حضرت آیت الله العظمی علامه حسن زاده آملي،فخر جهان اسلام را چقدر می شناسیم؟

استاد حسن حسن زاده آملي به سال 1307 هجري شمسي در آمل ديده به جهان گشود

به علت عشق و علاقه فراوان ، مدارج علمي را به سرعت طي کرد و براي تکميل تحصيل به تهران و قم عزيمت کرد و از محضر استادان بزرگي چون حاج ميرزا ابوالحسن شعراني ، حاج مهدي الهي قمشه اي و علامه طباطبايي کسب فيض نمود .

استاد نزديک به 30 سال ، مدرس رياضيات و نجوم حوزه علميه قم است .

از خصوصيات ايشان همين بس که خود را به يک رشته علوم محدود نکرد ، وي به دو زبان عربي و فارسي تسلط دارد و داراي 129 اثر در رشته هاي مختلف فرهنگي ، ادبي و فقهي است .

شيخ عارف، کامل مکمّل، واصل به مقام منيع قرب فريضه، حضرت راقي به قله هاي معارف الهي، و نائل به قلّه بلند و رفيع اجتهاد در علوم عقليه و نقليه، صاحب علم و عمل، و طود عظيم تحقيق و تفکير، حِبر فاخر و بحر زاخر و عَلَم علم، عارف مکاشف ربانّي، فقيه صمداني عالم به رياضيات عاليه از هيئت و حساب و هندسه، عالم به علوم غريبه و متحقق به حقائق الهيه و اسرار سبحانيه، مفسِّر تفسير انفسي قرآن فرقان، استاد اکبر، معلم اخلاق، مراقب ادب مع الله و مکمل نفوس شيّقه الي الکمال، آيه الله العظمي حضرت علامه ذوالفنون جناب حسن بن عبدالله طبري آملي (حفظه الله تعالي) که به «حسن زاده» شهرت دارند، در اواخر سال 1307 هجري شمسي در روستاي ايراي لاريجان آمل متولد و در حجر کفالت و تحت مراقبت پدر و مادري الهي، بزرگوار و اهل يقين، تربيت و از پستان پاک مادري عفيفه صديقه طاهره و پاک از ارجاس حين الولادهکه پستان معرفت و اخلاص و صداقت بود، شير نوشيدند و پرورش يافتند.

ادامه نوشته

ماه رمضان و سفره افطار و سحر

 ماه رمضان ماه خود سازی و خود یابی است.این ماه فرصت بسیار طلایی است تا اینکه انسان تاملی به زندگی و افعال و کردارش داشته باشد تا ببیند واقعا این ایام عمر که همانند ابر بهاری یکی پس از دیگری در حال سپری شدن است ، را در چه مسیری مشغول صرف کردنش است.

ولی امان از غفلت. در لحظات نورانی و با برکت سحر و افطار اکثر ما مشغول خوردن هستیم(کاری که دائما با آن مانوسیم)در سحرهای این ماه بجای ضجه و زاری و انابه و توبه در پیشگاه خداوند جل جلاله ،دائما در مسیر آشپز خانه و دستشویی در حال عبور و مرور هستیم.سحر که برای عبادت است(فتهجد من اللیل عسی ربک ان یبعثک مقاما محمودا )ما آدمها آنرا می خوریم .چه طور!اگر در کلام محاوریمان کمی دقت کنیم می بینیم که دائما می گوییم:سحری خوردیم می خوریم و...آخه سحر که برای خوردن نیست.ولی چه کنیم که ما انسانهای ضعیف و اسیر دام شیطان همتمان بیش از شکممان نیست.از کوزه بیرون تراود هرچه که در او است.

چند روز پیش جایی بودم که گوشیم زنگ زد ( صدای زنگ موبایلم (ربنا)استاد شجریان است)همین که صدای ربنا از گوشی بلند شد یه بنده خدایی که اونجا بود گفت الان با این صدای ربنا یاد «فرنی» پای سفره افطاری افتادم.موقع اذان مغرب که لحظه استجابت دعا و بخشش گناهان است چنان در سر سفره مشغول غذا خوردن هستیم که انگار در این عالم نیستم و در ان لحظه به غیر از خوردن نمی خواهیم به امور دیگری بیندیشیم.بعد از افطار هم که تازه سریالهای ویژه تلوزیون به مناسبت این ایام پخش می شه و بعدش هم دور هم نشینی و گعدهگیری و...بیچاره خدا.اصلا انگار کسی به یادش نیست.چرا بیچاره خدا!بیچاره خودمان که لحظه به لحظه به عذاب خدا بخاطر غفلتهایمان داریم نزدیکتر میشیم ولی گویی اینکه هیچ وقت قصد بیدار شدن از خواب خرگوشی خود را نداریم.

خدایا اولیایت در طول سال به مراقبت می نشینند تا بتوانند از ماه مبارکت به بهترین وجه استفاده گنند و شب قدر را درک نمایند ولی ما ها کجا هستیم و در چه اندیشه هایی سیر میکنیم.

بار اله ها به لطف و کرم و جود و رحمت خودت بر ما ببخشای.آمین یا رب العالمین.

 

معرفت به خدا و جای خالی آن در دین شناسی و دینداریمان

دین مبین اسلام از ۳ بخش تشکیل گشته است:

 ۱-فقه اکبر ۲-فقه اوسط ۳-فقه اصغر.یا به تعبیر دیگر دین شامل قول و فعل و دید پیامبر است و یا بازهم به تعبیر دیگری دین شامل عقائد و  اخلاق و احکام است

 بارها و بارها شنیدهایم و خوانده ایم که اصول دین تحقیقی و فروع دین تقلیدی می باشد.جان مایه و اصل دین همان اصول و یا عقاید دین می باشد و برای متدین بودن در این بخش از شریعت الهی چاره ای جز تحقیق و بررسی نداریم و تقلید در این قسمت جایگاهی ندارد.

 در بحث اخلاق و فقه انسان به راحتی می تواند به عالم دینی و یا مرجع تقلید مراجعه نماید و به صورت تقلیدی عمل دیندارانه انجام دهد که مشکلی در این قسمت نیست و اکثر افراد جامعه به چالشی در این دو بخش از دین برخورد نمی کنند.

 اما آنجایی که وظیفه خودمان باید اصل دین که شامل توحید و معاد و عدل و نبوت و امامت می باشد را با عقل و تفکر و با شناخت و آگاهی بپذیریم معمولا بی تفاوت و سهل انگار هستیم.

