سرّ جميل بودن حادثه عاشورا درچشم خاندان پیامبر (صلوات الله عليهم اجمعين)

امام حسين (صلوات الله عليه) و ياران پاكش از آنجا كه خود صاحب جمال مطلق الهی بودند هرآنچه درحادثه كربلا ديدند از خود ديدند، ايشان بلا را نطلبيدند تا به ثوابی برسند يا درجه ای به مقام ايشان افزوده شود بلكه مي خواستند تا خود را تماشا كنند.

آنجا كه زينب كبری ( سلام الله عليها) مي فرمايد : "ما رأيت الا جميلا" حقیقتش این است که عين جمال را كسی مي تواند درك كند كه خود صاحب جمال باشد بلكه خود عين جمال باشد گويي اين واقعه مرتبه تفصيل خاندان پیامبر(صلوات الله عليهم اجمعين )است اگر از ايشان بپرسيم كه براي چه كربلا رفتيد و اينگونه متحمل سختی ها و مصائب شديد خواهند فرمود: " كنا كنزا مخفيا فأحببنا اَن اُعرَف " ما صاحب جمال بوديم می خواستيم خودمان را تماشا كنيم, می خواستيم خود را آشكار كنيم .گويی ايشان طالب مشاهده جمال تفصيلی خويش در حادثه كربلا بودند. بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

یا زینب

 

ابکی علیک یا بنت علی

وفقک الله فی صبر جمیل

 

 

السلام علیک یا ابا عبد الله

واقعه کربلا آنقدر سنگین است که زبان از وصف آن قاصر است و نمی توان چیزی گفت.

انسان و عوالم بی نهایت وجودی آن

شكي نيست كه همه موجودات اعم از انسان و غير انسان، صفت یا عرض و یا فعل، ظاهر و باطني دارد. باطن آنها نيز باطني دارد، به گونه اي كه دستيابي به آخرين بطن و آخرين سر و رمز وجود موجودات، مطلوب انبياء بزرگ و اولياء خاص بوده است. همه كس توانايي چنين دريافتي را ندارد. ظاهر انسان تا اندازه‌اي براي همه آشكار و عيان است ولي باطني دارد كه بر بیشتر افراد نهان و پوشيده است. اگر كسي توانايي دستيابي به باطن انسان را داشته باشد، خواهد ديد كه اين باطن كه بر او آشكار شده است خود باطن ديگري دارد، و اگر به آن باطن ديگر دست يافت و آن را مشاهده كرد خواهد ديد و فهميد كه آنچه مشاهده كرده است عيان و آشكار بود و باز هم سر و رمزي درون آن نهفته است. انسان با سير عملي و نظري، تصفيه باطن و از ميان بردن عوامل مخل و موانع مي‌تواند كليد فتح و گشايش درون خود را بدست آورد. آنگاه كه به درون خود وارد مي‌شود، دوباره پشت در بسته‌اي قرار مي‌گيرد كه آن هم نياز به كليدي براي گشودن و گشايش دارد. اين مسير ادامه دارد و ممكن است كسي بتواند دهها درون را كشف كند، صدها باطن را عيان و آشكار سازد، ولي اين به معناي رسيدن به انتهاي وجود انسان نيست بلكه پيوسته نقطه كور يا مرتبه ناشناخته باقي مي‌ماند. صفات انسان و رفتارهاي انسان نيز اين‌گونه است. آنچه كه بطور طبيعي و براساس سنتهاي شناخته شده خدا رخ مي‌دهد اين است كه انسانها از طريق مرگ مي‌توانند باطن خويش بگشايند و حقيقت، هويت و اسرار خويش را رمز‌گشايي كنند. بنابراين در مرگ طبيعي چنين مي‌شود كه چيزهايي در خود و در وجود خود مشاهده مي‌كند كه پيش از اين توانايي مشاهده شنيدن و شناختن آنها را نداشته است و اگر مدت كم یا زيادي از عمر او بگذرد، مي تواند به مرتبه‌اي برسد كه باطن ديگري را كشف كند و به همين صورت ادامه پيدا مي كند.لطفابر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

