت اسم اعظم پروردگار از او رفع گرسنگی می شده.

 

4-آورده اند که سواره ای بر آبی رسید هر چند خواست اسب خود را بر آب براند ،اسب رم می کرد و عقب می کشید .صاحب دلی او را بدید و گفت  پیاده شو و قدر ی خاک در آب ریز تا آب گل آلود شود آنوقت اسب میرود.سواره همان کرد و اسب نیز به آسانی برفت.علت را از حکیم پرسید

گفت:اسب تا خود را در آب می دید گذر کردن بر ان و پا نهادن بر خوش را مشکل می دید.چون آب گل آلود شد و خود را ندید به راحتی عبور کرد.

 

۵-حکیمی را پرسیدند از کدام حیوان بیشتر می ترسی گفت: گاو .علت را جویا شدند.پاسخ داد چون شاخ دارد و عقل ندارد