 انسانی که خدای خویش را نمی شناسد چطور می تواند خدای مجهول را بپرستد!در واقع اینجا پرستشی صورت نگرفته.اینکه آیه کریمه می فرماید(و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون)در تفسیرش از لسان پاک معصوم نقل شده منظور (لیعرفون) است.در واقع ارزش هر انسانی به شناخت و آگاهی و علم و دانش او به خداشناسی می باشد.ما در کتب جوامع روایی می بینیم که فصلهای بیشماری را درباره فضل علم محدثین ما قرار داده اند که خود اهمیت این موضوع را می رساند ولی ما متاسفانه فقط به بخش عملی دین می پردازیم و کاری به حکمت نظری دین نداریم.براستی دینداری ما چقدر مبتنی بر دین شناسی است؟

 در بحث توحید عالمان این علم توحید را به ۳ بخش افعالی و صفاتی و ذاتی تقسیم کرده اند.بنا بر این تفسیر که اهل معرفت و حکما آنرا مطرح کرده اند کف دین داری توحید افعالی است.

 آیا به راستی ما تا به حال درباره توحید افعالی اندیشیده ایم یا خیر تا ببینیم ؟شناخت ما در این قسمت درست است یا خیر ؟بعد مشخص شود که آیا حد اقل شرایط ایمان را دارا هستیم یا خیر.

 اگر بحث در این زمینه باز شود مشخص می شود که در باب خداشناسی که اصل و اساس دین است آنهم درباره حد اقل آن چقدر با مشکل رو به رو هستیم و بسیاری از معارف توحید افعالی برای ما ناشاخته و گاها نامفهوم است.اینجا است آن روایت درباره شرک خفی مشخص می شود که پیامبر اسلام فرموده اند شرک خفی از اه رفتن مورچه سیاه در دل شب بر روی سنگ سیاه راه رفتن باریکتر و تشخیص آن سختر است.

 متا سفانه در بحث عقائد و اصول دین ما خانه عنکبوتی را برای خود ساخته ایم و در زیر آن پناه گرفته ایم و مشغول کارهایمان هستیم اگر نسیمی بیاید تمام بافته ها و یا یافته های ما از بین می رود و درآن وقت مشخص خواهد شد که چقدر دستانمان تهی بوده و ضرر کرده ایم

« هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»

عوام زندگی چهره دین

متاسفانه یه درد و مریضی مزمنی که ما ایرانیها داریم اینه که تا به هر موضوعی می رسیم شروع می کنیم به کارشناسی و انتقاد کردن در اون موضوع، گویی اینکه ما در طول عمرمان کاری به غیر از پرداختن به این موضوع ،کار دیکه ای نداشتیم،آخه از بحث که نظریات کارشناسانه!می دیم.

به اقتصاد که می رسیم چنان درباره طرحهای اقتصادی ،کنترل بازار ،واردات و صادرات،بانکداری وتورم و... اظهار نظر می کنیم که انگار وزیر اقتصاد و دارایی هستیم.به سیاست هم می رسه همین طوریم،آقای احمدی نژاد نباید درباره هلو کاست حرف می زند،درباره پرونده هسته ای باید تعلیق غنی سازی را بپذیریم،در بحث عراق نباید با آمریکا گفتگو می کردیم ،با آمریکای لاتین بیشتر باید ارتباط داشته باشیم به حزب الله لبنان نباید کمک کنیم و... خلاصه کلی برای خودمون وزیر امور داخله و خارجه می شیم.به ورزش هم که می رسیم که دیگه نگو ماشاء الله آخرکارشناس ورزشی هستیم .آخه این مربی بود که برای تیم ملی انتخاب کردید،سیستم 2-5-3 به در د تیم ملی نمی خوره،اه چرا علی کریمی را تعویض کرد...تو بوکس و بدمینتونو دو میدانی و باسکتبال با ویلچرو ...هم کارشناسیم.به جامعه که می رسیم یه پا یرای خودمان جامعه شناسیم ،همین طور در روانشاسی،پزشکی ،آشپزی،ساختمان سازی،بنایی و نجاری، چه می دونم به مرده شور هم که می رسیم برایش کارشناسی می کنیم ،می گیم اخه مرد حساب مرده رو اینجوری میشورن من خودم دکتری مرده شوری از دانشگاه سوربن فرانسه گرفتم ،خلاصه کلی برای مرده شور از آخرین فناوریهای مرده شوری حرف می زنیم.نکته جالب اینجاست که ما همیشه دیگران را نقد می کنیم و هیچ گاه خودمان را نمی بینیم.

یکی از اموری که بدون استثنا همه ما ایرانیان درباره آن کارشناس صرف و محض هستیم ،این دین بد بخت و بیچاره است.از بچه 5 ساله گرفته تا بقال سر کوچه تا مهندس آب و فاضلاب و امپول زن و شهردارو فرماندار و دانشجو و اقتصاددان و سوپری محل و...همه و همه کارشناس مسائل دینی هستند و مثل آب خوردن به تجزیه و تحلیل و عمل به دین می پردازند.

حالا حرف کسی هم که یه عمر تو حوزه و دانشگاه درس دین و خدا وپیغمبر خونده را قبول نمی کنه و دربرابرش کلی اظهار نظر می کنه انگار نه انگار که یارو ریشش را در حوزه سپید کرده.خوب نتیجه اش هم این می شه که ما در سطح اجتماع یک دین التقاطی و عجیب غریبی داشته باشیم که به هر چیز شبیه است بجز دین.بعد همینها میان کارشناسی میکنند که چرا جوانهای ما از دین فرار می کنند.خوب بابا جان تویی که 4 تا استاد دین شناس ندیدی ،توی عمرت 2 تا کتاب دینی نخوندی وقتی که حرفای صد تا یک غازتو به عنوان خدا و پیغمبر برای طرف مطرح می کنی ،معلومه که یارو از هر چی دینه بدش می آد .تازه اعمالش به عنوان یه دیندار که بدین وسیله تبلیغ عملی دین می کنه که دیگه نگو و نپرس که این قسمت  برای خودش یه دنیای است.متاسفانه اینگونه افراد پایشان به اینترنت و ماهواره و کارهای تبلیغاتی باز شده و در قالب وب سایت و وبلاگ یافته ها و بافته های خودشونو به اسم دین ترویج می کنند و اسم استاد! را هم روی خودشان می زارن.اخیرا مقاله! یکی از این اساتید! و کارشناس دینی! را می خوندم که پیش خودش ربط و یابس را به هم بافته بود که امام رضا بخاطر مبارزه با عرفان وارداتی از فلسفه شرق و غرب که مباحثی همچون وحدت وجود،عشق الهی و...در آن پرداخته شده ، یکه تنها به مبارزه بر خاست و به همین دلیل لقب غریب الغربا را گرفت!(در حالیکه این مباحث از معارف ناب و خالص تشیع است که از لسان پاک معصومین برای افراد خاص و ویژه صادر و ترویج شده )یا به مطلبی دیده بودم که یارو کلی به شیخ نخودکی گیر داده بود که این طوری به افراد دستور اخلاقی نمی دن ،با این دستورات نمیشه آدم درست کرد و چه و چه .انگار یارو خودش استاد اخلاق و انسان شناس و انسان ساز است .خلاصه خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خیر کنه.