عشق و محبت از دیدگاه عرفان

عشق از نظر عرفان یعنی عشق حقیقی که عشق به خداست و عشق مجازی یعنی مشاهده خدا در جلوه‌های جمال و جلالش، یعنی در خلق خدا، خدا را یافتن. عشق حیوانی یا غریزه حیوانی یا عشق انسانی به انسان دیگر یا به سنگ و چوب و دست نوشته‌ای و مانند آن عشق عرفانی نیست بلکه در عرفان اصلا مورد توجه نیست و مصداق عشق مجازی هم نمی‌تواند باشد، هرچند که برخی مایلند این غریزه را پل یا قنطره به سوی عشق حقیقی بدانند. عشق مجازی همان در خلق، خدا را دیدن است و تنها در آغاز کار، خوب است و ادامه آن مطلوب نیست. چونان کسی که پیوسته در چاله آب در جستجوی ماه است. از چنین کسی می‌توان پرسید و عرفا پرسيده‌اند که مگر دملی در گردن داری که به آسمان نمی‌نگری؟!

خدا آغاز گر عشق و مهر است و بندگان آغازگر بعد و فراق

خدای متعال محب بندگان خویش است. این محبت ناشی از ذات خداست. یعنی حب خدا به ذات خودش سبب شده که این حب به آثار وجودش که بندگانش هستند تعلق بگیرد. هرچه موجود کامل‌تر باشد، مورد محبت تام‌تر و کامل‌تر خدا هم قرار می‌گیرد. هرگاه محبت آغاز شود نخست از جانب خدا آغاز می‌شود که «یحبهم»، (مائده/54) بیانگر آن است و آنگاه که محبت خدا آغاز شد و يحبهم در گرفت، محبوب یعنی بندگان و موجودات دیگر تحت تأثیر قرار می‌گیرند «و یحبونه»، رخ مي‌دهد (مائده/54). ولی هرگاه بعد و فراق باشد نخست از ناحیه بندگان آغاز می‌شود «نسوا الله»،(توبه/67) آنگاه «فنسیهم»، (توبه/67) تا نسیان از جانب موجودات مادی و ناقص آغاز نشود نسیانی از جانب خدا نخواهد بود. چنانکه تا محبتی از جانب خدا نباشد محبت از جانب بندگان نخواهد بود؛ به تعبیر حافظ این قرعه عاشقی از اول تو زدی.

برف

برف زمستانی در قم

 

 

 

 

 

اگر بدانيم سري در سرها داريم، چون بي‌سرها رفتار نمي‌كنيم.

گمان اين‌كه خداوند خلق را آفريد تا آنها را بيازمايد كه كدامشان نيك و صاحب حْسن‌اند و كدامشان از حْسن بي‌بهره‌اند, گماني عوامانه بلكه كودكانه است.