الصوم لی

«حلول ماه رمضان ماه ضیافت الهی ماه رحمت و بخشش بر همه مسلمین مبارک باد.»
اَفَتَُراكَ يا رَبِّ تُخْلِفُ ظُنوُنَنا اَوْ تُخَيِّبُ آمالَنا كَلاّ يا كَريمُ فَلَيْسَ
 هذا ظَنُّنا بِكَ وَلا هذا فيكَ طَمَعُنا يا رَبِّ اِنَّ لَنا فيكَ اَمَلاً طَويلاً كَثيراً
اِنَّ لَنا فيكَ رَجآءً عَظيماً عَصَيْناكَ وَنَحْنُ نَرْجوُ اَنْ تَسْتُرَ عَلَيْنا
وَدَعَوْناكَ وَنَحْنُ نَرْجوُ اَنْ تَسْتَجيبَ لَنا فَحَقِّقْ رَجآئَنا مَوْلانا

 سوال: در حدیث قدسی ای می خوانیم که خداوند متعال می فرماید(الصوم لی و انا اجزی به)روزه برای من است و خودم پاداش آن هستم.
به نظر شما چه رمز و راز و ارزشی در روزه نهفته است که خداوند عالم چنین تعبیر بزرگی را صرفا در باره روزه به کار برده و ما چنین فراز عظیمی را در باره اهمیت هیچ یک از اعمال عبادی دیگر نمی بینیم؟

بلا از لوازم محبّت الهی

 بلا از لوازم محبّت الهی است. البته در برخی موارد ممکن است در ظاهر چنین نباشد. در روایتی آمده است که شخصی کافر از امام صادق (صلوات الله وسلامه علیه) سؤال کرد که مگر شما نمی گویید که این دنیا بهشت کافر است و زندان مؤمن؟ حضرت فرمودند: چرا همین گونه است. سپس آن شخص گفت پس چرا شما که مؤمن هستید، با کرامت و شرافت زندگی می کنید ولی من در عین حال که کافر هستم فقیر و بیچاره ام؟ پس چرا اینجا برای من زندان است و برای شما بهشت؟ البته پاسخ امام صادق (صلوات الله وسلامه علیه) پاسخ بسیاردقیق و لطیفی بود. حضرت فرمود: تو چون جای خودت را در عالم هستی ندیده ای، اینجا را زندان می دانی  و اگر بدانی در عوالم دیگر کجا خواهی بود اینجا بهشت توست و چون جای مرا در عوالم دیگر نمی دانی، اینجا را بهشت می دانی و اگر بدانی که من در عوالم دیگر چه جایگاهی دارم اینجا را زندان من می دانی. پس برخی از بلاها اگر مربوط به محبّت الهی هم باشد، محبّتی است که محاط و مغلوب جلال الهی است نه مربوط به جمال الهی. یعنی محبّت پنهان است نه محبّت آشکار ولی در این که بلا نشان محبّت است شکی نیست. تا خدا کسی را دوست نداشته باشد به بلا گرفتارش نخواهد کرد.

     - البلاء للولاء

     بلا از لوازم تعلّق محبّت الهی است. «البلاء  للولاء» هر که در این در گاه نزدیکتر است باید بلاهایش بیشتر باشد. به اندازه ای که محبّان خاندان پیامبر(صلوات الله وسلامه علیه اجمعین) دچار سختی می شوند دیگران نمی شوند. زیرا بلا دو ویژگی دارد: یکی این که جام ویژۀ الهی است؛ نعمت ویژه ای است که اگر مانند سایر نعمتها بود، دیگران هم شریک می شدند. دوم این که بلا عامل خروج سریعتر انسان از عالم طبیعت است. خروج از عالم طبیعت به آسانی امکان پذیر نیست و از طرفی انسان باید در همین چند سالی که در دنیاست، از این جهان طبیعت خارج شود. اگر قرار باشد آهن در کوتاه ترین فرصت ذوب شود باید فشار و حرارتی که بر آن وارد می شود افزون باشد. وارد شدن انسان در جهان طبیعت همان و آلوده شدن و سنخیت پیدا کردن با جهان طبیعت همان و انسان باید در همین زمان کوتاه دنیا که به اندازۀ چشم بر هم زدنی است، از غرایز و صفات خلقی و نفسانی اش خلع شود و همچنان که پاک آمده است، پاک هم برگردد تا این که «و لقد جئتمونا فرادی کما خلقناکم اوّل مرّه»  در بارۀ او صادق باشد. عمر آدمی در جهان طبیعت نسبت به کمالات و منازل و مراتبی که می خواهد طی کند لحظه ای هم به حساب نمی آید. عمر انسان نسبت به جهان طبیعت و جهان طبیعت نسبت به عالم برزخ و عالم برزخ نسبت به عوالم بالاترش هر کدام هیچ کسری را تشکیل نمی دهند. پس حال که فرصت اندک است کوتاهی و سستی و تنبلی جایی ندارد. البته لطف الهی این زمان کم را جبران می کند و جبرانش به سختی هاست. در زمان گرفتاری و سختی طبق ظاهر شریعت باید به رفع بلا اقدام نمود ولی غم و غصه ای در دل نداشت چون آن هم نعمت است؛ گر چه بلاست ولی بلایی است که ضرورت دارد.

-   روایتی از امام صادق (صلوات الله وسلامه علیه) در باره بلا و محبّت الهی

     امام صادق ( صلوات الله و سلامه علیه ) فرمود: «انّ عظیم الاجر مع عظیم البلاء و ما احبّ الله قوماً الاّ ابتلاه»: نتیجه و ثمره بیشتر با بلا و سختی بیشتر به دست می اید. برخورداری از عنایات الهی منوط به تحمل سختیها و مشکلات بیشتری است و خداوند هیچ قوم و ملّتی را دوست ندارد مگر این که آنان را به سختی ها و گرفتاری ها مبتلا می کند. مردم زمان پیامبر (صلوات الله وسلامه علیه و آله) زندگی خوشی داشتند ولی روزی که گفتند: «اشهد ان لا اله الاّ الله» جنگهای بسیاری پیش آمد و در ده سال هجرت بین هفتاد تا هشتاد جنگ و غزوه و... داشتند. «اشهد ان لا اله الاّالله» گفتن، اظهار کردن محبّت و ارادت و تسلیم در حضور خداست و خداوند بهتر جواب می دهد یعنی باید منتظر نعمتهای ویژه الهی که نشان محبّت الهی است باشد؛  بلاها باید بیاید و بر او وارد شود. پس ابتلا نشان دوستی خداست . البته باید از این که این سختی ها و گرفتاری ها نشان محبّت مغلوب الهی باشد به خداوند پناه آورد چون محبّت مغلوب الهی هم در دنیا سختی است و هم در آخرت.

-  روایتی از امام باقر(صلوات الله و سلامه علیه) در بارۀ بلا و محبّت الهی

در روایت دیگری حضرت امام باقر (صلوات الله وسلامه علیه) فرمودند: «انّ الله تبارک و تعالی اذا اَحبّ عبداً غته بالبلاء  غتّا و ثجّه با لبلاء ثجّاً» هر گاه خدای متعال بنده ای را دوست داشته باشد، لباس بلا بر ا و می پوشاند و غرق در سختی و گرفتاریش می کند به گونه ای که همه برایش غصه بخورند. البته این مربوط به برخی از درجات محبّت الهی است. هر چه محبّت الهی بیشتر باشد سختی ها و گرفتاریها یش هم بیشتر خواهد بود. البته ذلّت و حقیقت انسان با همین سازگاری دارد. اگر ما نیز به جای حضرت آدم و حوا (علیهما الصلوه و السّلام) در بهشت بودیم همان کاری را می کردیم که آنها انجام دادند. انسان با دست الهی ساخته شده و روح الهی در او دمیده شده است و کسی که تجلّی ویژۀ الهی است، ثمرۀ محبّت است: «کنت کنزاً مخفیّا فاَحببت اَن اُعرف» انسان ثمرۀ محبّت الهی است یعنی نمی تواند از محبّت رو برگرداند گر چه سختی هایش بیشتر باشد. پس بلا با محبّت در آمیخته است و این دو را نمی توان از هم جدا کرد.

انواع دعا ها

دعاها دو دسته‏اند: 1- تقاضايي، 2- مناجاتي

 دعـاي تقاضــايي

     در اين نوع دعا شخص داعي از خدا تقاضايي دارد و به قصد برآورده شدن حاجت خدا را مي‏خواند.  حال چه اين تقاضا براي خود باشد مانند: تقاضاي عمل صالح و حج و غيره.... و چه اين تقاضا براي ديگران باشد مانند كسي كه دعا مي‏كند: خدايا مشكلات مسلمين را حل بفرما و به آنان عزّت عطا بفرما و يا مانند دعاي مشهوري كه در ماه رمضان خوانده مي‏شود: «اللهم ادخل علي اهل القبور السرور ....»

   بهترين شيوه اين‏گونه دعاها اين است كه كسي بخواند و ديگران «آمين» بگويند و اين‏گونه دعا كردن ترجيح دارد بر اين‏كه همه با هم نجوا كنند و دسته جمعي بخوانند.

 دعـاي منـاجــاتي

 در اين‏گونه دعاها تقاضا و خواستن در كار نيست، بلكه صرفاً تكلم و سخن گفتن با خداست.  وصف حال گفتن و حمد محبوب سرودن است.  گاهي يك و دو كردن با خداست مانند: اين‏كه امام سجاد(ع) مي‏فرمايند: «خدايا اگر تو مرا با گناهم مؤاخذه كني، من هم تو را با كرمت مؤاخذه مي‏كنم».  اين‏گونه دعاها بهتر است گروهي، همراه با زمزمه و نجوا باشد.

 

محبت

محبت ميل باطن است به عالم جمال يا كه لذتي است و حقيقت آن حيرت است و سرگشتگي و با عشق تفاوت در شدت و ضعف دارد، چه «عشق آن بود كه محبت از حد در گذرد.»

 

جنيد گفت: محبت افراط ميل است و ديگران گفته‌اند: محبت تشويشي بود كه از محبوب در دل‌ها افتد. اين همه ابهام بدين خاطر است كه محبت يافتني است نه گفتني؛ چشيدني است نه شنيدني. از اين‌رو اگر كتاب‌ها دربارة آن نوشته شود، باز هم حقيقت آن آشكار نشده است چون با گفته سازگار نيايد.

 

گفته‌اند: اما محبت بنده خداي را، حالتي بود كه از دل خويش يابد از لطف. آن حالت در عبارت نيايد و آن حالت او را بر تعظيم حق تعالي دارد و اختيار كردن رضاي او و صبر ناكردن از او و شادي نمودن بدو و بي‌قراري از دون او و يافتن انس به دوام ذكر او به دل. پس از تعريف آن بايد گذشت و حقيقت آن را بايد از منظر عقل دور داشت، زيرا كه جز حيرت و سرگرداني چيزي در پي ندارد.   

اقسام محبت

محبت به تعداد عوامل آن تقسيم مي‌شود. مثلاً اگر عامل و انگيزه اصلي آن، كشش‌هاي غريزي باشد، يك نوع محبت پديد آيد. از اين‌رو آنان‌كه خداي را تنها بر خوان نعمت خور و خواب مي‌شناسند، يك نوع دوستي و محبت نسبت به او دارند و آنان‌كه او را بر خوان نعمت‌هاي قلبي و روحي مي‌شناسند، محبت ديگري به او دارند پس «ببايد دانست كه محبت را وجوه بسيار است و بواعث محبت در وجود انسان بر انواع است: اول محبت روح است و پس، محبت دل و پس، محبت عقل و پس، محبت نفس.»