اين همان بازي و لعب است كه خداوند از آن پرهيز دارد. آشكار شدن استعداد موجودات براي خداوند سودمند و مطلوب نيست، زيرا حقيقت و قابليت موجودات در هر مرتبه‌اي از مراتب هستي, بر حضرتش پوشيده نيست تا ظهور آن را طلب كند و نيز سر و حقيقت موجودات, در مرتبه استعداد و قابليت (اعيان ثابته) در ظهور علمي‌شان در ذات خدا بر خودشان نيز پوشيده و پنهان نيست. موجودات در اين مرتبه هم به ذات خود عالم‌اند و هم براي ذات خود معلوم. اين گمان كه خداي متعال اعيان ثابته و ظهورات علمي را آشكار كرد تا خودشان بدانند كه چيستند به نظر عبث مي‌رسد. چون خودشان مي‌دانند كه چه هستند. انسانهانه فقط در مرتبه ظهور علمي‌شان در ذات خدا بلكه در مراتب فروتر كه به كثرت گرايش پيدا مي‌كنند مانند عالم ذر (كه نه اعلي‌ترين مراتب وجود, نه از پايين‌ترين مراتب آن بلكه حد متوسطي از مراتب است) نيز عالم به قابليت و استعداد خويش هستند. در داستان حضرت آدم و حوا در رابطه با شيطان, خداوند چنين مي‌فرمايد: «اِنّ الشیطانْ لَكُما عُدوّ مْبين»(اعراف/22) و اين جمله را در قالب گزاره‌ خبري بيان مي‌كند, نه انشايي. نمي‌فرمايد: « بدان! او دشمن توست» زيرا تو مي‌داني بلكه مي‌فرمايد: « او دشمن توست دشمني آشكار،آشكار شدن دشمني شيطان براي آدم است نه براي حضرت حق كه كمتر از ذره‌اي در عالم بر خدا پوشيده و پنهان نيست تا يكي را به عنوان آشكار امتياز دهد. اين انسان كه دشمني آشكار را مي‌بيند و مي‌يابد. در مرتبه كثرت خلقي اگر انسان اين‌گونه صاحب فهم و ادراك باشد, قطعاً در مراتب عالي‌تر علم او روشن‌تر و بُيِنً‌تر خواهد بود. و حق بيان اين است و بيشتر ازاين قابل تصور نيست, اگر چه قابل تحقق هست.لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

ظهور و بطون نور توحيد و ولايت

نور توحيد و ولايت گسترده و فراگير است و هرجا که نامي از وجود باشد به حقيقت، آن نام ثمره درخت توحيد و ولايت است و تا توحيد و ولايت نباشد، وجودي نيست خواه وجود رحماني باشد خواه شيطاني و تا درخت توحيد و ولايت نباشد ميوه‌اي نيست خواه شيذين‌تر از عسل باشد و خواه تلخ‌تر از حنظل و تا موحد و وليّ نباشد خلقي نيست خواه در تفرجگاه رحمت و خواه در سياه‌چال نقمت.

اگر توحيد و ولايت در کساني ظاهر باشد، چون خلق از مظاهر توحيد و ولايتند، با آن سنخيت داشته و از نتايج دلپذير و سکرآور آن برخوردار خواهند بود ولي اگر به هر دليلي توحيد و ولايت در کساني پوشيده و پنهان باشد و ظاهر آنان بدان متصف نباشد و با آن سنخيت نداشته باشد  به همان سبب که گفته شد (چون خلق از مظاهر توحيد و ولايتند)، با آن سنخيت نداشته و از نتايج دلپذير و سکرآور آن برخوردار نخواهند بود و اگر تمام سختي‌هاي دوزخ تنها همين باشد، نه کسي را تاب تحمل است و  نه ياراي شکيبايي. شايد اين نکته که در دعاي «يا من ارجوه لکل خير» که پس از نمازهاي ماه رجب بسي مطلوب است، مبني بر اين‌که واژه «جميع» در طلب خير دوبار گفته مي‌شود و در طبي دوري از شر تنها يک‌بار اشاره به همين مطلب داشته باشد.

اين ظهور و بطون ولايت و توحيد مانند دانايي به داشته‌ها و توانايي برخورداري از آن‌هاست. ممکن است کسي نعمت فراوان داشته باشد ولي خود از آن بي‌خبر باشد يا توانايي برخورداري از آن را نداشته باشد، چنين کسي چون مستمندان خواهد زيست و رنجِ گرسنگي و تشنگي و تلخيِ رنجوري را پيوسته خواهد يافت. او اگر چه نعمت فراوان دارد ولي يا نمي‌داند که چه دارد و يا نمي‌تواند از آن سود بَرَد. توحيد و ولايت باطني نيز از باب تشبيه معقول به محسوس همين‌گونه است.