 

محبت بنده حق تعالي را از روي ميل و بهره يافتن نبود و چگونه تواند بود و حقيقت صمديت، مقدس است از دريافت و رسيدن به او و محب را وصف كردن به استهلاك در محبوب اولي‌تر بود از آن‌كه او را وصف كنند به بهره يافتن از محبوب و محبت را وصف نكنند به وصفي و حد ننهند به حدي روشن‌تر و به فهم نزديك‌تر از محبت.

 محبت حالي است كه دوست را بسوزاند با لذت، برنجاند با خوشي، بپالايد با رغبت؛ از محبت هيچ باقي نگذارد جز ياد محبوب؛ در نگاهش جز تصوير زنده محبوب نباشد؛ بر زبانش جز نام او و در دلش جز ياد او نباشد. پيوسته جام محبت نوشد و پيوسته نغمة او نيوشد تا كه خم و خمخانه تهي سازد بلكه براندازد. وجودش سرتاسر محبت شود و ذرّه ذرّة جسم و جانش، دوست خواند و دوست يابد.

 

عجبت لمن يقول ذكرت ربي     فهل أنسي فاذكر ما نسيت

   

شربت الحب كأساً بعد كأس       فما نفد الشراب و ما رويت

 

در شرح آن مي‌توان گفت:

 

عجب دارم كسي بر در نشسته   لبش جنبد دلش سنگين و خسته

  

همي گويد بياد آريد خدا را   بجوييد اندر آن، طير هما را

 

 شگفت اين است كه او يادش نشايد   مگر دوري كند نامش ببايد

 

 ولي آن‌كه همي هست و همي بود  مرا اندر گرفت چون ابر و چون رود

  

همي نوشيدمش جامي پس از جام كه تا پر گردم و وي را شوم تام

  

بسي خوردم بسي بردم ز جامش  هنوز تشنه لبم حتي ز نامش

  

كجا شايد مرا پرگشتن از او    چرا بايد مرا سرگشتن از تو

  

 تويي جانم تويي نامم تويي تو    به جز تو من كجا بينم دويي دو

  

 اگر افشا كند «شيدا» درونش    به روز اندر شود شب‌ها ز نورش

 

 محبت خداي متعال و حبيب او شرط ايمان است، چنان‌كه رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) فرمودند: «لايؤمن أحدكم حتي يكون الله و رسوله أحب الله مما سواهما» و نيز فرمود: «والله لايؤمن العبد حتي أكون أحب اليه من اهله و ماله و الناس اجمعين».

 

با اين‌كه مراتب وجود انسان بي‌حد و اندازه است و در هر مرتبه‌اي نيز محبتي همتاي آن قابل تحقق است، ولي به‌خاطر بيان‌ناپذيري محبت، آن را به حداقل اقسام تقسيم نموده‌اند و گفته‌اند: محبت بر دو گونه است:

 

1ـ محبت عام يعني ميل قلب به مطالعة جمال صفات، رحيق مختوم ممزوج.

 

2ـ محبت خاص يعني ميل روح به مشاهدة جمال ذات، تسنيم صرف خالص.

 

محبت عام، نوري است كه وجود را آرايش دهد و محبت خاص، ناري است كه وجود را پالايش دهد. به همين خاطر محبت عام مخلوط است و با غير در آميخته است، ولي محبت خاص، منزه از اغيار و خالص از انظار است. تنها محبت است و بس.

 

نگارنده گويد كه محبت يا به مطالعه است يا به مشاهده. مطالعه يا به افعال خداي متعال است يا به مطالعه صفات او و نيز مشاهده يا مشاهدة‌ افعال است يا صفات و يا ذات. پس محبت به پنج نوع تقسيم مي‌شود كه اركان عالم را بدان بياميختند تا عالم، عالم گشت. شرح آن را در كتب مفصل بايد يافت.بلكه برخي از اقسام آن را تنها مي‌توان شنيد و از دل‌هاي پاك يافت.

 

به گفته ابوطالب مكي، فامّا حب تجلي الصفات عن الاسماء الباطنة فانا لم‌نذكر منها شيئاً و انما ذكرنا محبة الاخلاق عن الاسماء الظاهرة و لااحسب أنه يحل رسمه في كتاب و لا كشفه لعموم الناس، لانه من سر المحبة، لايكاشف به الا من اطلع عليه و لايتحدث به الا من اعطاه و ما رايت احداً رسمه في كتاب لانه لايؤخذ من كتاب و انما يتلقي من افواه العلماء و ينسخ من قلب الي قلب.

 

از رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) روايت شده است كه فرمود: «اللهم اجعل حبك أحبّ الي من نفسي و سمعي و بصري و اهلي و مالي و من الماء البارد.»

 

اهل معرفت اين بيان نوراني را اشاره به محبت خاص دانسته‌اند. «و رسول (صلی الله علیه و اله و سلم) به دعا از حضرت عزت خواسته است كه، خدايا! محبت تو به من دوست‌تر گردان از سمع و بصر و اهل و مال و آب سرد ... از اهل و مال و آب سرد، استيصال بيخ محبت غير است، تا محبت خاص غالب آيد و اين محبت، مشاهدة ذات باري سبحانه و تعالي باشد».

 

هرگاه محبت از مشاهده سيراب گردد، محبت خاص است؛ اگر مشاهدة افعال باشد، محبت خاص و اگر مشاهده اسماء و صفات باشد، مشاهدة خاص الخواص و اگر مشاهدة‌ ذات باشد، مشاهدة اخص الخواص است و اگر اين اقسام سه‌گانه محبت تحقق يابد، همه احوال به‌ويژه فناء و بقاء و صحو و محو را به دنبال خواهد داشت.

 

 

 

 

معرفتی از امام زمان(ع)

تجلّي كامل اسماء و صفات الهي در آينه درخشان ولايت حضرت ولي عصر (صلوات الله و سلامه عليه)   

     

در روايات و متون اسلامي, هر يك از خاندان پيامبر ـ صلوات الله عليهمم اجمعين ـ به عنوان

 

خليفه رسول الله معرفي شده‌اند. اما از حضرت مهدي ـ عليه‌السلام ـ به عنوان خليفه الله ياد

 

شده است. تفاوت اين دو خطاب در ميزان ظهور ولايت اين خاندان پاك است. انبياء الهي به

 

ويژه حضرت ختمي مرتبت, نخست ولي بودند و آنگاه نبي شدند يعني نبوتشان ضمن و ذيل و

 

دامنه ولايتشان است. اما از آنجا كه متوسط خلق خدا, توان دريافت تمام تجليات الهي را

 

ندارند, مقام نبوت به صورت حجابي براي مقام ولايت براي عموم خلق ظهور پيدا كرده

 

است. يعني آنچنان كه نبوت انبياء و اسماء الهي كه بدين مقام مرتبط است, بر مردم تجلي

 

دارد؛ ولايت ايشان كه تجلي اسم الولي الحميد است, ظهور ندارد. گويي, سهم خلق خدا از

 

معارف الهي در حد فهم و تحمل ايشان در قالب نبوت بيان شده است. اما آن دسته از معارفي

 

كه تنها به وسيله ولايت قابل آشكار شدن و ظهور است, به دليل عدم فهم عامه مردم و عم

 

اشتياق انشان بدان اسرار در پرده باقي مي‌ماند. اين دسته از معارف الهي آن‌چنان عظيم است

 

 و قابليت خاصي را مي‌طلبد كه حتي برخي از انبياء كه دامنة ولايتشان محدودتر از برخي

 

ديگر است, تاب و توان گفتن و شنيدن آن را ندارند. چنانكه در داستان حضرت خضر و

 

حضرت موسي ـ علي نبينا و عليهما السلام ـ اشارات و لطايف دقيقي در اين زمينه بيان شده

 

است. رفتار و كردار حضرت خضر براي موسيِ نبي قابل فهم نبود؛ چه آن‌جا كه با عمل خود

 

ايجاد نقص و خرابي در كشتي خلق خدا كرد و چه آن‌جا كه ديواري را بدون سبب برپاداشت

 

 و تعمير كرد. ظاهر افعال ايشان براي فهم موسوي قابل درك نبود. زيرا باطن و حقيقت آن

 

افعال, مربوط به دسته‌اي از معارف الهي است كه بدون واسطه نبوت, به وسيله ولايت و

 

تجليات مستقيم ولايي ظهور پيدا كرده است. دامنه ولايت انبياء با يكديگر تفاوت دارد.

 

 حضرت موسي‌بن عمران ـ عليه‌السلام ـ با اينكه از ابتدا به قصد همراهي و علم آموزي آمده

 

است, با ديدن افعال به ظاهر خلاف, تحمل نمي‌كند و اعتراض خود را بيان مي‌دارد. جايي كه

 

انبياء عظام و صاحبان شريعت, تاب و تحمل ندارند ديگر خلق خدا چه كنند؟ بدين خاطر

 

است كه اگر انبياء دامنه ولايتشان را بر خلق آشكار كنند, اندك افرادي نيز كه بر گرد ايشان

 

 جمع شده‌اند, متفرق خواهند شد.

 

 شايد بتوان گفت يكي از عللي كه امت پيامبر, خلافت ظاهري خاندان آن حضرت را

 

نپذيرفتند, همين است زيرا خلافت پيامبر, در ولايت تجلي پيدا مي‌كند اگر چه به اندازه تجلي

 

 

كامل ولايت الهي نيست. يعني آن‌چه كه در خلافت پيامبر, ظهور پيدا مي‌كند, محدودتر و كمتر

 

از آن است كه در خلافت حضرت مهدي ـ صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطاهرين ـ

 

به عنوان خليفه الله, آشكار خواهد شد. گر چه همين‌قدر نيز, براي خلق خدا قابل تحمل نبود و

 

 صدالبته كه اين‌چنين افرادي از مرتبه عالي ايمان, سهم و بهره‌اي نمي‌برند. در بيان قرآن

 

كريم آمده است كه خلق به مرتبه عالي ايمان نمي‌رسند «حتي يْحكَموْكُ فيما شَجُرُ بُينهْم»(نساء/65

. ايشان در صورتي به ايمان راستين دست مي‌يابند كه آن‌چه را پيامبر يا ولي خدا امر مي‌كند,

 

بدون چون و چرا, با طيب خاطر و رضايت باطن بپذيرند. رضايت امري دروني و مبتني بر

 

عمق معرفت مخاطب است.

 

بنابراين حقيقت ايمان بر امري استوار است كه اكثر مردم تاب و تحملش را ندارند. زيرا

 

 

مقدمات آن را فراهم نكرده‌اند. خلق خدا, نبوت, وحي, فروع شرعيه بلكه ظواهر مربوط به

 

توحيد ار مي‌پذيرند, اما حقيقت توحيد بر ايشان دور از دسترس است. مگر آن‌كه تغييري

 

ژرف در معرفت مخاطبان ايجاد شود كه در اين صورت, قابليت پذيرش ولايت را پيدا

 

مي‌كنند. در زمان حيات ائمه معصومين, تجليات معارف الهي مربوط به نبوت در قالب ولايي

 

بر مردم عرضه مي‌شود و اين امر علت عمده گوشه‌نشيني, انزوا و عدم توجه خلق به ايشان

 

بوده است. اما خلافت حضرت مهدي ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ خلافت خداست. بنابراين

 

تجليات جمالي و جلالي حضرت حق به گونه‌اي آشكار مي‌شود كه فراتر از مقام نبوت است.

 

پس مخاطبان اين خلافت بايد آمادگي و پذيرش فهم اين مقام را داشته باشند و انتظار به همين معناست.