همگان به اندازه وجود خود سهمي از آن دارند و اگر نداشتند هرگز وجود نمي‌يافتند، پس يا نمي‌دانند چه دارند و يا نمي‌توانند از آن سود برند، چون آن‌چه دارند يا در باطن وجودشان قرار دارد؛ در گنجينه‌اي است که کليد فتح و گشايش آن را يا ندارند يا نمي‌دانند که دارند و يا مي‌دانند که داشته‌اند ولي گم کرده‌اند، همان‌گونه که خود را گم‌کرده‌اند و يا آن‌چه دارند از باطن ولايت است و با آن‌ها که اهل ظاهرند و تنها با ظاهر وجودشان ادراک مي‌کنند، ناسازگار است و بنابراين، غم و درد و رنج پيوسته همراه آنان است. اينان اگر از ظاهر ولايت سهمي داشتند و يا اگر خود اهل باطن بودند، اگر چه سهمشان از ظاهر نبود و از باطن برخوردار بودند، اين‌گونه نبودند.

تاثير خاندان پيامبر صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين بر محبان و شيعيان آن خاندان مطهر اين است که يا آنان را به مرتبه ظاهر ولايت سوق مي‌دادند و از طريق شفاعت تکويني و تشريعي راه ورود آنان به حريم ظاهر توحيد و ولايت را هموار مي‌ساختند يا به منظور دريافت باطن ولايت با ظاهر آنان را ياري مي‌دادند و يا آن‌چه را در باطن دارند به ظاهرشا جاري مي‌ساختند.

علی

شاهد کل الجمال ایزد یکتا ،علی است

پرتو اشراق آن پیدای ناپیدا علی است

 

معنی فرقان، فروغ ملک جان ،فخر جهان

شاهد ایمان،شه امکان،مه بطحا،علی است

 

سر مطلق ،والی حق،پیشوای ما خلق

کاشف اسرار قرآن،راز ما اوحی،علی است

 

تکیه گاه وی سریر هل اتی در قرب دوست

زانکه در حب خدا آن فرد بی همتا علی است

 

انکه تخم معرفت در مزرع دلها نشاند

از لسان الله ناطق،منطق گویا علی است

 

آنکه در چشم جهان بینش ،خدا را دید و بس

غیر حق را  ریخت در کام نهنگ،لا،علی است

 

نزد دانا باطن انا هدیناه السبیل

پیش اهل دل ،بهشت و کوثر و طوبی علی است

 

در کتاب آفرینش،سوره توحید عشق

در حساب اهل بینش،عروه الوثقی علی است

 

انا النقطه تحت الباء

 

یا امیر المومنین

 

 

الف، که از جهت عدم تقید و تعین همانند ذات مطلق مجرد است ، هرگاه بخواهد از مقام اطلاق خویش تنزل کند و کمالات ذاتی مکنون در ذات خویش را آشکار سازد و به حدود و قیود آمیخته گردد، به صورت بایی مقید می گردد، همان گونه که هرگاه، حق تعالی اراده تنزل نماید و بخواهد کمالات ذاتی مکنون در ذات خویش را آشکار سازد، به وسیله نقطه عبدی و تعین و تشخص آن و به صورت خلق که متفاوت از خالق است درآید، نخست از مقام اطلاق و تجرد خود تنزل می کند، آن گاه به صورت انسانی ظهور می کند که بدین صورت از مقام اطلاق و تجرد خود متمایز می گردد.

علاوه بر این، نقطه ترسیم کننده دایره وجود است. اگر هستی را به صورت دایره ای فرض کنیم، این نقطه در مرکز آن قرار گرفته است که محیط آن دایره و هر آنچه درون دایره قرار دارد، به گرد آن نقطه می چرخد و نیز همه خطوط (شعاع ها)، به آن نقطه ختم می شوند. این نقطه همان انسان است، خواه انسان کبیر باشد، خواه صغیر؛ زیرا مرکز حقیقی عالم هستی و نقطه حقیقی که همه عالم برای او و به وسیله و اثر و نتیجه اوست، انسان است.لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