 

انتظار حقيقي

 

انتظاري كه در عرف شناخته شده, انتظار فكري, روحي و قلبي است. اشتياق آمدن نجات

 

دهنده بشر است. اين‌گونه انتظار, «افضل الامال» است نه «افضل الاعمال»؛ در حاليكه در

 

روايات, انتظار «افضل الاعمال» معرفي شده است. پس انتظار, مربوط به عمل است و با

 

جوارح و جوانب انجام مي‌شود. انتظار, هنگامي تحقق مي‌يابد كه اشتياق و كشش قلبي, به

 

عمل با دست و پا و چشم و گوش و زبان بينجامد. خلق خدا با انتظار حقيقي آن‌چنان آمادگي

 

را پيدا مي‌كنند كه آن‌چه را كه در زمان حضرت رسول ـ صلوات الله و سلامه عليه و آله ـ و

 

سپس ائمه معصومين و دوران غيبت نتوانستند بفهمند و بيابند, در زمان حضرت مهدي, نه

 

فقط آن را مي‌پذيرند بلكه آن‌را مي‌خواهند و مشتاقند. آنان كه حضور مبارك حضرت حجت ـ

 

صلوات الله عليه ـ را ادراك مي‌كنند, نه فقط نبوت را مي‌پذيرند و مطيع دستورات شرعيه

 

هستند, بلكه نسبت به دستورات ولايي خاندان پيامبر نيز تسليمند. در نتيجه آن‌چه را كه

 

حضرت موسي از آن ابا كرد, ياوران و ياران حضرت مهدي نه فقط ابا و پرهيز نمي‌كنند

 

بلكه بدان مشتاقند و اين چيزي نيست جز ثمرات عيني غيبت امام. در پناه غيبت (كه در

 

 روايات به خورشيد پشت ابر تشبيه شده است) خلق خدا ارتقاء مي‌يابند, استعداد و آمادگي پيدا

 

مي‌كنند تا آن‌چه را كه باواسطه پيامبر از جام نبوت ننوشيدند, استعداد و آمادگي پيدا مي‌كنند و

 

بيابند و سيراب شوند. آن‌چه را كه پيامبر و خاندان پاكش, از حقايق و معارف الهي در قالب

 

نبوي بيان كردند, حضرت بقيه‌الله ـ ارواحنا له الفداء ـ در قالب ولايي بيان مي‌كند و ظاهر

 

شريعت, لباس باطن بر تن مي‌كند و عيان مي‌شود.

 

گفته شده است كه در آخر‌الزمان انسانها, شريعت را نفي مي‌كنند. اين تماماً جنبه منفي ندارد

 

بلكه يك وجه آن اينست كه آن‌چه را كه مردمان مي‌شناختند, موسوي بود و آن‌چه را كه ولي

 

اعظم الهي مي‌آورد, خضري است. البته موسويان, تاب و تحمل همراهي با خضريان را

 

ندارند. ولايت نه فقط مغز و محتوا و باطن نبوت است بلكه مغز و باطن توحيد است.

 

آشكار شدن خزائن زمين و روشني آن به نور وجه الله

 

در روايات آمده است كه در زمان خلافت و ظهور آن حضرت زمين تمام خزائنش را آشكار

 

مي‌كند, معناي عرفي اين روايات اين است كه بهره‌وري از ذخاير مادي زمين, به سهولت

 

ممكن مي‌شود. اين معنان زماني درست است كه بپنداريم پس از حضرت مهدي ـ عليه‌السلام

 

ـ , عالم طبيعت ختم مي‌شود؛ بنابراين مكنون ماندن خزائن زمين امري بيهوده است چرا كه

 

نعمات الهي بايد در حد قابليت و شايستگي خود ظهور پيدا كنند و مورد استفاده خلق قرار

 

بگيرند. اما عصر ظهور حضرت بقيه‌الله ـ صلوات الله عليه ـ پايان عالم طبيعت نيست. اين

 

 خاطره خوش قرنها بلكه بيشتر از ذهن بشريت محو نخواهد شد. پس ضرورتي نيست كه

 

تمام ذخاير مالي زمين در يك برهه از زمان ظهور كند؛ البته اين معناي عرفي قابل انكار

 

نيست. اما معناي ديگري كه تناسب با خلافت الهي دارد, با دقت در معناي زمين (ارض)

 

 روشن مي‌گردد. زمين به معناي كره زمين در ميان منظومه شمسي نيست بلكه مجموعه عالم

 

طبيعت نسبت به ولي خدا, زمين محسوب مي‌شود. انسانها و استعدادهاي انساني, كتاب خدا,

 

احاديث معصومين و دين خدا تا زماني كه حقيقت ولايت در آنها آشكار نشده باشد, زمين است.

 

به عبارتي, زمين يعني غير ولايت. در توضيح اين آيه شريفه كه حضرت حق مي‌فرمايد:

 

«اني جاعل في‌الارض خليفه» مي‌توان گفت اگر محل خلافت حضرت آدم ـ عليه‌السلام ـ

 

زمين به معناي كره زمين بود, مورد اعتراض ملائكه قرار نمي‌گرفت. زيرا جاي ملائك در

 

زمين نيست و وجود انسان در يك كرة دورافتاده, در ميان انبوهي از كُرات, تزاحمي براي

 

ساكنان ملكوت ايجاد نمي‌كند. زمين كه در اين آيه كريمه محل مأموريت حضرت آدم معرفي

 

شده است, به معني جايگاهي است كه حقيقت ولايت در آن آشكار نشده است؛ بنابراين شامل

 

ملائك نيز مي‌شود. ايشان مشاهده مي‌كنند كه براي قلمرو آنها صاحب اختياري معين مي‌شود.

 

خلافت حضرت آدم ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ در «ماسوي الله» است و اين براي ملائك

 

جاي اعتراض يا حداقل پرسش دارد. با اين توضيح, معناي آشكار شدن خزائن زمين چنين

 

است: هر قابليت و استعدادي كه در ماسوي الله وجود دارد با تابش خورشيد ولايت ولي الله

 

الاعظم آشكار مي‌شود؛ تمام اسماء الهي ظهور مي‌كند و انسانهاي ساكن زمين توانايي دست

 

يابي به تجليات جمالي و جلالي الهي را پيدا مي‌كنند.

 

تقاضاي رجعت در زمان حكومت حضرت مهدي ( صلوات الله عليه )

 

تقاضاي رجعت و بازگشت در زمان حكومت حضرت مهدي, براي تماشا كردن آن حضرت و

 

يا جهاد در راه خدا و حتي براي بهره‌مندي از عدالت نيست. زيرا كساني كه آن ولي الهي را

 

بارها ديده‌اند, آنان كه جهاد كرده و به شهادت رسيده‌اند و آنان كه مزه عدالت را چشيده

 

چشانده‌اند نيز اين تقاضا را دارند. آن‌چه كه در زمان ظهور آن حضرت تحقق پيدا مي‌كند,

 

چيزي فراتر از همة اين امور است و آن تجلي تام الهي به‌گونه‌اي است كه ماسوي‌الله, تاب

 

تحملش را دارد؛ آشكار شدن قيامت, آخرت, آسمان و همة عالم هستي, در حوزة فهم و معرفت

 

انساني است؛ مشاهدة بي‌پرده جمال و جلال الهي است كه قبل از آن, از وراي هزاران پرده و

 

حجاب, بر اهلش آشكار مي‌شد. اين قابليت و شهود, در دل آدمي اشتياق مي‌آورد.

 

ولايت رسول خدا و ائمه معصومين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ در دو حوزه تكوين و تشريع است

 

ولايت در حوزه تكوين هميشه بوده و خواهد بود, چنانچه در زيارت جامعه كبيره بيان شده

 

است. همة اهل عالم, صالح و طالح, كافر و مؤمن تسليم و منقاد ايشان هستند. اما ولايت آن

 

خاندان در حوزه تشريع, آن‌چنان كه مخاطبان, عالمانه و با انتخاب خود آن را بپذيرند, ظهور

 

نكرد. پس از واقعه كربلا, در مجلس ابن زياد, پس از بيانات شيوا و رساي آن بانوي مكرمه

 

(حضرت زينب صلوات الله و سلامه عليها), به ايشان عرض كرد: «چه زن شجاعي!»,

 

حضرت به او فرمود: «خداوند اجازه نداده است شجاعت ما خاندان پيامبر ظهور پيدا كند و

 

گرنه مي‌ديديد كه ما كه هستيم. نه فقط شجاعت آن حضرت, بلكه علم و حلم و قدرت و ساير

 

صفات ايشان نيز آشكار نشده است و اين نه فقط در مورد حضرت زينب بلكه در مورد ساير

 

خاندان پاك و مطهر پيامبر از جمله حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ , حضرت علي اكبر,

 

حضرت رقيه و ديگران نيز اينگونه است. ويژگي‌هاي جمال و جلال ايشان به علت عدم

 

قابليت خلق خدا ظاهر نگشته است, اما هنگام ظهور حضرت ولي عصر ـ ارواحنا له الفداء ـ

 

جمال و جلال و كمال خاندان پيامبر حقيقتاً و تماماً آشكار مي‌شود و در واقع جمال و جلال خداوندي رخ مي‌نمايد.

 

 

 

حقیقت عشق چیست(قسمت اول)

سپاس و ستایش بی حد و وصف خدای بنده نواز و کار ساز را که توفیق پیدا  و پنهانش رفیق گرمابه و گلستان شد تا از آن خصم به دام آمد و حرفی از هزاران شرح بی نهایت سلسله مو و قصه گیسوی دوست اندر عبارت آمده.

 

بحث و فحص پیرامون عشق سابقه بس طولانی دارد و همواره بخشی از تواناییها و استعداددانشمندان و انسان شناسان را به خود اختصاص داده ،اما در قیاس با تاثیر شگرف و پیچیدگی اسرار ورموز عشق چون شبنمی است بر بحر بی کران کشتی رقمی.

حریم عشق را در گاهی بس بالاتر از عقل است  حل این نکته بدان فکر خطا نتوان کرد

متفکران و انسان شناسان  و غواصان دریای بی کنار و بحر بی کران صحبت عشق را اخگری بر افروخته از تجلی حسن معشوق ازلی می دانند که آدمی و پری طفیل اویند.

عشق اسطرلاب اسرار خداوند است که همه جهان زنده به اوست و جنبش افلاک به برکت او و جوشش می و سوزش نی از او و خلاصه همه چیز ماکول اوست.

عشق طایر فلک پیمای است که که در زیر قبه عالم نمی گنجد.

صدای عشق خوش ترین یادگار این گنبد دواراست ،لذا جامه چاکان عشق کلامشان جوشش خون و بیانشان رقص جنون است.

آنگاه که خاک میکده عشق کحل بصر شود،آگاهی از اسرار جام جهان بین میسر است،بدین دلیل «عشق را مغناطیس اسرار خدا شمرده اند»

در عشق لطف و عتاب به هم آمیخته شده و گاه خار حسرت و خاشاک ملالت و تیغ  ملامت آن چنان جان عاشق را میگزد که ازین دنیا سیر می گردد.

باری،عشق چون آتشی سوزان ،دریای جوشان و شرابی مرد افکن است و طریق آن نیز طریقی بس خطرناک و پر فتنه و آشوب است،به گونه ای که با گام نهادن در آن موج بنیان کن آن آشکار می گردد.

نازنینان جهان و کام جویان ذوق طلب و ارباب ناز و تنعم را در کوران ان راهی نیست ،بلکه مردی بلاکش و شیر دل ،رهروی چالاک و سینه چاک باید تا چهار تکبیر زدن بر همه هستی و دست نشاندن از سر جان و جهان در روشن سرای عشق وارد شودو راهی دیار فنا گردد.

دست از جان شستگان و روی و از عافیت پوشیدگان و تن به ننگ و بد نامی دادگان شیران بیشه عشق این وادی اند.

کسی که طربناکانه در وادی آتش خیز عشق ،ابراهیم وار گام نهاده و نه سر بلکه سِرخویش بدان سپرده و جامه شوخگین جان خود را به آب عشق ،طهارت داده و دل بیمار خود را برای درمان به جالینوس عشق برده و خانه دل را در آتش بی دود عشق سوازنده،برازنده جاودانه عشق است.

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

عشق حقیقی پالایشگاهی است که آزمودگان خود را از غلطیدن در منجلاب نفاق می پالاید،چرا که نا آزمودگان عشق ،منافقان طریق سلوکند.

در نگنجد عشق در گفت و شنود        عشق دریای است که قعرش ناپدید

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید بلکه وادی حد تقریر است شرح آرزومندی.

شیخ اکبر محی الدین عربی می گوید

(هرکس که عشق را تعریف کند آنرا نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد آنرا نشناخته زیرا که عشق شرابی است که کسی را سیر نکند)

و به تعبیر عارف حکیم،مهدی الهی قمشه ای ( مقام عشق از حد و لغت و حقیقت بیرون است)

آری همگان در آسمان آسای عشق ،اظهار شرمندگی می کنند که اگر دهنی به پهنای فلک هم پیدا شود وصف و شرح آن فرشته عظیم الهی تا گذشت صد قیامت هم ناتمام می ماند.

شرح عشق ار من بگویم بر دوام        صد قیامت بگذرد وان ناتمام.