علم عرفان

علم عرفان در علوم انساني بلكه در علوم عقلي از پيچيده‏ترين علوم است يا بدين خاطر كه فلسفه‏اي پيچيده است و يا بدين خاطر كه مجموعه‏اي از آگاهي‏هاست كه از راه رياضت بدست آمده است.  هر كدامش باشد سبب مي‏شود كه از علوم پيچيده محسوب شود.  بزرگان اين فن سفارش اكيد دارند كه براي فراگيري عرفان نخست فلسفه بياموزيد.  پس از آن به فراگيري عرفان بپردازيد.  اين نشان دهنده آن است كه حداقل دانشمندان و آگاهان و خبرگان مسلمان از رشته‏هاي علوم الهي و معقول و منقول به اهميت عرفان توجه داشته‏اند.  بر همين اساس يا به خاطر رعايت نكردن شرايط فراگيري اين علم و يا به‏ خاطر فقدان استعداد و در نتيجه به خاطر انحرافهاي آشكار و روشني كه در ميان آگاهان به اين علوم وجود دارد يا وجود داشته است (دست كم از نظر عالمان ديني چنين (انحرافاتي تثبيت شده است)، بسياري از علماي مسلمان بويژه كساني كه در علوم عقلي تبحّر و ممارست نداشتند و بويژه عالماني كه در علوم غير عقلي تخصص و اجتهاد داشتند از پرداختن به اين علم نهي شده‏اند.

   از گذشته دور علومي مانند فلسفه براي همه‏گان سفارش نمي‏شده ولي عرفان نه تنها براي همه‏گان بلكه براي خواص از متكلمان و طلاب و دانشجويان نيز سفارش نمي‏شده است.  در يونان بويژه در يونان باستان نيز چنين بوده كه علومي مانند رياضيات و منطق پيش‏نياز فلسفه بحساب مي‏آمده و فلسفه بطور عام پيش‏نياز عرفان.

 تعداد دانشجويان در درس عرفان بدليل پيچيدگي آن از دو يا سه يا چهار نفر تجاوز نمي‏كرد.حوزه درسي مانند درس فلوطين 8 يا 9 نفر شاگرد داشته است.

 پيچيدگي علم عرفان از دو جهت مي‏تواند باشد:

 1- دقيق‏تر و عميق‏تر از فلسفه است يعني فلسفه سطح اول علوم عقلي و عرفان سطح دوم و عميق‏تر و دقيق‏تر از آن است.  كه در اين صورت تفاوت چنداني بين فلسفه و عرفان نيست.

 2- يا اين كه اصلاً اين علم، علم تعليمي نيست، علم كلاسيك يا مَدرَسي نيست بلكه علمي بوده كه آموزش آن از طريق عمل انجام مي‏شده است.  عمل هم در اين‏گونه موارد يعني رياضت و تمرين منظم، پيوسته و براساس دقائق معرفتي.  و اگر هر كدام از اين شرايط سه‏گانه نبود رياضت محسوب نمي‏شد.  به تعبير ديگر كساني هستند كه از طريق رياضت، استعداد دروني خويش را تقويت مي‏كنند تا به بار نشيند.  وقتي چنين شد، اطلاعات و آگاهي‏هايي بدست مي‏آورند كه عرفان نام دارد.

تناكح اسماء

نكاح عبارت است از اجتماع اسماى الهى به واسطه توجه ذاتى به ابراز و اظهار عالم كه بر چهار قسم است و منظور از چهار قسم بودن آن، اقسام كلى آن است، زيرا نكاح جزيى، نامتناهى است.

نكاح كه نتيجه اش تولد يا تكون يا ظهور است، از سه چيز پديد مى آيد. مثلاً در نكاح حسى، حاصل نكاح كه عبارت است از زن و مرد و اجتماع به شرط مخصوص، فرزند خواهد بود و نيز بارش آسمان و پذيرش زمين به وجه مخصوص، سبب پيدايش گياه مى شود.

در نكاح معنوى نيز تركيب اصغر و اكبر به وساطت اوسط، سبب پيدايش فرزند (نتيجه) مى شود. همين گونه است در عوالم هستى كه تولدى، تكّونى يا ظهورى حاصل مى شود، حصول آن ها متوقف بر اجتماع دو كس يا دو چيز يا دو اسم به نحو مخصوص است.

اقسام نكاح كلي

1ـ اجتماع مفاتيح غيب كه سبب تحصّل اسماى كليه و ائمّه سبعه مى شود.

2ـ اجتماع حقايق اسمايى و اعيان ثابته كه نتيجه اش ظهور عالم ارواح مجرد است.

اسماى الهيه طالب ظهور و اعيان ثابته طالب مظهرند، التقاء و اجتماع آنان نكاحى است كه سبب پيدايش فرزندى بنام ارواح مجرد مى گردد.

3ـ نكاح طبيعى ملكوتى كه عبارت است از اجتماع ارواح ملكوتى كه نتيجه اش پيدايش نفوس و جسم مطلق است.

4ـ نكاح عنصرى در اجسام بسيطه كه نتيجه آن حقايق جسمانى است. شرح بيشتر آن را مى توان در كتب مفصل مربوط به آن يافت. لازم است اشاره نمايم كه هر كدام از عوالم ياد شده داراى مراتب متعددى است كه در مجموع چنان كه گفتيم، مجموع عوالم هستى هم در سير نزولى و هم در سير صعودى نامتناهى است.

مفاتيح غيب

1ـ «و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو»، مفاتيح غيب خاص حق تعالى است و هيچ كس بدان آگاهى و دسترسى ندارد، زيرا عالم الغيب اوست و غيب را بر كسى آشكار نمى سازد مگر كسى كه مورد تجلى ذاتى حق تعالى قرار گرفته باشد؛ «عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احداً الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصداً».

2ـ مفاتيح غيب داخل در اسم اول و باطن است، چنان كه مفاتيح شهادت داخل در اسم آخر و ظاهر است. منظور از شهادت و اسماء مربوط به شهادت مطلق، عالم حس و ظاهر مطلق است و گاهى اعم از عالم شهادت مطلق است، چون عوالم عقول نسبت به حضرت علميه شهادتند و نسبت به عالم محسوس كه شهادت مطلق است، غيبند.

3ـ اعيان ثابته، ظهور اسماى الهى اند، چنان كه اسماى الهى باطن اعيان ثابته اند. به همين خاطر، مفاتيح غيب مبدأ ظهور اسمايى است و ظهور اسمايى، مبدأ ظهور اعيان ثابته است.

 اسماى افعال بر چند دسته است:

الف ـ اسمايى كه حكومت ازلى و ابدى دارند و دوره حكومت و سلطنت و ظهور و تجلى شان پايانى ندارد، چنان كه آغازى نداشته است و پيوسته در تجلى بوده و هستند و خواهند بود. مانند اسمايى كه بر ارواح مقدسه و نفوس ملكيه و نيز اسمايى كه حاكم بر آن چه كه محكوم به زمان نيست، هستند، مانند مبدعات كه خارج از افق زمانند.

ب ـ اسمايى كه حكومت آن ها ازلى نيست، ولى ابدى است. مانند اسمايى كه دور حكومتشان آخرت است. از آن جا كه آخرت پايان ناپذير است و اهل آن مخلّدند، اسماى حاكم بر آن ابدى اند ولى ازلى نيستند، زيرا آ‎غاز دور آخرت، پايان دور دنياست.

ج ـ اسمايى كه نه ازلى اند و نه ابدى مانند اسماى حاكم بر موجودات زمانى و اسماى حاكم بر نشئه دنيا.چنين اسمايى منقطع الاول و الآخر هستند. اين اسماء منقطع، پس از پايان دوره حكومت و ظهورشان، يا به طور كلى به غيب مطلق مى پيوندند و يا تحت سيطره اسم حاكم ديگرى كه سيطره آن ها تام تر و گسترده تر است، قرار مى گيرند.